fa
Feedback
تردید|مصور رحیمی

تردید|مصور رحیمی

رفتن به کانال در Telegram

در اینستاگرام: https://www.instagram.com/msawirrhimie/ واتساپ: +93781841597

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
224
مشترکین
-224 ساعت
-37 روز
-1230 روز
آرشیو پست ها
فرقی نمی‌کند به کدام زبان تو یک شعر عاشقانه‌ای من ترجمه‌ات می‌کنم -بابک زمانی
فرقی نمی‌کند به کدام زبان تو یک شعر عاشقانه‌ای من ترجمه‌ات می‌کنم -بابک زمانی

واقعیت کم دارم تا رفتن خورشید را باور کنم خیال من را با خود برده است من از نگاه خودم می‌ترسم! این دریا خیال بیرون راندن ندارد
واقعیت کم دارم تا رفتن خورشید را باور کنم خیال من را با خود برده است من از نگاه خودم می‌ترسم! این دریا خیال بیرون راندن ندارد؛ از شاخ‌چه‌‌ها تا سبزه‌ها و برگ‌ها تا گرداب‌ها و سنگ‌ها اندک اندک آرام و در خروش این دریا مرگم را میمیرم.

هنگامی که به سرخ پوست‌ها آسب دادیم و سیگار گرفتیم می‌دانستیم که آنها سال‌هاست سفر نکرده‌اند و ما سال‌هاست غم‌هایمان را نسوخته
هنگامی که به سرخ پوست‌ها آسب دادیم و سیگار گرفتیم می‌دانستیم که آنها سال‌هاست سفر نکرده‌اند و ما سال‌هاست غم‌هایمان را نسوخته‌ایم

برای نوشتنِ آخرین کلماتم آن‌ها که فقط برای تواند، آن‌ها را در یخدان می‌گذارم جای امنی کنار نوشیدنی‌ها و گوجه فرنگی‌ها و شاید
برای نوشتنِ آخرین کلماتم آن‌ها که فقط برای تواند، آن‌ها را در یخدان می‌گذارم جای امنی کنار نوشیدنی‌ها و گوجه فرنگی‌ها و شاید آن‌ها آخرین کلمات باشند -ان سکستون

تو لبخندها را کفِ دست‌هایم پنهان کرده‌ای چطور می‌توانم به زندگی برشان گردانم؟ ‌ ‌ واسکو پوپا دوردست‌های درونِ ما ترجمه‌ی شهرا
تو لبخندها را کفِ دست‌هایم پنهان کرده‌ای چطور می‌توانم به زندگی برشان گردانم؟ ‌ ‌ واسکو پوپا دوردست‌های درونِ ما ترجمه‌ی شهرام شیدایی، آزیتا بافکر، کامران تهرانی@shahramsheydayi

فرق رئالیسم و سورئالیسم رئالیسم یعتی لب‌هایت را ببوسم و سورئالیسم یعنی در وقت بوسیدن، لب‌هایت کنده شود. اسم نقاشی: عاشقانه از
فرق رئالیسم و سورئالیسم رئالیسم یعتی لب‌هایت را ببوسم و سورئالیسم یعنی در وقت بوسیدن، لب‌هایت کنده شود. اسم نقاشی: عاشقانه از رنه ماگریت

شعر یک اشتباه در زبان است هُل ترید أن تعرف سرّ قوّتی؟ لا أحد أحبّنی حقاً قط* اگر نوشتن را نداشتیم، به کجا پناه می‌بردیم؟ اگر
شعر یک اشتباه در زبان است هُل ترید أن تعرف سرّ قوّتی؟ لا أحد أحبّنی حقاً قط* اگر نوشتن را نداشتیم، به کجا پناه می‌بردیم؟ اگر همانطور که دل‌مان می‌خواست نمی‌توانستیم بنویسم، چی اشغال‌ها که سر هم نمی‌شد به اسم نوشتن. مو به مو نوشتن را مدیون اشتباه کردن‌ایم. در متن‌های که دوست‌شان دارم چیزی وجود دارد که به آن «اشتباهات زیبایی انسانی می‌گویم» اگر وجود نداشته باشد، متن ماشینی می‌خواهم چی‌کار؟ انسان‌ که همان نویسنده؛ می‌ترسد اشتباه کند اما این چیزی از لذت اشتباه کردن کم نمی‌کند. برای همین انسان عاشق شعر می‌شود. شعر یک اشتباه در زبان است. #یادداشت_روزانه *«می‌خواهی راز قدرت مرا بدانی؟ هیچ‌کس هیچ‌وقت واقعاً مرا دوست نداشت» -غادة السمان

