گرگےدر دادگاه خدا.
رفتن به کانال در Telegram
296
مشترکین
+1924 ساعت
+107 روز
+630 روز
آرشیو پست ها
مدتها فکر میکردم تعلق یعنی کسی را دوست داشته باشی.
بعد فهمیدم نه؛ تعلق یعنی وقتی وارد جایی میشوی، بخشی از وجودت دیگر دنبال راه خروج نگردد.
من همیشه راه خروج را میدانستم حتی در آغوش آدمهایی که دوستشان داشتم، انگار همهجا مهمان بودم؛ حتی در زندگی خودم.
زاده شدن به این شکل، در نظرم نوعی از معلولیت بود. فقدان آن حس ساده و احمقانهای که آدم را وادار میکند جایی، کسی یا چیزی را با اطمینان نشان بدهد و بگوید: «این، مال من است.»
Repost from شین مثل شایار
قدیمیا فور کنن یه پست ازشون فور کنم.
دوستای جدید هم که امشب جوین شن جوین شون میشم.
ایدی چنل شونو توی بات بدن:@shaayaarbot
درود! این پیام رو توی چنلتون فوروارد کنید تا در چند کلمه توصیفتون کنم و به چند نفر یک کتاب رندوم تقدیم کنم.
این نشخوار ذهنی من، گویی روحی است که در تاریکی جای گرفته است؛ او هرگز در را نمیزند، بلکه چون میهمانی ناخوانده در گوشهی عقل من جای میگیرد، گویی از ازل خانه و کاشانهاش همانجاست.
او در کلامش ایجاز دارد، اما یک پرسش را چنان تکرار میکند که من از پاسخ خویش به بیزاری افتم.
میگویم: «تمام شد.»
او لبخندی میزند.
میگویم: «مهم نبود.»
پس او میپرسد: «پس چرا هنوز یادت مانده است؟»
و من از این پرسش متنفرم، نه از آن رو که پاسخی ندارم، بلکه حقیقت برایم چون نور روز روشن است.
و بدتر آن است که گاه در شبهای تیره ذهنم، دلتنگیاش را حس میکنم؛ شاید از آن رو که چون او خاموش گردد، من ناچارم با تنهایی خویش روبهرو شوم.
نشخوار ذهنی من شخصیت جالبی دارد؛ هیچوقت در را نمیزند، میآید و مینشیند گوشهی ذهنم، انگار از اول خانهاش همانجا بوده.
کم حرف میزند، اما یک سوال را آنقدر تکرار میکند تا خودم از جوابم بیزار شوم.
میگویم: «تمام شد.»
لبخند میزند.
میگویم: «مهم نبود.»
میپرسد: «پس چرا هنوز یادت مانده؟»
و من از این سوال متنفرم، نه چون جوابش را نمیدانم، اتفاقا چرایش را میدانم.
بدتر این است که گاهی شبها دلم برایش تنگ میشود؛ شاید چون وقتی او ساکت است، من مجبور میشوم با خودم تنها بمانم.
