زادهِ خیال…
رفتن به کانال در Telegram
از اینکه هر روز تکهای از روحم را گم میکنم خستهام...
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
278
مشترکین
-624 ساعت
+137 روز
+3030 روز
آرشیو پست ها
277
Repost from واژههای آرام/سلینا✍🎀
دوستم دارد خیلی هم دوستم دارد و این برای اینکه به زندگی بیشتر وابستهتر شوم، کافیست.
#سلینا_صبا
@wazhahayaram
277
تو برای من شبیه کتابها استی نه از آن کتاب هایی که هر واژهای روزی به پایان میرسد تو برایم شبیه کتابهای نایابی هستی که هر بار ورقش میزنم معنای تازهای از عشق و زیبایی در آن پیدا میکنم.
#شاهدخت_دورگه
277
بانو سادات مهربان و نهایت عزیز!نمیدانم چگونه از لطفی که در واژههایت جاری بود سپاس بگویم
از نگاه زیبایت به حافظ قرآن بودنم و نوشته هایم شرمسار لطف تو شدم اگر خیری در من میبینی همه از فضل و رحمت الله متعال است هنوز خود را رهرویی میدانم که راهی طولانی در پیش دارد و هرچه دارد از کرم پروردگار است نه از شایستگی خویش.
از صمیم قلب دعا میکنم الله متعال تو را نیز به این نعمت بزرگ برساند نعمتی که از زیباترین عطایای الهی است انشاءالله روزی این آرزو را با تمام وجودت زندگی خواهی کرد.
از تو سپاسگزارم نه فقط برای این نامه بلکه برای دعای خیرت نگاه پاکت و مهری که در واژههایت جاری بود.
الله متعال دل و قلمت را همیشه روشن نگه دارد و زندگیات را سرشار از خیر،برکت و آرامش گرداند.💜
277
بیایید واقعبین باشیم بسیاری از مردان از بارِ مردانگیِ واقعی برنیامدند اما بسیاری از زنان سربلند از آزمونِ زنانگی گذشتند. و این تازه آغاز ماجراست آنها بارها ثابت کردند که اگر روزگار مجبورشان کنند میتوانند استواریِ مردانه را هم بر دوش بکشند بیآنکه لطافتِ زنانهشان را از دست بدهند.
#شاهدخت_دورگه
277
نمیدانم عاشقت هستم یا از تو متنفرم...
گاهی با خودم فکر میکنم شاید نفرت هم بتواند زیبا باشد وقتی آنقدر عمیق باشد که ریشه در عشقی خاموش داشته باشد. شاید بعضی نفرتها فقط عشقهایی هستند که راهِ ابراز شدن را گم کردهاند برای همین است که هرچه بیشتر میخواهم از تو دور شوم بیشتر در فکرِ تو گم میشوم انگار میان دوست داشتنت و از تو گریختن مرزی وجود ندارد.
#شاهدخت_دورگه277
Repost from مهراس | Mehras
دوستا!📍
در این قسمت زندگیم!
مه بهخون نیاز دارم!
او هم خیلی عاجل!
گروه خونم o- اوی منفی است!
اگر ۲۵۰۰سیسی خون نگیرم خیلی بد میشه!
اگر گروه خون خودتان اوی منفی نیست یک پرسوپال کنین و برایم خبر بتین!
0779558676
@mehras001
277
Repost from ﺑﻟﻭﻁ|ﻧﯾل ظاﻫﺭی
سلام رفقا؛ حال دلتان بنفش!
به گروه خونی O-(اوی منفی) نیاز است، اگر خودتان یا کسی از نزدیکتان همکاری کرده میتوانید با این دو شماره ارتباط بگیرید:
+93 78 090 0200
072 802 2229
277
و فهمیدم خستگیِ واقعی خسته شدنِ جسم نیست خسته شدنِ دل است وقتی زیباییها هنوز وجود دارند اما دیگر راهی به قلبت پیدا نمیکنند. وقتی لبخند میزنی اما خودت هم میدانی آن لبخند فقط عادتی قدیمی است وقتی زندگی ادامه دارد اما تو فقط تماشاگر روزهایی شدهای که یکی پس از دیگری از کنارت میگذرند بیآنکه ردی در دلت بگذارند.
و شاید تلخترین بخش ماجرا این باشد که دیگر حتی دلت برای خودِ سابقِت هم تنگ نمیشود برای کسی که با یک کتاب، یک تکه ابر، یا تماشای آسمان، میتوانست دوباره عاشق زندگی شود.
#شاهدخت_دورگه
277
دیگر شوق قدم زدن زیر آسمان شب را نداشتم ماهی که همیشه ساعتها محو تماشایش میشدم حالا فقط تکهای نور در دل تاریکی بود حتی نوشتن، همان پناه همیشگیام دیگر واژهای برای آرام کردنم نداشت. قلم در دستم میماند و صفحهها سفیدتر از همیشه نگاهم میکردند.
گلها هنوز عطر داشتند نسیم هنوز میوزید دنیا هنوز به زیبایی خودش ادامه میداد اما انگار من دیگر توانِ دیدنِ زیباییهایش را نداشتم نه از دنیا چیزی کم شده بود نه از زیباییهایش فقط چیزی درون من آرامآرام از تپیدن برای زندگی دست کشیده بود.
#شاهدخت_دورگه
277
دیگر شوق قدم زدن زیر آسمان شب را نداشتم ماهی که همیشه ساعتها محو تماشایش میشدم حالا فقط تکهای نور در دل تاریکی بود حتی نوشتن، همان پناه همیشگیام دیگر واژهای برای آرام کردنم نداشت. قلم در دستم میماند و صفحهها سفیدتر از همیشه نگاهم میکردند.
گلها هنوز عطر داشتند نسیم هنوز میوزید دنیا هنوز به زیبایی خودش ادامه میداد اما انگار من دیگر توانِ دیدنِ زیباییهایش را نداشتم نه از دنیا چیزی کم شده بود نه از زیباییهایش فقط چیزی درون من آرامآرام از تپیدن برای زندگی دست کشیده بود.
#شاهدخت_دورگه
277
دیگر دلم نمیخواست ساعتها کنار پنجره بنشینم و رفتوآمد ابرها را تماشا کنم دیگر صدای باران مرا تا پشت شیشه نمیکشاند قهوهای که عطرش روزم را میساخت بیمزه شده بود پادکستهایی که زمانی تمام احساساتم را در خود جا داده بودند فقط صدا بودند بیهیچ حسی.
#شاهدخت_دورگه
277
میدانی چه وقت فهمیدم از زندگی خسته شدهام؟
وقتی چیزهایی که روزی برایشان نفس میکشیدم دیگر هیچ رنگی نداشتند کتابهای محبوبم همانهایی که حاضر بودم جانم را برای تکتک صفحههایشان بدهم دیگر نتوانستند حتی برای چند دقیقه آرامم کنند آسمانی که بیهیچ دلیلی عاشقش بودم دیگر نگاهم را به خود نمیکشید طلوع و غروب، بوی باران، سکوت شب صدای پرندهها... همه همان بودند، اما انگار چیزی درون من خاموش شده بود.
#شاهدخت_دورگه
