fa
Feedback
مرغِ سخندان

مرغِ سخندان

رفتن به کانال در Telegram

فلسفه و سیاست می‌خوانم؛ در شعر غرق می‌شوم، موسیقی سنتی و تلفیقی گوش می‌دهم و افکاری آشفته را یادداشت می‌کنم. چون شوی در کار حق مرغ تمام، او نماند؛‌ تو بمانی. والسلام. -عطار http://t.me/HidenChat_Bot?start=1207738363

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
222
مشترکین
+124 ساعت
-27 روز
+230 روز
آرشیو پست ها
ویژگیی که بیش از همه این فیلم و روایت و تصویرش را به دلم نشاند، رهایی خالصی‌ست که ترسیم شده بود. این روزها خودم خیلی با این معنا کلنجار می‌روم، و می‌کوشم بیشتر و بیشتر در آغوشش بکشم. این که به معنای واقعی کلمه، رها باشم.

- نفسِ عمیق، پرویز شهبازی
+2
- نفسِ عمیق، پرویز شهبازی

دادِ دلم به تنگِ سینه گرفته صدایِ دادِ دلم؛ دگر نهفته به آوارِ غم مرادِ دلم. در این خموشی و دم‌سردیِ زمانۀ خشک نمی‌رسد نفسِ گرمِ کس به دادِ دلم. چرا دوباره هوای نوازشی را داشت؟ نسیم نه، که به طوفان کشید بادِ دلم. خودم اگر که به آدم ابوالبشر برسم، یقین به تیرۀ شیطان رسد نژادِ دلم. به اشکِ جمع‌شده پشتِ سدِّ بغض، دریغ که غرقه‌ای شده طفلِ خیالِ شادِ دلم! امیدِ فکر و خرَد هیچ از این شکسته مدار؛ به جز به شعر مگر می‌رسد سوادِ دلم؟ به خمرۀ رگِ خود خنجری زدم شبِ پیش، نمانده بادۀ سرخی، زنم به یادِ دلم. مگر نمرده و خاکش نکرده‌ام دیروز؟ کجاست صورِ کسی، کو شود معادِ دلم؟ خدایِ من! گله‌ای نیست از نوشتۀ تو؛ فقط نه حقِّ من این بوده و نه دادِ دلم. حَ‌ق لار، ۲۰ تیر ۰۵

به هنگامِ طلوع.
+2
به هنگامِ طلوع.

راه و گُل هر راه که جُستی، برو، و راه بجو. هر گُل که سرِ راهِ تو رویید، ببو. از بویِ گلانْ خندۀ خورشید بخوان. خامُش بنشین؛ آن بشنو؛ هیچ مگو. حَ‌ق لار، ۲۰ تیر ۰۵

ما که به باد دادیم...
ما که به باد دادیم...

شش سال و شش قرن هم بگذرد، از یاد نخواهیم برد.

در جنگِ بمب‌ها و موشک‌ها، به معنایِ واقعی کلمه ما هیچ عددی نیستیم. نه تأثیری داریم برایِ رقم زدنِ هر نتیجه‌ای، و نه حتّا سرانگشتی می‌توانیم از خود و دیگران محافظتِ بیشتری بکنیم. پس خود را یکسره از جنگ رها سازید. نه دنبالش کنید و به آن فکر کنید، و نه بکوشید که تدبیری بیندیشید و دستِ آینده را بخوانید. تاجایی که ممکن است به روزهایِ پیش از جنگ و یا نیمچه روزمرۀ آتش‌بس برگردید. مطمئن باشید که نسبتِ ناامن‌تر بودنِ باشگاهِ سر خیابان از خانه‌تان آن‌قدر ناچیز است، که هیچ تغییری نباید در زندگی هرروزه‌تان رخ دهد. آن کافۀ دو خیابان بالاتر هیچ فرقی با آشپزخانۀ خانۀ خودتان ندارد. و آن کلاس و فلان و بهمانی که می‌روید همان‌قدر شهر است، که اتاقِ خودتان. پس اگرچه مشکل، به اخباری که می‌رسد اجازۀ کوچک‌ترین دخالتی در روحیه‌ها و برنامه‌هایتان ندهید. از وحشتِ مرگ خود را زنده نگه دارید.