بعضی انسان‌ها به عده‌ی دیگر از انسان‌ها انسان‌های دیگری را یادآور می‌شوند آنها که به یاد آورده‌اند، غمگین‌اند آنها که یادآور
بعضی انسان‌ها به عده‌ی دیگر از انسان‌ها انسان‌های دیگری را یادآور می‌شوند آنها که به یاد آورده‌اند، غمگین‌اند آنها که یادآور شده‌اند، بی‌خبر آنهایی هم که در یاد آمده‌اند به احتمال زیاد در شهری دور هیچ چیز را به یاد نمی‌آورند -یاشار کمال

من رفته‌رفته همه‌چیز را کم می‌آورم خورشید را از خودش زمین را از خودش و در می‌یابم که اندوهم داراییِ من نیست بدهیِ اجباریِ من
من رفته‌رفته همه‌چیز را کم می‌آورم خورشید را از خودش زمین را از خودش و در می‌یابم که اندوهم داراییِ من نیست بدهیِ اجباریِ من است و نوشتن جعل‌کردنِ پرداختِ این بِدهی‌ست... بخشی از یک شعربلند @shahramsheydayi

از لب جوی که گذشتیم مادر دیگه ما را می‌دید. چادر گاژ سفید پوشیده بود. نمی‌دانستیم انسان‌های بین قاره‌ای می‌شویم. گفت نان پدر
از لب جوی که گذشتیم مادر دیگه ما را می‌دید. چادر گاژ سفید پوشیده بود. نمی‌دانستیم انسان‌های بین قاره‌ای می‌شویم. گفت نان پدر را ببرید سر زمین. پدر سر گندمزار بود. گندمزارمان سبز بود. گفتم آغاجان اگر نروم اعدامم می‌کند. گفت برو، اما از نبودت میمیرم. رفتم. پدر مرد. مادر روماتیسم گرفت. برادر رفت امریکا. من اروپا. گندمزارمان را گرفتن.

انگار همین دیروز بود و انگار دیگر همین دیروز نیست تو ازدواج کرده‌ای و من در آن کوچه‌ای اشنای‌مان هنوز عصرها گرم قدم زدن هستم
انگار همین دیروز بود و انگار دیگر همین دیروز نیست تو ازدواج کرده‌ای و من در آن کوچه‌ای اشنای‌مان هنوز عصرها گرم قدم زدن هستم

من هر شب که می‌خوابم کنار‌ رخت خودم حتمن دارم: یک چای برای نوشیدن یک شعر برای گفتن یک سیگار برای کشیدن و یک غم برای خوردن
من هر شب که می‌خوابم کنار‌ رخت خودم حتمن دارم: یک چای برای نوشیدن یک شعر برای گفتن یک سیگار برای کشیدن و یک غم برای خوردن

هر شب با تو زندگی می‌کنم هر صبح خوابت را می‌بینم هر صبح هر صبح تا چشم باز می‌کنم می‌آیی پشت پنجره‌ام دست‌هات را دور صورتت کاس
هر شب با تو زندگی می‌کنم هر صبح خوابت را می‌بینم هر صبح هر صبح تا چشم باز می‌کنم می‌آیی پشت پنجره‌ام دست‌هات را دور صورتت کاسه می‌کنی دنبال من می‌گردی؛ ولی سال‌هاست که این اتاق خالی ست دیگر کسی اینجا نیست. -عباس معروفی

📱 مقاله‌ی تازه‌ی مدرسه نویسندگی «مهم این است که ایده‌ها را به محض ظاهر شدن قضاوت نکنیم. اگر ایده‌ها را بسنجیم، فقط آنها را ن
📱 مقاله‌ی تازه‌ی مدرسه نویسندگی «مهم این است که ایده‌ها را به محض ظاهر شدن قضاوت نکنیم. اگر ایده‌ها را بسنجیم، فقط آنها را نمی‌کشیم. همه‌ی ایده‌ها و احتمالات دیگری را می‌کشیم که ممکن است بعد از آنها به وجود بیایند.» متن کامل در پیوند زیر: ↘️ madresenevisandegi.com/40762/ #مقاله ✅ @shahinkalantari 🌐 Madresenevisandegi.com

