قصهگویِ ویندریا.
رفتن به کانال در Telegram
_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
325
مشترکین
-224 ساعت
-77 روز
-1630 روز
آرشیو پست ها
مثل همیشه، اگر خواستم تمرینی انجام بدم اینجا میزارم تا رفقایی که دوست داشتن هم ازش استفاده کنن🫠✨🤝
خب حالا که بلاخره چالش تموم شد، زمان خوبی برای نوشته پارت بعدی و ادامه تمریناته:)
Repost from Marlboro.
یه چیز کوچولو بگم:)
خیلی خیلی عذر میخام، اما اگر پیام چالشو پاک کردید یا بعد از اینکه پیام چالش خط خورد فور کردید، من داستانی براتون نمینویسم🫠🤝
دوست داشتم اینکارو کنم، اما واقعا خیلی خستم..
امیدوارم که درکم کنید رفقا🍓
میگویند در میان جهانهای بیشمار، سرزمینی پنهان وجود داشت که ساکنانش آن را F.3 مینامیدند.
در آنجا، آرزوهای فراموششده هنوز زنده بودند.
آسمانش هرگز یکرنگ نبود؛ گاهی بنفش، گاهی نقرهای و گاهی چنان تاریک میشد که ستارهها همچون فانوسهایی شناور، میان ابرها قدم میزدند.
در آنجا، جادو مانند باد میان درختان جریان داشت و هر برگ، قصهی آرزویی را زمزمه میکرد که روزی کسی از ترس، آن را رها کرده بود، به امید آنکه روزی صاحبش آن را پیداکند
پیش از آنکه نخستین شهرها ساخته شوند، جهان گوشهای داشت که حتی زمان هم آن را پیدا نکرده بود.
یه جایی، که باران بوی خاطره میداد، ابرها روی شانهی کوهها استراحت میکردند و پرندهها، به جای آواز، داستانهای فراموششده جهان را میخواندند.
میگفتند اگر روزی از زندگی خسته شوی و بیهیچ مقصدی راه بیفتی، شاید پاهایت تو را به همانجا برسانند.
در سرزمینهای دوردست، شبی وجود داشت که جادو، آرام از میان ستارهها به زمین قدم میگذاشت.
شبی که آن را May Fifteenth مینامیدند.
شبی که در آن، درختان سخن میگفتند، ستارگان آنقدر پایین میآمدند که میشد نورشان را میان انگشتان لمس کرد،و گلهایی میشکفتند که تنها تا سپیدهدم زنده میماندند.
میگفتند هرکس در آن شب، با قلبی پاک آرزویی بر زبان بیاورد، خودِ جادو صدایش را میشنود و تکهای از معجزه را برای همیشه در سرنوشتش پنهان میکند.
عاااااا خدای منننننن..
خانوم شما باعث شدی گنده ترین لبخندمو بزنمممممم😭✨
چقدر مهربونی:))
https://t.me/ba_ghalam/2018
اگر تو لذت بردی، ما چه بگوییم؟
زمانی که مارا با نامهای کوتاه و مختصر دور آتشی کوچک به صرف چای دعوت کردی و بعد با نامه های قشنگت درباره نام های مکان امنمان، مارا غافل گیر کردی، ما چه بگوییم؟
چه میتوانیم بگوییم جز تشکر؟ جز ذوق کردن و اشک شوق ریختن؟
چه میتوان گفت در مقابل زیبایی، ای که به ما یادآوری کردی... 🌱✨
یکی از مزیت هایی که این چالش برام داست این بود که با کلی چنل باحال آشنا شدممم✨✨✨
زیادی خوشم اومد
یادم رفت بگم..
خیلی خیلی از نوشتن داستان اسم چنل هاتون لذت بردم:))
با اینکه خسته شدم اما واقعا خوش گذشت✨🍓
میگویند در دورترین نقطهی جهان، جایی پنهان میان ابرها و جنگلهای کهن، سرزمینی وجود دارد که هیچ قطبنمایی راهش را نشان نمیدهد.
نام آنجا Love Zone است.
آنجا، جایی است که عشق شکل میگیرد.
درختانی در آن میرویند که برگهایشان از خاطرات ساخته شدهاند، رودخانههایش از امید میگذرند و گلهایش تنها زمانی شکوفه میدهند که کسی از ته دل، آرزوی خوشبختیِ دیگری را بکند.
در کتابی که بوی امیدو گلهای یاس همیشه مهمان صفحاتش بود، زندگی در ساده ترین حالت به زیباترین شکل روایت شده بود.
این کتاب نامی داشت که به اندازهی خنکایِ شبنم روی گلبرگهای یاسِ سپید دلنشین بود؛ زندگی به روایت ژاله.
ژاله، در این صفحات، نه از روزهای بزرگ و پرهیاهو، که از رقصِ نور روی دیوارِ کاهگلی، از صدایِ دمکردنِ چای، و از لبخندهایی که بیدلیل بر لب مینشستند، قصه میساخت.
او بلد بود چگونه اندوه را با کمی گلاب و نباتِ کلماتش، به آرامشی ماندگار تبدیل کند.
این قصه، داستان سیاهچالهای را روایت میکند. او در وصف سیاهچاله اینگونه میگوید:
همه گمان میکنند سیاهچالهها فقط میبلعند؛ ستارهها، نورها، کهکشانها و هرآنچه در مسیرشان قرار بگیرد.
اما هیچکس از رازهایی که در سکوتِ بیپایانشان نگه میدارند، چیزی نمیداند. هیچکس نمیپرسد پس از آنکه نور ناپدید شد، چه بر سر خاطراتش آمد. شاید هیچ نوری واقعاً از میان نرفته باشد؛ شاید همهی آنها، جایی در دل تاریکترین نقطهی جهان، آرام گرفته باشند.
زیرا سیاهچالهها، بیش از آنکه پایان باشند، صندوقچههایی هستند برای چیزهایی که جهان دیگر توان نگهداشتنشان را نداشت.»
