سقوط یک ستاره
رفتن به کانال در Telegram
ستاره چرخید و رقصید و چرخید تا سقوط کرد. و باقی ماجرا در یادداشتهای کنتس آمده، شاپم @sumoonshop
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
540
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-187 روز
+8630 روز
آرشیو پست ها
من میترسم از آغاز فصل نو، اما مگر میشود آسمان را از گسترش بازداشت؟ مگر میتوان تمام سیاهی های دنیا را در مشتی غبار جا داد؟ مگر میتوان نور را مخفی کرد و جهان را به خاموشی سپرد؟
They might not need me; but they might.
I'll let my head be just in sight;
A smile as small as mine might be
Precisely their necessity.
-Emily Dickenson
میدونی به آخرین چیزی که فکر کردم این بود که من فقط میخواستم بهت اعتماد داشته باشم، بتونم در کنارت خود واقعیم باشم. اما تو هر بار با فکرای احمقانه ات گند زدی به همه چیز. هر بار من رو بیشتر دور کردی و من با هر قدمی که به سمتت برداشتم زخمی تر شدم، سرزنشی در کار نیست فقط غمیه که همیشه من رو همراهی میکنه و صدایی که بهم احساس ناکافی بودن میده، کسی توی سرم همیشه تکرار میکنه که «دیدی ارزشش رو نداشت؟».
ستاره های کم سو، همان فراموش شده هایی که با چشمک من را جادو میکنند؛ کاش میشد چشم هایم را ببندم و با بوسه ای به شهر گمشده ها فرار کنیم. ناکجاآباد موعود که بهشت فراموش شده را برایمان به ارمغان میآورد.