این روزها تا حدِّ زیادی بعضی از فیلم‌های خصوصاً ایرانیِ وقتی که هنوز به دنیا نیامده بودیم، یا به هر دلیلی در زمان خودش از دستمان در رفته است را تماشا می‌کنم. و دارم بیشتر و بیشتر می‌فهمم که فیلم چقدر توانمند و مهم است! واقعاً افسوس می‌خورم که چندین سال تقریباً پیوندم را باش قطع کرده بودم.

- مغزهای کوچک زنگ‌زده (۱۳۹۶)، هومن سیدی
+1
- مغزهای کوچک زنگ‌زده (۱۳۹۶)، هومن سیدی

سورِ گور خوش می‌روی به گور -این روزِ جشن و سور مارا خجسته باد!- امّا مبر ز یاد کین تخمِ تیره‌ات، میراثِ خیره‌ات، ما را سپرده‌ای، با خود نبرده‌ای. این قول، مالِ تو: -راحت خیالِ تو- این طفلکِ یتیم، راهیش می‌کنیم نزدِ خودِ تو زود گویی که او نبود. حَ‌ق لار، تیر ۰۵

آهنگ‌ساز: سهراب پورناظری شاعر: شیوا فضل‌علی

photo content

گاهی با خودم فکر می‌کنم، آیا اصلاً من ممکن است باز حسّی شبیه به آنچه در دورانِ سیطرۀ رئال مادرید به پادشاهیِ رونالدو بر اروپا، داشتم را داشته باشم؟ خوشحالیی ناب و بی‌بدیل برایِ نوجوانی دوآتشه طرفدارِ فوتبال و کهکشانی‌هایِ مادریدی. نمی‌دانم، امّا می‌دانم که خیلی وقت است که دیگر اینگونه خوش‌حال نبوده‌ام. با اینکه سال‌هاست فوتبال را دنبال نمی‌کنم و دیگر حتا شعله‌ای باریک هم از آن طرفداریِ پروپاقرصانه در من نمانده، این را نوشتم که بگویم چقدر از حذفِ پرتغالِ رونالدو از واپسین جامِ جهانیش اندوهگین شدم و چقدر از دریغِ او افسوس خوردم! این مردِ بزرگ اینقدرها گردنِ همۀ ما حق دارد، که یادآوری کنیم که این ناکامی هیچ از قدرِ او نمی‌کاهد و بنویسیم که چقدر بابتِ تجربۀ آن لحظاتِ خالصِ نوجوانیمان به او مدیونیم؛ و این آنقدر ارزشمند و والاست که تا عمر داریم، او را از یاد نخواهیم برد. من که هنوز هم آن سر از پا نشناختنم بعد از آن قیچی‌برگردان به بوفُن، و شکوهِ آن گلِ تعویض طلایی شدنش به بارسا در رفتِ سوپرجام را به‌وضوح در ذهن دارم. به خدا گُل‌گُلِ پنج‌ تایی را که به بایرن در یک‌چهارم زد را هم یکی بیش از دیگری می‌توانم برایتان تشریح کنم... چه نوجوانیِ شیرینی داشتیم به لطفِ هفتِ تکرار نشدنی خاطراتمان: کریستیانو رونالدو!

[...]نتیجه‌اش این می‌شود که همیشه انسان‌ها را در بهترین و بدترین حالتشان می‌بینم. من زشتی‌ها و زیبایی‌هایشان را می‌بینم و مبه
[...]نتیجه‌اش این می‌شود که همیشه انسان‌ها را در بهترین و بدترین حالتشان می‌بینم. من زشتی‌ها و زیبایی‌هایشان را می‌بینم و مبهوت می‌مانم که چطور موجودی می‌تواند این دو را با هم داشته باشد. با این حال، یک چیز هست که به آن حسودی‌ام می‌شود. انسان‌ها، اگر هیچ چیز دیگری نداشته باشند، این حس خوب را دارند که می‌میرند.
- کتاب دزد، مارکوس زوساک، مرضیه خسروی داستانِ بی‌نظیری بود. با زبانِ ساده و صمیمی و شاید کمی کودکانه‌اش، فضا را کاملاً برایِ آن غایتی که در پیَش است، فراهم‌‌می‌آورد. درحالی که غرقیم در زیستِ همه‌روزۀ و معمولیِ شخصیت‌ها، نویسنده کارتِ سرجوکرش را با آن پایانٓ انتظارنداشتنی رو می‌کند، تا عمقِ تجربۀ انسانیی را که در نظر داشته، با جزئیاتِ تماماً‌پرداختۀ داستان و تصویرسازی‌هایِ سادۀ خیلی انسانیش، به خوردِ خوانندۀ بهت‌زده بدهد. به‌راستی که سرانجام به غلیظ‌ترین رنگ، گویی خودِ ما شومیِ جنگ را چشیده‌ایم. با اینکه خواندنش در مجموع بسیار معطّلم کرد، این داستان در آنچه می‌خواست و احتمالاً از آن می‌خواهیم موفّق بود. خواندنش را پیشنهاد می‌کنم.

