خاکستر.
رفتن به کانال در Telegram
خودمونی به صرفِ چای و کتاب و عکس و زندگی! صندوقِ پستی: @burnt_ashbot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
232
مشترکین
+124 ساعت
+17 روز
-530 روز
آرشیو پست ها
232
همیشه احساس میکردم که در پسِ لبخند او یک درد پنهان نشانگرِ اندوه جانکاه وجود دارد بنابراین لبخندش بیشتر شبیه زهرخند بود تا یک بازتاب زیبا از خوشحالی و خوشبختی کامل!
- صفحهٔ ۶۸ -
232
من عاشق زمانی هستم که هوا تاریک و روشن است چون فقط در این زمان احساس میکنم که ممکن است یک رویداد مهم به وقوع بپیوندد. همهچیز در هنگام تاریک و روشنِ هوا زیباتر است، خیابانها، میادین و همهی انسانهایی که در آنجا قدم میزنند، زیباتر از همیشه هستند.
- صفحهٔ ۶۵ -
232
هر آنچه در جهان مشاهده میکنم، به طور همزمان درحال حرکت به جلو و عقب است همانند دستگاه دم و بازدم، این حرکتهای مداوم هستند که جهان را به سمت جلو سوق میدهند.
- صفحهٔ ۵۵ -
232
البته نمیدانستم به چه علت من قصور کرده بودم که مستحق بخشش باشم، اصولاً من همینطور هستم یعنی از همه درخواست بخشش میکنم. حتی از خودم هم عدرخواهی میکنم و مایل هستم خودم، بتوانم خود را به دلیل ماهیت ذاتی که دارم ببخشم!
- صفحهٔ ۵۳ -
232
آتش را میتوان یک موجود زنده نامید، یک علامت حیات است که متأسفانه عابران خستهی امروزی آن را نمیبینند.
- صفحهٔ ۴۹ -
232
آنها قلب و روح خود را برای انجام کار میدهند و در قبال آن دستمزد میگیرند، آنچه آنها را نگه میدارد، امید و هدف است. همیشه از تماشای کار کردن آنها لذت میبرم.
- صفحهٔ ۴۸ -
232
چون که من در هر موردی، برای هر چه در هر کجا اتفاق میافتد، بهخاطر تمامِ وقایع ناگواری که در روزنامهها میخوانم، شخصِ خودم را گناهکار میدانم و حس میکنم که تمام این اتفاقات زیر سر من است.
- صفحهٔ ۳۵ -
232
جوانی یعنی همان زمانی که هر شنبه شلوارهای اتوکشیده و کفشهای واکس خورده میپوشیدم. اصولاً زمانی که جوان هستید، پاکیزگی و آراستگی را دوست دارید، از تصویر خودتان در آینه لذت میبرید در ذهن خود تصویر ناب از خود میسازید که همواره درحال بهبود است.
- صفحهٔ ۳۲ -
232
اکنون که به زندگی خود مینگرم متوجه شدهام که برخی حقایق به زیبایی در زندگی من جا خوش کردهاند، در محل کار با کتاب سروکار دارم، باران از طریق روزنه روی سقف زیرزمین به داخل میبارد، در خانه نیز من کتاب دارم.
- صفحهٔ ۲۳ -
232
دراز میکشم و سعی میکنم به واقعیتها فکر نکنم اما هرزمان که لازم باشد آنها به سراغ من خواهند آمد.
- صفحهٔ ۲۲ -
232
منتظر ماندم تا مراسم به پایان برسد، آنها چهار مرده را سوزاندند که سومی مادر من بود. به حالت سکون و بیتحرکی انسان در آخرین حالت اقامت در این جهان نگاه کردم.
- صفحهٔ ۱۸ -
232
از همان زمان به نگاه کردن به بدبختی با خونسردی عادت کردم، به بروز ندادن احساساتم عادت کردم و به تدریج به زیباییِ تخریب پی بردم.
- صفحهٔ ۱۷ -
232
هرگز مطرود نیستم، فقط جسماً تنها هستم، تا بتوانم در تنهاییای به سر ببرم که ساکنانش اندیشهها هستند، چون که من یک آدم بیکلهی ازلی ابدی هستم و انگار که ازل و ابد از آدمهایی مثل من چندان بدشان نمیآید.
- صفحهٔ ۱۳ -
232
اما درهرحال، من به سمت جلو در حرکت هستم، ظاهرم پر از لکههای سیاه رنگ دوده است اما لبخند میزنم چون کیفدستی من پر از کتابهایی است که انتظار دارم همان شب داستانهایی از خودم نقل کنند که هنوز نشنیدهام.
- صفحهٔ ۱۱ -
232
زمانی که خواندن را آغاز میکنم، به مکانی کاملاً متفاوت سفر میکنم، من در متون نوشتاری غوطهور میشوم و این حقیقتاً اعجابانگیز است.
- صفحهٔ ۱۱ -
232
همانگونه که یک ماهی زیبا در آبهای آلودهی یک رودخانه خودنمایی میکند و میدرخشد، یک کتاب نادر نیز در بین انبوهی از اوراق کهنه و بهدردنخور به زیبایی جلوهگر میشود.
- صفحهٔ ۹ -
