تردید|مصور رحیمی
رفتن به کانال در Telegram
در اینستاگرام: https://www.instagram.com/msawirrhimie/ واتساپ: +93781841597
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
225
مشترکین
-224 ساعت
-77 روز
-230 روز
آرشیو پست ها
گل سرخ اسم یار من است
عصر بود
یادم رفته بود برایش شعر بیاورم
لباس قرمز پوشیده بود
و چای پک میزد
گفت: کو؟
گفتم: چی؟
گفت: شعرم
گفتم: فرصت نکردم برایت بنویسم
اما
گل سرخ اسم یار من است.
#شعر_گونه
چون کاروان سایه رفتیم ازین بیابان زان رو درین گذرگاه نقشی ز پای ما نیست
-شفیعی کدکنی
Repost from شعر زنانه
نیمهشبها
زنگ بزن!
چیزی بپرس
حرفی بزن
کاری کن
که من به دنیا
جواب پس بدهم
کاری کن
به گریه بیفتم
که گریه،
شفای دل است
کمی رعایت نکن
نیمهشبها
شماره بگیر
مرا بیدار کن
جهان را بیدار کن
چیستا یثربی
https://t.me/sherezananeh
چشمهایت را میبوسم
اینتر میزنم
گونهات را میبوسم
اینتر میزنم
لبهایت را میبوسم
اینتر میزنم
دکمههایت که باز شوند
سیستم از کار خواهد افتاد
اگر پنبههای آسمانی
از پشت شیشهی ترک برداشته
و درختان نخل پربرقبار
و سردی پالتو
و یک صندلی خالی جلوی میز نبود
تنهایی را
باور نمیکردیم.
#شعر_گونه
Repost from مدرسه نویسندگی|شاهین کلانتری
زبانمردگی
نه. اشتباه نکن. تعداد زبانهای مردهی دنیا خیلی بیش از اینهاست.
با پایان هر رابطهی دیرنده، زبانی میمیرد. به «عزیزِ رفته از دست رفته» بیندیش و صدها کلمه و اصطلاحی که رنگ و آبِرو از رابطهی شما داشت.
میتوانی همهی آن واژهها را بگویی و دیگری نیز دریابد همانگونه که «او»؟
قصهیی را میستایم که نبضکی باشد برای زبانی مُرده اما هنوزاهنوز تپنده در یاد.
شاهین کلانتری
#تردیدار
✅ @shahinkalantari
➕ shahinkalantari.com
«اگه آدم عاشق دنیا باشه، عشق خدا در وجودش نیست. هرچی در دنیاست، لذتِ جسمِ است. لذتِ دیدن. غرور زندگی. اینها مال این دنیا نیست.»
دیالوگی از فیلم خشم ۲۰۱۴
خصمِ خاندان
از چی ترسیدهایم؟ لبان داغمه بستهمان به سخن حاضر نیست. نوشتن دیگر تن به حرفهای ما نمیدهد. شاید اگر این شاعر جذامی ترسناک نبود، میتوانست بیشتر بگوید. بیشتر دوست بدارد، بیشتر دوستش بدارند. شاید اگر این شاعر خصم خاندان نبود، میتوانست اسرار وحشی اتاق زیرشیروانی را بیشتر بنویسد. این ترسناکترین تن فروش، که تنش را هرشب به کلمات فروخته است. این مرد سردمهر که خوابش را به زنی بخشود و از خاطر برد وظیفهی شب را.
#یادداشت_روزانه
Repost from شعر زنانه
زن بت است،
الهه است،
مادر است،
جادوگر است،
پری است
اما هرگز خودش نيست
سيمون دوبووار
https://t.me/sherezananeh
پریدن به هرکی پریدن به ریش بابا
اول از همه یک گیلاس قهوه بریزم و ترتیب خانم دوراس را بدهم. بعد هم ماجرایی نقدینگی را داریم که باید به یکی بپریم! حالا هرکی زیاد مهم نیست، پریدگی مهم است. فقط بپر. زیپ را بکش پایین و بشاش به هرچی هنر نیست. زیاد مهم نیست کی باشد. آقا یا بانو. تعارف نداریم کی!
برادر ریدهای در پیرنگ! برادر فارسی را میفهمی؟ برادر نثر رمانت که اشغال است! برادر تو کی گزارش روزنامه نوشتهای! اخه خانم محترم که مینویسی «یادداشتهای یک نفر دیوانه» تو گوگولی چخوفی تولستوی چیی؟ «یادداشتهای یک دخترکی عصیانگر» باشینا باخ سوپاپین آچیغدی*
#یادداشت_روزانه
——————————-
پانویس:
* یک نگاهی به سرت بنداز درش باز مانده.
بیا جور دیگر به هم عشق بورزیم
در مورد عشق اصلن شوپنهاور زده نیستم. باور دارم که وجود دارد. اگر فقط شهوت بود، مردگانمان را دوست نمیداشتیم. اما عشق امروز را نباید به چشم عشق کلاسیک نگاه کرد. اغراق نکردهام اگر بگویم «مرگ عشق کلاسیک فرا رسیده است» عشق کلاسیک دیگر وجود ندارد. یک نگاه به انیستاگرام کافیست تا متوجه شوید عشق به چی کلیشهی بلا زدهی بدل شده. چی مبتذلاتی. چی شهوتهای. چی رفتار غریزهای که از منطق بند ایزار سر چشمه دارد. عاشق و معشوق هردو بیسواد تشریف دارند. جواناند. حرف تازهای ندارند که دست کم رابطه را از دام کلیشه افتادگی نجات بدهد. باید بازاندیشی کرد. من زدهای این عشقها هستم.
