fa
Feedback
«پایا، Paya»

«پایا، Paya»

رفتن به کانال در Telegram

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
323
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+17 روز
-830 روز
آرشیو پست ها
بعد از مرگ پدر به اتاق او که اکنون مهمان خانه ماست به ندرت رفته‌ایم، امشب آمده ام یک ساعت اینجا استراحت کنم. ولی می دانم اینجا ترسناک است، ترسی عجیبی دارد، بوی مرگ می دهد، بوی کسی که انگار هنوز فکر می کنی وجود دارد و تو را می‌پاید

و منی که هر قدم که گذاشتم را حساب نمی کنم، و بیشتر می خواهم
و منی که هر قدم که گذاشتم را حساب نمی کنم، و بیشتر می خواهم

نمی‌دانم این حالت را چه می‌گویند. مدتی‌ست وقتی عکس می‌گیرم، متوجه شده‌ام چهره‌ام آن‌گونه که باید شاد باشد، ژست بگیرد و زیبایی
نمی‌دانم این حالت را چه می‌گویند. مدتی‌ست وقتی عکس می‌گیرم، متوجه شده‌ام چهره‌ام آن‌گونه که باید شاد باشد، ژست بگیرد و زیبایی‌ام را نمایان کند، نمی‌تواند. نمی‌تواند آن‌چه هستم را نشان دهد. می‌دانم چرا؛ می‌دانید، هیچ حسی در مقابل هیچ‌کس ندارم؛ مادر، دوست، استاد، پدر معنوی‌ام، همکار، شاگرد و خیلی‌های دیگر. بله، یارِ همه، این بی‌حالی من اذیتم می‌کند. به دیدن‌شان نمی‌روم، با این‌که می‌گویند: «بیا، حالت خوب می‌شود.» ولی گوشه‌ی خانه را چنگ زده‌ام و فقط پرسه‌زدن‌های صبحگاهی و عصرگاهی از ایستگاه تا کوچه‌ی تومن، «باغ کامگار»؛ فقط دفتر و خانه. به هیچ‌کس سلام نمی‌دهم و به تنهایی آغوش باز کرده‌ام؛ با این‌که اذیتم می‌کند. سلام به نقاشی‌هایم نکرده‌ام، سلام به کتاب‌ها و دفترچه‌هایم نکرده‌ام، سلام به یار نکرده‌ام و حالا دیر‌دیر احوال من را می‌گیرد. سلام به رفیقی نکرده‌ام که مدام مرا صدا می‌زند و من به تنهایی چنگ زده‌ام؛ از همه گریزان، از خود و خانواده و دوستان. چنین است که به جایی نرسیده‌ام. می‌دانید، قلم و خط من از من فرار کرده است. من با این قلم و خط بیگانه‌ام؛ این من نیستم. عکس‌ها، چشم‌هایی که حالا می‌بینید، چهره‌ای از من که این روزها می‌بینید. شما بگویید، من را چه شده است؟

«دل غمگین گر نکند یادت چه کنم.»

دوستم به شکل دیگری وابسته‌ی مادر خود بود امصبح را با غم او آغاز کردم که دیگر مادر او نیست.

Repost from N/a
Ye Shahre Door Dang Show.mp32.96 MB

چگونه این چالش را میرین؟
چگونه این چالش را میرین؟

سلام Kawther هستم ✋️ لینک زیر رو لمس کن و هر حرفی که تو دلت هست یا هر انتقادی که نسبت به من داری رو با خیال راحت بنویس و بفرست. بدون اینکه از اسمت باخبر بشم پیامت به من می‌رسه. خودتم می‌تونی امتحان کنی و از بقیه بخوای راحت و ناشناس بهت پیام بفرستن، حرفای خیلی جالبی می‌شنوی! 😉 👇👇 https://t.me/BoldChat_Bot?start=sec-ghdaaacigd

