گرگےدر دادگاه خدا.
رفتن به کانال در Telegram
304
مشترکین
-324 ساعت
+327 روز
+1530 روز
آرشیو پست ها
گمان میکردم نوشتن آسان است، تا وقتی که نوبت تو رسید؛ حالا هر واژه، پیش از آنکه روی کاغذ بنشیند، عاشق نامت میشود.
عزیز کردهی قلبم هرچه میخواهم برایت بنویسم، کلمات در پیچوخم نامت راه را گم میکنند!
ای آفتاب خاموش جهان من،
تو نیامدی تا تاریکی را از میان ببری؛ آمدی تا به آن معنا بدهی.
مرا تمنایی به تماشای سپیده نیست زیرا روشنی هر صبح پیش از آنکه از افق سر برآورد در نگاه تو طلوع کرده است.
اگر روزی جهان همهی رنگهایش را در دستانم بگذارد، سرخ را روی لبخندت مینشانم تا گلها دلیل شکفتنشان را از تو یاد بگیرند.
آبی را در مردمک چشمهایت تا دریا بالاخره بداند آرامش چه شکلی است.
سبز را به رد انگشتانت میسپارم تا هر چیزی را که لمس میکنی دوباره جان بگیرد.
نارنجی را لای خندههایت پنهان میکنم تا غروبها از تو رنگ بگیرند.
سفید را به قلبت هدیه میدهم، نه برای بیرنگ شدن برای اینکه هیچ اندوهی ردی از خودش بر آن جا نگذارد.