اما اگر دوست داشتن و دوست داشتهگی در میان باشد:
اگر من را دوست داری؛ بیشتر رمان بخوان. اگر من را دوست داری بیشتر بنویس. اگر من را دوست داری سلیقهی سینماییایت را ببر بالا. اگر من را دوست داری موسیقی خوب بشنو. (لطفن باخ) اگر من را دوست داری تغذیه سالم داشته باش. اگر من را دوست داری آب کافی بخور. اگر من را دوست داری نظم بدار. اگر من را دوست داری خواب با کیفیت داشته باش. اگر من را دوست داری…
#یادداشت_روزانه
#مصور_رحیمی
هیچوقت با هدف خاصی راه نرو
➖ هرروز قول میدهم به شهر بگذرم، شبیه کسی که چیزی با ارزشی گم کرده و حالا سرخورده دنبال نشانهی میگردد. همیشه تلاش کردهام این ویژهکاریی من باشد. تقریبن هرروز باران نرم. هوای سبک و نسبتن سرد برای اهل سرماخور. همین قرار من و آسمان است. در جریان گامیدن است که یک تکهای از داستان را حذف میکنم. میفزایم. گاه واژهای به پدر میگویم و گاه دلجوی از مامان. گاه هم فکر میکنم این پسریی کاکایی من چرا شکم گنده کرده؟ یا آن دبنگ چرا پول من را بالا کشید؟ گاه هم به جوکهای خندهآفریناند میاندیشم.
قصارهای در وصف گامیدن:
➖ «فقط زمانی میتوانم فکر کنم که راه میروم. وقتی میایستم، فکر متوقف میشود؛ و مغزم تنها با پاهایم کار میکند.»
-ژان ژاک روسو
➖ «من با خودم میروم و برمیگردم. در طبیعت قدم میزنم تا روحم را بازیابم.»
-والت ویتمن
➖ «هیچوقت با هدف خاصی راه نرو. پیادهروی خودش هدف است.»
-رابرت لوئیس استیونسون
➖ «تمام افکار واقعاً بزرگ هنگام پیادهروی شکل میگیرند.»
-نیچه
#یادداشت_روزانه
#مصور_رحیمی
جمعهها با فیلم*
فیلم پترسون
از جیمز رابرت جارموش
فیلم در مورد یک موتروان اتوبوس که از قضا شاعر هم هست، نیست. فیلم خود شعر است که ادعایی شعر بودن ندارد. مدام یک موزیک تکرار شونده. هرشب یک صحنه. یک تخت خواب. و یک زن (گلشیفته فراهانی) و یک مرد (آدام درایور) منظرهای تکرار شونده.
آهنگ ایرانی که در حاشیهی فیلم مینوازد، آدم را یاد شرق میاندازد.
تگویی یک تکهی شرق را برداری ببری امریکا!
گلشیفته فراهانی بدون اغراق، درخشان است. بهقدری درخشان که حسادت آدم را گل میاندازد. در «سنگ صبور» عتیق رحیمی، دلزدگیای نسبت به او پیدا کرده بودم. نمیدانم چرا آن نقش را بازی کرد. چرا آن تصویر را از خودش ساخت. اما حالا، با پترسون، انگار دوباره زیبا شده؛ گلشیفته دوباره دل بستهآورد که این کارش البته حجاکبر است.
#فیلمنویس
_________
پانویس:
*این عنوان را از خانم گلی موعودی وامگرفتهام.
چند گپ در مورد منوچهر فرادیس
والا ما خیال کردیم خرِ ما بالاخره به پشت رفتن را یاد گرفت اما منوچهر فرادیس هنوز نفهمید نویسندگی چیست و از کجا آب میخورد. گمان کردیم حضرت فرادیس که این همه سال عرق ریزی کرده و به اندازهی برق منطقهای تلاش، لابد روزی شوالیه برمیخیزد و میرود نوبل را از دهن دایناسور هم بکِشد. اما برادر آمد با استدلالی «رمانم چیز خوبیه چون سریال پیکی بلایندرز چیز خوبیه، و چون اون سریال یک دیالوگ خوب دارند و رمان من هم شبیه همان دیالوگ را دارد، پس نتیجه میگیریم که رمان من اصل جنس است.» ریدمان را بیشتر کرد. راستش این استدلالهای تدافعی، من را یاد چای تلخ ۵ صبحی میاندازد. اگر بخوری شاشیدهای، اگر نخوری تشنه گلو.
آخ برادر جان، با این حساب چون کفتر جلدیام بال دارد و هواپیما هم بال دارد، پس من بوئینگ تربیت کردهام؟
سالهاست این رمان زیر تختم مانده. هر وقت دلم برای ادبیات مظلوم میسوزد، یکی دو صفحهاش را میخوانم. بیبینم کشف تازهای رخ میدهد یا نه. ولی دریغ! جز یک کیلو هدایتزدگی، نیم سیر شعار، یک پاو ادبیات متعهد از نوع خشک و چوبی، و مقداری کلیشه که گویی از انبار تلویزیون ملی بیرون کشیده باشد. چیز خاصی ندارد. حالا شاید یک دیالوگت هم بخورد به کمر قانون کارما. اما دِ جان مادرت با یک دیالوگ خوب نمیشود رمان را از زیر آوار نجات داد.
یک روز، بلکه پنجاه سال دیگر موهای نوهات را نوازش میکنی در ایوان پاییز و به شعرهای شاعری میاندیشی که در جوانیات عاشق تو بود شاعری که اگر زنده بود هنوز هم میتوانست موهای سپیدت را به نخستین برف زمستان تشبیه کند
-یغما گلرویی