نقدی بر فیلم «روانی» آلفرد هیچکاک این حرف‌ها چیست که می‌گویند «روانی» شاهکار است؟ یا اینکه صنف درس تعلیق است؟ من این حرف‌ها سرم نمی‌شود. باید یکِ دو صنف آموزش درس هیچکاک برایم بیگرید و آموزشم بدهید. و اما در مورد فیلم: «روانی» فیلم‌یست بسیار خوب اما نباید درون کردن دوربین در ماتحت فروید را نادیده گرفت. کل فیلم یک سکانس معروف دارد. «مارین کرین» زن است بسیار جذاب و البته دزد. در اول فیلم هیچکاک به ما نشان می‌دهد که این زن مقداری پول را از صاحب کارش کش رفته است. حالا با آغواگری یا چیزی دیگر. کار نداریم! زن داخل حمام می‌رود. دمبول دیمبول آغاز می‌شود. پلان‌ها می‌روند و می‌آیند و زن در یک چشم به هم زدن تکه تکه می‌شود. حالا این چی ربطی به فیلم دارد؟ تقریبن هیچی. دزدی زن. فرار زن. تغییر دادن موتر و حتا کشته شدن زن مقدمه‌ای است تا ما به این چهره برسیم. «نورمن بیتس» نورمن بیتس؛ جوانی است خوش‌ اخلاق و البته کمی خجالتی... فقط گاهی هم لباس مادرش را می‌پوشد و آدم می‌کشد. خوب این ‌چی اشکالی دارد؟ پیداست اگر مادر این‌قدر سلطه‌گر باشد، پسر مجبور است خودش را در قالب او بازسازی کند. (البته با چاقو) در واقع، گناه مادر است که این بچه قرتی آدم‌کشی می‌کند! حتا اینجا هم حاضر نیستید بپذیرید، هیچکاک با چکش وارد کتاب فروید شده؟

گاهی وقتی فرصت گیر میارم حیرت می‌کنم از اینکه چرا درد‌هایم را نمی‌نویسم. #شعر_گونه
گاهی وقتی فرصت گیر میارم حیرت می‌کنم از اینکه چرا درد‌هایم را نمی‌نویسم. #شعر_گونه

sticker.webp0.12 KB

نقدی بر زریاب از آنجایی که من زیادی اهل مقدمه نیستم می‌روم سراغ اصل مطلب. داستان «مرغی که مرد» از حضرت زریاب، تقلیدی بسیار بدمزه از «انتری که لوطی‌اش مرد» صادق چوبک است. دیده‌اید داستان‌های زریاب با روان‌شناسی هدایت‌وار، توصیف‌های همینگوی‌وار، و دیالوگ‌هایی چخوف‌وار آغاز می‌شوند؟ خوب این که فکری بکری است؛ اما مشکل از جایی آغاز می‌شود که کفگیر به تهی دیگ می‌رسد. یعنی نویسنده حرف تازه‌ای ندارد. -شاید یکم عجول هم هست.- در این لحظه؛ نویسنده تلاش می‌کند -با پرگویی- حس ترس و هول ایجاد کند. حتا وقتی سوژه اساسن ترسناک نیست. مثلن در رمان «گلنار و آیینه»، رقصیدن یک زن به شکلی ارائه می‌شود که گویی با امری دهشتناک روبه‌رو هستیم. در حالی‌که این موقعیت، ذاتن نه تهدیدآمیز است و نه عجیب. چرا باید چنین صحنه‌ای برای خواننده‌ای که من باشم ترسناک جلوه کند؟ گاهی حضرت زریاب محتوا را قربانی فرم می‌کند: «نسیم غرور چهره‌‌اش را نوازش بدهد» (شهر طلسم شده) یا این تکه: «نوت‌‌ها روی همدیگر خوابیده بودند. حاجی کهن سال بوی آنها را شنیده‌ لمسشان کرد. حرارت اطمینان گرمش کرد. کلید دوباره در قفل چرخید. نوت‌ها از پشت در ناله و فریاد را سر دادند و این ناله و فریاد‌ها گویا به پیر مرد یک شادی حیوانی می‌بخشید. (همان) این دست جملات نه از سر شاعرانگی، بلکه از افراط در پرداخت سطحی می‌آیند. زریاب گاه بیش از آن‌که راوی رنج انسان باشد، اسیر بازی‌های زبانی می‌شود. و در این بازی، چیزی از جانِ روایت باقی نمی‌ماند.