fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

ʟᴀsᴛ ɴɪɢʜᴛ

ʟᴀsᴛ ɴɪɢʜᴛ

رفتن به کانال در Telegram

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
182
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-47 روز
-3230 روز
آرشیو پست ها
هرکی بهم گفت نمیره زودتر از همه رفت من که جام خوبه فقط خودشو کرد در به در

در اخر تو راضی به اندوه من شدی و این جواب همه چیز بود

هر روز همون قهوه تلخ تو بخور اما گول حرف شیرین ادامارو هرگز

سر انجام دریافتم..
سر انجام دریافتم..

کاش دو نفر که قرار نیست در انتها مال هم باشن هیچوقت باهم ملاقاتی نداشته باشن

هر وقت خواستید یکی از چشمتون کامل بیوفته یه بار دیگه بهش فرصت بدین

اگه گریه کرد اگه به جون مامانش قسم خورد اگه رمز همه چیز رو داد بهتون بازم باورشون نکنید

" شاید ی شب بدونه حرف رفتم یا شاید تو بگی شدم از سنگ "

هیچوقت نبودم مثه تو بزنم نفر بعدی ردم رو لباسات میمونه از خودمم بخوای در ری ..

کدومو باور کنم؟ زبونت که عذر خاهی کرد یا رفتارت که هیچ تغییری نکرد .

تو بازیو بردی چون من اصلا بازی نمیکردم باهات .

رد خون ها رو افسایده

حق با تو بود تو هیچ موقع اندازه ای که من تورو میخواستم منو نمیخواستی خودت واقعیتو میگفتی فقط من چشامو بسته بودم

من واقعا علاقه داشتم بهت اینو وقتی میفهمی که یکی بعد من بیاد تو زندگیت بعد میبینی چیو باختی چون قرار نیست مثل من کوتاه بیاد و همیشه حال تو اولویتش باشه .

و در نهایت٬ هرچیزی تا یه حدی ارزش جنگیدن داره.

حق با تو بود تو لیاقت این عشقو و دوست داشتنو نداشتی .

هر عشقی میمیرد ..

میگفت اگر گفتم برو تو نشنیده بگیر و بمان اما کسی که تنها ماند من بودم .

واقعا بهت تبریک میگم . گند زدن به اون همه عشق و علاقه کار هرکسی نبود

Repost from N/a
دگر نه ذوقی مانده است و نه هیچگونه حرفی .. صداهایمان تمام و ذوق هایمان کور شدند. چشم هایمان نور ندارند چرا که نور چشم هایمان پر پر شدند... حال که تمامی روشنی چشم هایمان در آسمان است به کجا بنگریم؟ پی چه بگردیم مگر چیزی هم نهفته تر از پیکر های بی جان زن های ایرانی دیده اید؟ آنان که حتی تن های سردشان را به ما بازنگرداندن هیچ! گیسوان زیبای آن ها را بریده و در آتش ظلم سوزانده اند... دگر دل و رمق نشستن مقابل تلویزیون را برای دیدن جام جهانی ندارم چرا که جهانمان غمگین و مردم جهانمان کاهش یافته اند... چگونه از یاد ببرم آرزوی شیر مردی را که میخواست یک استادیوم نام اورا صدا بزند اما الان تن ارزشمند او تنها قادر به لمس خاک است و آرزو هایش را با خود برده است... چگونه شربت های در خیابان را بنوشم وقتی که آن شب شاهد آن بودم که جاوید نام های وطنم با لبی خشک و تشنه بر زمین می‌افتادند... و من حتی نمی‌توانستم قبل از فرا رسیدن مرگ آن ها قطره ای آب به آن ها برسانم ... چگونه از یاد ببرم آن شب را که شیر مرد های سرزمینم به دختران اجازه نمی‌دادند جلو بروند و سینه خود را سپر کرده و با دستان خالی به جنگ با ظلم می‌رفتند ... تو بگو من چگونه از یاد ببرم؟؟ #دست‌نوشته‌های‌من