fa
Feedback
زادهِ خیال…

زادهِ خیال…

رفتن به کانال در Telegram

از این‌که هر روز تکه‌ای از روحم را گم می‌کنم خسته‌ام...

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
278
مشترکین
-624 ساعت
+137 روز
+3030 روز
آرشیو پست ها
رفتنت فقط دور شدن نبود... انگار کسی ستون‌های قلبم را برداشت و از من خواست مثل قبل زندگی کنم. #شاهدخت_دورگه

ببرد باد اگر روسریت را بوی زلفت برسد تا لب دریا همه شهر پیِ عطر تو راهی بشوند همه مجنون تو و عطر تو لیلا

منم افغانستان؛ تکه‌ای از قلب آسیا. برایم آن بیدِ ضعیف نگو که با یک باد بشکند؛ برایم آن کوهی بگو که استوار ایستاده است. برایم تفنگ نگو که با یک تیر ویران می‌کند؛ برایم قلم بگو که با یک واژه می‌سازد. منم! آن جنگلِ سردی که سرمایش از ریشه‌هایم تا استخوان‌ها هم می‌رسد. #انیتااحمدی

‏«دوست داشته شدن، یعنی آن‌قدر عزیز باشی که کسی، رنجِ همراهی با تو را نه باری بر دوش، که بهایی شیرین برای حضورت بداند.»

آن‌کس که نمی‌دانست برای کدامین غمش گریه کند، قهقه زد…

از دنیایی کهنه‌ات بیرون بیا دنیای نو مثل پوستی تازه بر تو خواهد رویید گذشته و آینده اجتناب ناپذیرند اما دیگر

آن زمان که آفتاب روز آرامش شب را درهم می‌شوند در مه صبحگاهی بال بگشا و روزی نو را به هماوردی فراخوان

پیوندتان ماندگار بانو!

نمی‌دانم عشق تو بودی یا خدا مرا از پنجره‌ی تو به تماشای زیباییِ جهان دعوت کرده بود. فقط می‌دانم از روزی که نامت در قلبم نشست گل‌ها خوش‌رنگ‌تر شدند، باران مهربان‌تر بارید، و من هر بار که دست به دعا برداشتم، پیش از آنکه چیزی بخواهم بی‌اختیار شکر کردم که در میانِ این همه آدم یک نفر پیدا شد که مرا بیشتر از هر موعظه‌ای به خدا به عشق و به زیباییِ زندگی نزدیک‌تر کرد. #شاهدخت_دورگه

هیچ‌کس نفهمید چگونه بعد از رفتنت زندگی کردم... حق هم داشتند من هم نفهمیدم چگونه قلبی که پیشِ تو جا مانده بود هنوز برایم می‌تپد. #شاهدخت_دورگه

Repost from N/a
دل می‌خواهد بجای تمام آن لحظه‌هایی که لبخند زده‌ و تظاهر به غم نداشتن کرده‌ام، یک دل سیر گریه کنم.

Repost from N/a
می‌گویند زندگی زیباست... اما فقط وقتی که بویِ تلخِ گذشته، تمامِ امروزت را پُر نکرده باشد. 🤍 #مسعوده @writermasooda

هیییی دیر متوجه ای پیام شدم🤕

این پست بالا را فور بزنید تا بفهمم کدام کانال‌هاست هفت کانال نهایتش...!

کاش تو هم همانندِ خاطراتت ماندنی بودی...🫀🫠 #_پرنده_آبی

حضور تو شبیه شعری است که خدا میان صفحات زندگی‌ام نوشته است شعری که هرگز دلم نمی‌خواهد تمام شود... #شاهدخت_دورگه
حضور تو شبیه شعری است که خدا میان صفحات زندگی‌ام نوشته است شعری که هرگز دلم نمی‌خواهد تمام شود... #شاهدخت_دورگه

داشتم رنگ ناخن قهوه‌ای را که پنج دقیقه قبل زده بودم را پاک میکردم که آمد و گفت چرا پاک میکنی بسیار مقبول میگفت گفتم: خُلقم را تنگ کرده بود گفت: ویی پنج دقیقه هم نشد که زدی میخواستم چیزی بگم که خواهرم گفت میفهمی خیلی اخلاق های خرابی دارد بعضی وقت اصلا تحمل نمیشه. خواهرم حرف میزد که او گفت: خدا میداند مرد آینده‌ات از دست تو چی‌ها خواهد کشید. طرف‌اش نگاه کردم در حالیکه ادای گریه در می‌آوردم و همچنان می‌خندیدم که گفت میفهمم بد ات میاید اینکه گپ ازدواج پیش شود اما بدان تقدیر همین است یک روزی دامن هر دختری را میگیرد گفتم میترسم از تقدیرم از اینکه نشود که تمام زندگی‌ام باد هوا شود و من جز تماشا کاری از دستم بر نیاید واقعا تحمل‌اش برم سخت است اصلا نمی خواهم درباره‌اش فکر کنم گفت:مگر به خدا ایمان نداری. گفتم:الحمدالله، دارم میدانم همراهم است اما گاهی ترس تمام وجودم را فرا میگیرد. گفت:توکل کن به ذات یگانه‌اش او از تو محافظت میکند در برابر تمام سختی ها ومطمئن باش که دوستت دارد و بهترین تقدیر را نصیب‌ات میکند.

ایوه

مَن يَتَقَبَّلُ قَلْبَها قد يكونُ أباها أو أخاها أو زوجَها لا فَرْقَ.

إیش؟ فی دارین! مَن هو؟