Repost from N/a
مه ازینا میخایییممم😩
+2
مه ازینا میخایییممم😩

چه سعادتی است خسته و کوفته از سمت کار می برآیی به دیدار شاعری که او را پدر می نامی می روی، حرف هایش را می شنوی دو و سه کلمه حرف های رد و بدل می کنی. بعد با اینکه دلت نمیاد ولی با او باید وداع بگویی تا سمت خانه حرکت کنی، از آنجا که می برآیی دلت گرم گرم می زند که به دیدار فلانی هم کاش بروم، به دیدار مدینه کاش بروم، ای کاش فلانی را تماس بگیرم؛ اما یادت می آید که گوشی ها امن نیست و نمی توانی آنچنان که بخواهی غیبت کنی؛ پس می پرهیزی از اینکه از آن دوست احوالی بگیری. به فلانی تماس می گیری و پاسخ می دهد و با شنیدن صدایش دلت آرام می گیرد، کم کم نزدیک می شوی به شاروالی و بعد یادت می آید از فلان رفیقت که پدرش نیز حادثه کرده بود احوالی نگرفته‌ی و به دیدارش نرفته‌ی؛ برایش تماس می گیری و دلت شاد می شود از شنیدن صدایش تا «سوپر مارکیت نصرت» بی‌آنکه بفهمی قصه کرده و به صدایش گوش داده می آیی؛ از آنجا هم می گذری و در بازار باختر «دروزاه شادیان» می رسی و و یک مرد قد بلند را می بینی و به چشمانت آشنا می آید اما نیم‌رخ ایستاده است، و از سر کراچی نان های گرم می خرد، دقت می کنی که آن مرد کیست؟ بعد متوجه می شوی. اوه هی ایشان استاد « شفیق نامدار » رمان نویس و داستان نویس مطرح کشور است دو دل می شوی که نزدیک شوم یا نه اما دلت قرار نمی گیرد و نزدیک میری و صدایش می زنی: استاد نامدار! استاد نامدار! ولی او سرگرم خرید نان های وطنی است که گرمی‌اش و بوی تازه‌گی اش به مشام می رسد. صدایت را بلندتر می کنی و می گی: سلااام استاد نامدار! متوجه می شود و به سمت تو می چرخد با دیدنت یک اوه هوو می گوید و می دانم از دیدنم غافلگیر و شاد شده است چشمانش برق می زند، کتابی را که در دست دارم می گیرد و می بیند برایش می گویم: شور زندگی زندگینامه ونسان ونگوگ است. پس به دستم می دهد و چند کلمه‌ی رد و بدل می کنیم می گوید من در فلان جا هستم، منم می گویم محل زندگی همان‌جاست بعد موتر صدا می زند: اول و دو، اول و دو می گوید: برو که موتر شما آمده است. خداحافظی می کنیم

https://youtu.be/-GqfOvHajNg لطفا از این دریچه و چینل یوتیوب انجمن ادبی خانه مولانا حمایت کنید.

Repost from بابونه
تو آن‌ جایی و آن‌جا نمی داند که چقدر خوشبخت است! - ناظم حکمت
تو آن‌ جایی و آن‌جا نمی داند که چقدر خوشبخت است! - ناظم حکمت

از تاکسی پیاده می شدم، که یک آقای محترم دروازه تاکسی را برایم باز کرد و من تشکری کردم. از اوسو یک نفر صدا زد گفت: «فقط زنت یا مادر و همشیره است بود که دروازه را باز کردی برایش. در پاسخ او آقای محترم گفت: یک احترام است. مرد پاسخ داد گفت: احترامت به جای دیگه خرج کن.

دلم بغض می کند وقتی از کنار مکتبمان «لیسه عالی گوهر خاتون» می گذرم.

بوی صبح

پیام صوتی00:46

هیچ وقت نشد که مثل یک دختر کامل باشم. نازدانه، با موهای قشنگ، با داشتن کلی آرایش، لباس های رنگی رنگی، دست های ظریف، با اخلاق ظریف و کیوت

جمله ام هم گدود

چقدر جالبست، گاهی می رنجانم، گاهی می خندانم، گاهی درس می دهم، گاهی آغوش خوده به هنگام غمشان باز می کنم، گاهی تکیه گاه می شوم و گاهی انگیزه می دهم. امروز کارم انگیزه دادن بودن و حس مثبت دارم. ولی می دانید چیست همیشه نالیده‌ام، نباید یا کیانه و غصه های فامیل خودم را اذیت کنم بنظرم

من هم داستانی بنام «گوشواره های لاجورد» دارم که برایش تقدیم می کنم. محتوای داستان: دختری و پسر هندوستانی است که در بدخشان سفر می کنند و پسر افغانستان که از مردمان اسماعیلیه بدخشان است و در معدن لاجورد کار می کند عاشق این دختر می شود. برایش این داستان را تقدیم می کنم🫠