خواهر هری پاتر
رفتن به کانال در Telegram
روزمرگیها، زیبایی و زشتیها ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=106192480 شاپ دستسازه هام: https://t.me/Akaycandle
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
859
مشترکین
-524 ساعت
-177 روز
+41730 روز
آرشیو پست ها
https://youtube.com/shorts/dS4tkv4Ag4c?si=jsk01UroNvb2oPJI
نسبت به قبل از اتفاقات دی ماه، من خیلللللی کمتر میرم یوتوب، دلیلش رو هم نمیدونم واقعا...
الان رفتم و دیدم واقعا چقدر ذوق داشتم واسه ویدیو گرفتن، و خجالتم رو کنار گذاشته بودم و تااااازه داشتم عادت میکردم که اینکه من از خودم فیلم بگیرم آسیبی به کسی نمیرسونه و درواقع ربطی هم به کسی نداره :)
و حقیقتش من حتی تجهیزات ویدیو گرفتن رو هم گرفته بودم، دوربین و میکروفون و کلی چیز دیگه :)
و اون کیفی که قرار بود همهجا پیشم باشه تا هروقت خواستم ویدیو بگیرم در دسترس باشه، ۵ ماهه که رو میزه همینجوری و دست نخورده :)
این همون کیفیه که پریروز گم شده بود
و طی همون پروژه ی پرتاب کردن شلوار، افتاده بود پشت رگال لباسا :)))))
بعد دیدم مامانم رفت سمت روسریش که اون گره رو باز کنه :)
گفتم بذار یه عکس بگیریم توروخدا
حالا این چیه؟
این روسری مامانمه، رو همون رگال لباسای من :)
و مامان اومد گفت فائزه پشت لباسات رو دیدی؟ گفتم نه، بذار همین الان ببینم
و گس وات؟!
بچه ها من یه شلوار دارم که هرروز حداقل ۲ ۳ بار برای بیرون رفتن میپوشمش :)
و چون گشادیسم بهم غلبه میکنه، این شلوار رو همیشه همینطوری میندازم(درواقع پرت میکنم) رو رگال لباسام
درواقع دیگه بهم ثابت شده هرکسی تا حد زیادی خودش انتخاب میکنه تو چه راهی سختی بکشه 👀
و درنهایت اینم راهیه که واقعا انتخاب من/امثالِمن بوده، نه صرفا خواست خانواده یا جو جامعه :)
من هنوز کلی راه دارم تا پروسیجر ها رو یاد بگیرم و بتونم عملی کنم :)
کلی راه نه، کلللللللللی راه و شب و روز...
ولی میدونم نهایت آرزوی من/ما از بودن تو این رشته، یه همچین چیزیه
و امیدوارم و بیشتر از امیدوار بودن، دارم بیشتر از قبل سعی میکنم که بهش برسم :)
یکی از بچه هایی که ۷ سال پیش باهم همخوابگاهی بودیم و اتاق کناری ما بودن، پیام داده بهم 🥲
انگار یهو پرت شدم تو اون سالا 🫠
واقعا یکی از ناراحتکنندهترین اتفاقاتی که تاحالا برام افتاده، این بود که ما تو تنهایی و غربت خاااالص فارغالتحصیل شدیم :)
روز آخر کارآموزی که تموم شد، حتی من نتونستم با یه سری از همکلاسیام خداحافظی کنم، انقدر که سریع همهچی پیش رفت و همه برگشتن خونههاشون.
خیلی از دوستام(اون موقع دوستای زیاد و ارتباط اجتماعی بیشتری داشتم) و بچه های خوابگاه رو نتونستم ببینم و ما با چند نفر انقدر بهم نزدیک بودیم که شمارهی همو نداشتیم حتی :) چون مطمئن بودیم که شب قراره همو ببینیم و هرچی شده بود رو تعریف کنیم.
و یه سری از دوستیها و خاطرههای خوبی که داشتیم، بخاطر کوید نصفه نیمه موند
مرسی از نفیسه که اومد و همراهی کرد تا باهم بتونیم آدمارو خوشحال کنیم.
خیلی ارزشمنده که تونستیم یه کوچولو حال خوب و حس قدردانی به آدمای قشنگ شهر بدیم
بیش باد ✨❤️
آدمی که از آنتایم نبودن بدش میاد، افتاده جایی که دقیقا دوتا تصادفِ بد شده...
باز خداروشکر به دلِ آقا اسنپی افتاد که کولر بزنه :)
مثلا خواستم بهاری تابستونی طور بشم
ولی حس میکنم همهچی تو بهم نیا ترین حالت ممکنه😂😂😂
تازه کفشامم طوسیه :))))
۲۰ دیقه ی پیش اومدم یه کیف مثلا نانازی بردارم، و وقتی رفتم خرت و پرتام رو از اون یکی کیف بریزم تو این یکی
هررررررچقدر گشتم کیف کارتام رو پیدا نکردم :)
خدایااااا
کاش خودم گم بشم ولی اون کیف نه!
یه جورایی همه ی مدارک هویتی و زندگیم اون توئه :)
یکی از بچه ها اومده میگه تو چته هر چند روز یه بار میای میگی امروز چه روزیه؟ 😂😂😂
وا
من رفتم تو تقویمم تمام مناسبت های بین المللی و مخصوصا ایرانی رو باز کردم که بدونم هر روز چه روزیه تو کشورمون و کشورای دیگه.
تازه میدونید امروز چه روزیه؟ :)))