یک‌بار مردن کافی نیست تو باید هر روز بمیری. تو درخت سوزاندی و رود خشکاندی. مسیح کجاست که ببیند مست است این زمین شراب‌اند این خون‌ها سرخ‌اند این چشم‌ها سرخ است آسمان. از خاک، خاکستر، خیابان از اندوه واژه می‌جوشد سرخ‌اند واژه‌ها. لباست سیاه و دستانت داس تو قفس کاشتی و بال درو کردی. یک‌بار مردن کافی نیست. تو گندم آتش زدی و آواز بریدی. کجای زمین دفن‌ات کنیم که خاک نخشکد؟ زیرِ کدام آسمان بسوزی که خورشید سیاه نشود؟ مسیح باید بیاید تا زنده شوی برای هزارباره مردن. یک‌بار مردن کافی نیست تو باید هر روز بمیری.

همی‌راند او را به کوه‌اندرون؛ همی‌خواست کردن سرش را نگون. همان گه بیامد خجسته‌سروش به‌چربی یَکی راز گفتش به گوش که «این بسته را تا دماوندکوه ببر همچنین تازنان بی‌گروه.»
- فردوسی خاکِ ضحّاک چه فرقی می‌کند، یخچال -ضحّاک!- و این کآخر کنندت چال در خاک؟ زمانی غسلِ سیلِ خونِ پاکان بشوید این زمین از چرکِ ناپاک. هزاران خمرۀ می را شکستی؛ ببین، چون جوشد این خون در دلِ تاک! نمیرد هر که سینه‌ش را دَریدی؛ نبینی، زندگان را، سینه‌شان چاک؟ به رقص آیند انگشتانِ بر دف؛ رود از یاد نوحه‌یْ شومِ غم‌ناک. چه طوفان‌ها شد و بر باد‌ها داد، به وختِ خویش خیزِ خسّ وُ خاشاک! «نگیرم هیچ من جشنِ عزایش» که گوید حق به دل این را به‌پژواک: «اگر زیرِ زمین تخمش نهفته، مرا دیگر بگو، کی مرده ضحّاک؟» حَ‌ق لار، تیر ۰۵

به‌ نظرِ من، ایهام و ابهام در میانِ آرایه‌هایِ نه‌تنها ادبی، که کلّاً هنری هرگز رودست ندارند. ابهام زیبایی را دوچندان می‌کند و ایهام هم که شیرین‌ترینِ ابهام‌هاست.

- از چی می‌ترسی، بابا؟ - از اینکه یهو همه چی خراب شه. - دیگه زندگی همینه دیگه: هی یه چیزایی خراب می‌شه، باید درستش کنی؛ یه چی
+1
- از چی می‌ترسی، بابا؟ - از اینکه یهو همه چی خراب شه. - دیگه زندگی همینه دیگه: هی یه چیزایی خراب می‌شه، باید درستش کنی؛ یه چیزایی هم اصلاً درست نمی‌شه، واسه همین باید ادامه داد.
- زیبا صدایم کن، رسول صدرعاملی

بگو به باران، ببارد امشب؛ بشوید از رخ غبارِ این کوچه‌باغ‏ها را؛ که در زلالش سحر بجوید زِ بیکران‏ها حضورِ ما را.
آهنگ‌ساز: احسان مَطوری شاعر: محمدرضا شفیعی‌ کدکنی