es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

خواهر هری پاتر

خواهر هری پاتر

Ir al canal en Telegram

روزمرگی‌ها، زیبایی و زشتی‌ها ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=106192480 شاپ دست‌سازه هام: https://t.me/Akaycandle

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
864
Suscriptores
-124 horas
-207 días
+42530 días
Archivo de publicaciones
و الان و تو این لحظه، از اون کارا، فقط وسایل مونده که احتمالا طی همین ماه رد میکنمشون بره...

که البته قبلترش هم برای یه کار دیگه هزینه ی زیادی کرده بودم :)

پارسال همین موقعا من با بودجه ی بسیار اندکی که داشتم، رفتم یه کلاسی ثبت‌نام کردم و کلی وسیله خریدم که بتونم ازش کسب و کار خودمو راه بندازم

امشب میخوام قصه بگم 🚶‍♀

مثل یه نشونه بود برام اولین چیزی که چشمم افتاد بهش.
مثل یه نشونه بود برام اولین چیزی که چشمم افتاد بهش.

چای عزیزم تا ابد عاشقتم ✨
چای عزیزم تا ابد عاشقتم ✨

واقعا از شیرینی و چیزهای شیرین متنفرم 🥲 دلمو زد، اه

👀
👀

نه من آدم هوس بازی نیستم 😅 تنها چیزی که هوس میکنم و گاهی به سرم میزنه میخورم، برگره 😌

نخوری هوس نمیکنی؟

چون این تایم میخوام قند رو هم کاااااامل حذف کنم :)

خدایی یه چیز زیاد و شیرین خیلی حال میده😂 پس پیش به سوی بستنی یزدی

ولی قبلش😅

خلاصه که، اون روتین دو و ورزش قراره از فردا دوباره شروع بشه

اوع! وسیله ای دخیل نیست چه باکلاس😎

تابستون سال‌های ۴۰۲ و ۴۰۳ و ۴۰۴ خیلی جدی ورزش میکرد و دو ی کله‌سحر هرروز جز جدایی ناپذیر زندگیش بود. و کاقعا هم من کسی‌ام که از ورزشایی که تنها میتونی انجام بدی و وسیله‌ای توش دخیل نیست لذت میبرم

🚶‍♀
🚶‍♀

نجات دهنده: 🧊🍋
نجات دهنده: 🧊🍋

تو جهان را بر ما سخت کردی؛ بعید است خدای ما بر تو آسان بگیرد!

اولین شب بعد از اینکه اون منطقه با خاک یکسان شد، نزدیک‌ترین زاغه به خونه ی مارو زدن، و اولین جایی بود که بعد از اون صبح انفجار شدید داشت. انقدر شدید که ما با فاصله ی ۳ ۴ کیلومتری، خونه‌مون ساعت ۳ شب بشدت لرزید و با صدای وحشتناکی از خواب بیدار شدیم... مامانم از ترس لکنت زبان‌ گرفته بود، و تنها کاری که میتونستیم انجام بدیم این بود که برادر بزرگم مامانم‌ رو بغل کرده بود و هی تکرار میکرد که ما پیش همیم، هممون سالمیم عزیزم، هیچی نشده... و بابام میگفت ببین من اینجا کنارت نشستم، ببین که هممون سالمیم... و همه ی اینا داشت درحالی اتفاق میفتاد که صدای انفجار هی بیشتر میشد و مردم و همسایه های ما همگی اومده بودن بیرون و تو پارکینگا بودن... هیچوقت یادم نمیره در پارکینگ رو که باز کردم گرد و خاکی تو آسمون بود و یه بوی وحشتناک باروتی میومد که حس میکردی خط مقدم وایستادی :) همه ی اینا تو یک ربع بیست دقیقه اتفاق افتاد، اما ترسش، حس بد یادآوریش و بیانش هنوز همون‌قدر دردناکه که حتی وقتی دارم مینویسم تنم میلرزه... یا یه بار داداشم اومد خونه، و تو فاصله ی دوتا کوچه پایین‌ترش انفجار رخ داده بوده... میگفت سرم گیج میره و گوشام درست نمیشنوه، نمیتونست سرپا وایسته... تا این بچه خوابید و بیدار شد ما هممون ۱۰۰ بار مردیم و زنده شدیم که نکنه اتفاق جدی‌ای افتاده باشه ک آسیب جسمی دیده باشه... جنگ اسمش اینه که بیان بزنن و هرچیزی تاوانی داره و فلان و بهمان، ولی شما غلط میکنی وقتی خودت تو اون موقعیت نبودی و چیزی رو تجربه نکردی و تنها خاطرت از اون شرایط شنیدن صدای پدافند و چهار تا جنگنده‌ست بیای نظر بدی و خواهان شروع جنگ برای مثلا اصلاح باشی. هروقت راضی شدی خودت و عزیزانت تو اون شرایط باشید و حتی جان و مال خودت و عزیزانت رو از دست بدید، اون موقع میتونی بگی من طرفدار جنگم! واقعا اعصابم خرد میشه میبینم یه‌سریا انگار واقعا دلشون میخواد این دلهره‌ها و آسیبای روانی و جسمانی و اجتماعی ادامه‌دار باشه. بله، منم مخالفم ولی نه به هر قیمتی! و اینکه میبینم یه‌سری آدمی که مخاطب زیادی دارن این حرفا رو میزنن و از شروع مجدد جنگ حمایت میکنن‌ واقعا اعصابم‌ خرد میشه.