خواهر هری پاتر
رفتن به کانال در Telegram
روزمرگیها، زیبایی و زشتیها ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=106192480 شاپ دستسازه هام: https://t.me/Akaycandle
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
864
مشترکین
-124 ساعت
-207 روز
+42530 روز
آرشیو پست ها
و الان و تو این لحظه، از اون کارا، فقط وسایل مونده که احتمالا طی همین ماه رد میکنمشون بره...
پارسال همین موقعا من با بودجه ی بسیار اندکی که داشتم، رفتم یه کلاسی ثبتنام کردم و کلی وسیله خریدم که بتونم ازش کسب و کار خودمو راه بندازم
نه
من آدم هوس بازی نیستم 😅
تنها چیزی که هوس میکنم و گاهی به سرم میزنه میخورم، برگره 😌
تابستون سالهای ۴۰۲ و ۴۰۳ و ۴۰۴ خیلی جدی ورزش میکرد و دو ی کلهسحر هرروز جز جدایی ناپذیر زندگیش بود.
و کاقعا هم من کسیام که از ورزشایی که تنها میتونی انجام بدی و وسیلهای توش دخیل نیست لذت میبرم
اولین شب بعد از اینکه اون منطقه با خاک یکسان شد، نزدیکترین زاغه به خونه ی مارو زدن، و اولین جایی بود که بعد از اون صبح انفجار شدید داشت.
انقدر شدید که ما با فاصله ی ۳ ۴ کیلومتری، خونهمون ساعت ۳ شب بشدت لرزید و با صدای وحشتناکی از خواب بیدار شدیم...
مامانم از ترس لکنت زبان گرفته بود، و تنها کاری که میتونستیم انجام بدیم این بود که برادر بزرگم مامانم رو بغل کرده بود و هی تکرار میکرد که ما پیش همیم، هممون سالمیم عزیزم، هیچی نشده... و بابام میگفت ببین من اینجا کنارت نشستم، ببین که هممون سالمیم...
و همه ی اینا داشت درحالی اتفاق میفتاد که صدای انفجار هی بیشتر میشد و مردم و همسایه های ما همگی اومده بودن بیرون و تو پارکینگا بودن...
هیچوقت یادم نمیره در پارکینگ رو که باز کردم گرد و خاکی تو آسمون بود و یه بوی وحشتناک باروتی میومد که حس میکردی خط مقدم وایستادی :)
همه ی اینا تو یک ربع بیست دقیقه اتفاق افتاد، اما ترسش، حس بد یادآوریش و بیانش هنوز همونقدر دردناکه که حتی وقتی دارم مینویسم تنم میلرزه...
یا یه بار داداشم اومد خونه، و تو فاصله ی دوتا کوچه پایینترش انفجار رخ داده بوده... میگفت سرم گیج میره و گوشام درست نمیشنوه، نمیتونست سرپا وایسته... تا این بچه خوابید و بیدار شد ما هممون ۱۰۰ بار مردیم و زنده شدیم که نکنه اتفاق جدیای افتاده باشه ک آسیب جسمی دیده باشه...
جنگ اسمش اینه که بیان بزنن و هرچیزی تاوانی داره و فلان و بهمان، ولی شما غلط میکنی وقتی خودت تو اون موقعیت نبودی و چیزی رو تجربه نکردی و تنها خاطرت از اون شرایط شنیدن صدای پدافند و چهار تا جنگندهست بیای نظر بدی و خواهان شروع جنگ برای مثلا اصلاح باشی.
هروقت راضی شدی خودت و عزیزانت تو اون شرایط باشید و حتی جان و مال خودت و عزیزانت رو از دست بدید، اون موقع میتونی بگی من طرفدار جنگم!
واقعا اعصابم خرد میشه میبینم یهسریا انگار واقعا دلشون میخواد این دلهرهها و آسیبای روانی و جسمانی و اجتماعی ادامهدار باشه.
بله، منم مخالفم
ولی نه به هر قیمتی!
و اینکه میبینم یهسری آدمی که مخاطب زیادی دارن این حرفا رو میزنن و از شروع مجدد جنگ حمایت میکنن واقعا اعصابم خرد میشه.
