𝗔
رفتن به کانال در Telegram
ناشناسم: https://t.me/iRoChatBot?start=sec-jgcejaejg
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
1 663
مشترکین
-224 ساعت
-177 روز
+96030 روز
آرشیو پست ها
1 662
رفتم جلو با یه شخصی سلام علیک کردم که اون شخص مد نظرم نبود
تو تاریکی دیگه چهره آدمارو تشخیص نمیدم(:
یارو ام دید خیلی خجالت کشیدم برگشت گفت داداش فدای سرت میخوای دوست شیم من مشکلی ندارم(:
1 662
موافقم با حرفات
قسمتای زخم زندگی باید حذف بشه و قسمتایی که برای بهبود لازمه ام باید روش فکر بشه(:
1 662
فکر میکنم اینجایی که بهش رسیدی، یه جورایی هم ترسناکه، هم رهاییبخش.
اینکه بعد از این همه بالا و پایین کردن تکههای زندگی، به این نتیجه برسی که در نهایت هیچکس به اندازهی خودت به خودت دسترسی نداره؛ هیچکس به اندازهی خودت بلد نیست دقیقا کجای روحت رو نشونه بگیره.
ولی شاید این به معنی این نباشه که تمام این دردها رو خودمون ساختیم.
خیلی از زخمها قبل از اینکه حتی بلد باشیم اسمشون رو بذاریم «زخم» اتفاق افتادن. خیلی از ترسها انتخاب ما نبودن.
بعضی از چیزهایی که امروز بهشون میگیم «من» شاید فقط واکنشهایی باشن که یه زمانی برای دوام آوردن لازم بودن.
فقط مسئله اینه که آدم گاهی اونقدر به مکانیسمهای دفاعی خودش عادت میکنه که بعد از تمام شدن خطر هم، همچنان با همون قوانین زندگی میکنه.
و شاید بخشی از این «کار کردن روی خودت» همین تفکیک کردنه؛ اینکه بفهمی کجای این شخصیت واقعا خودتی و کجاش فقط چیزیه که برای زنده موندن یاد گرفتی.
به نظرم مسئولیتپذیری با سرزنش خیلی فرق داره.
اینکه بگی «من در شکل گرفتن حال امروزم نقش دارم»، با اینکه بگی «همهچیز تقصیر من بوده» دو تا جهان متفاوتن.
اولی به آدم اختیار میده، دومی فقط یه مقصر جدید پیدا میکنه.
شاید گذشته رو نتونیم دوباره بچینیم، شاید حتی نتونیم بفهمیم دقیقا کدوم اتفاق، کدوم تکه از ما رو ساخته؛ ولی میتونیم از یه جایی به بعد تصمیم بگیریم که میراثدار بیاختیار تمام چیزهایی که بهمون رسیده نباشیم.
من فکر میکنم منم دقیقاً توی همین نقطهام؛
دارم سعی میکنم بفهمم کدوم قسمت های من، واقعا خودمن و کدوم قسمت ها فقط زخمهاییان که اونقدر طولانی باهام موندن که صدای خودشونو جای صدای من جا زدن.
شاید هنوز جواب خیلیهاشونو نداشته باشم.
شاید هنوز بعضی شبها نتونم تشخیص بدم دارم از خودم مراقبت میکنم یا دوباره دارم خودمو تنبیه میکنم.
ولی حداقل این روزها، وقتی میبینم دارم به خودم آسیب میزنم، دیگه فقط از خودم نمیپرسم «چرا اینطوریام؟»
یکم بیشتر میپرسم:
«چه اتفاقی افتاد که یاد گرفتم با خودم اینطوری رفتار کنم؟»
و فکر کنم برای من، همین سوال، اولین جاییه که دارم به جای جنگیدن با خودم، واقعاً سعی میکنم خودمو بشناسم.
1 662
این روزا با خودم بیشتر از هر کس دیگه ای صحبت میکنم
پازل های زندگیمو کنار هم میچینم و واسه دونه دونشون فکت میارم
به یه سری نتایجم رسیدم
برداشت اولم این بود که وقتی زندگیمو مرور کردم هیچکس جز خودم پتانسیل ضربه وارد کردن رو بهم نداشته
افتری و حال بدی که پس بدم فقط و فقط دلیلش خودمم
و دارم این روزا رو خودم ببشتر کار میکنم
1 662
یه زمانی خیلی بیشتر از چیزی که باید ملاحظهی آدمها رو میکردم حواسم بود چی بگم چی نگم کی ناراحت میشه کی دلش میشکنه گاهی حتی خودمو نادیده میگرفتم فقط برای اینکه حال یکی دیگه بد نشه ولی الان دیگه اون آدم نیستم نه اینکه بیاحساس شده باشم نه فقط یاد گرفتم آرامش خودم هم به اندازهی احساسات بقیه ارزشمنده هنوزم تا جایی که بتونم دل کسی رو نمیشکنم هنوزم سعی میکنم با آدمها مهربون باشم اما دیگه برای راضی نگه داشتن همه خودمو از خودم نمیگیرم.
