امیر نوشت :)
رفتن به کانال در Telegram
بندهِ خدا نکند ما خواب کسی باشیم که سال ها پیش در زیر درخت بلوطی به خواب رفته باشد یادداشت هام...
نمایش بیشترإيران141 821دسته بندی مشخص نشده است
269
مشترکین
+124 ساعت
-57 روز
+930 روز
آرشیو پست ها
269
تفأل به حضرت #حافظ
دیر است که دلدار پیامی نفرستاد
ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد
صد نامه فرستادم و آن شاهِ سواران
پیکی نَدوانید و سلامی نفرستاد
سویِ منِ وحشیصفتِ عقلرمیده
آهو رَوشی، کبک خرامی نفرستاد
دانست که خواهد شُدنم مرغِ دل از دست
وز آن خطِ چون سلسله دامی نفرستاد
فریاد که آن ساقیِ شِکَّر لبِ سرمست
دانست که مخمورم و جامی نفرستاد
چندان که زدم لافِ کرامات و مقامات
هیچم خبر از هیچ مقامی نفرستاد
حافظ به ادب باش که واخواست نباشد
گر شاه پیامی به غلامی نفرستاد
269
یادداشتهایی که توی کانال نوشته میشه فقط یکبار برای اصلاح خونده میشه اگر تکرار کلمات یا غلط املایی دیدید لطفاً بهم بگید اصلاحش کنم...
269
تلنگر!
بار اولی که قرار بود یک یادداشت بنویسم باید سرمقاله نشریه تلنگر را نگارش میکردم، هرچه بالا پایین کردم بالاخره باکلی زحمت و دردسر و کلیگویی و گردنویسی ۱۰ خط در مورد عدالت برای سرمقاله تلنگر سرهم کردم...
چند مدتی است حواسم نمیشود و وقتی به خودم میآیم میبینم دوبرابر تعداد کلمه مجاز تلگرام نگارش کردهام!
حالا شاید متنها همچنان گردنویسی و بیکیفیت باشد ولی حداقل در زمینه کمیت رشد قابل توجهی داشتهام...
تلنگر احتمالاً با سابقهترین نشریه دانشگاه باشد، نشریه رسمی بسیج دانشجویی دانشگاه که همیشه توسط بزرگان و ادوار شاخص بسیج دانشجویی در آن قلم زده میشد؛ از دکتر وحید طیبی گرفته تا دکتر پروینزاده و دیگر افراد شاخص. وقتی در کنار ویژ، تلنگر را تحویل گرفتم، یک مجله سنگین ۲۴ برگی گلاسه بود... و تا شماره ۲۷ به دست من رسیده بود.
وقتی قرار شد نگارش تلنگر را شروع کنم، اولین کاری که کردم، فرم نشریه را از تعداد صفحات بالا به دو برگ کاهش دادم و ساختارش را شبیه روزنامه کردم، با صفحه اولی که تیتر یکاش جلوه میکرد...
برعکس ویژ که یک تیم منسجم داشت، تلنگر ویژهنامه سیاسی بود و کمتر کسی رغبت میکرد برای تلنگر قلم بزند. خیلی سخت کسی را راضی میکردم در تلنگر قلم بزند. گهگاهی دکتر پروینزاده یا حسن، یا گاهی بعضی اعضای ویژ قلم میزدند که همانها هم بیشتر موضوعات صنفی، مطالبهگری بود تا موضوعات سیاسی. همین موضوع باعث شد تلنگر تبدیل شود به دفترچه یادداشت سیاسی خودم... و خب، با توجه به اینکه سپهر مدیرمسئول بود، خیالم از بابت هرچه مینوشتم راحت بود و با اسامی مستعار یا گاهی به اسم بچهها، نشریه را تکمیل میکردم.
واقعاً بعضی تیتر خیلی تند بود و گاهاً فشار و عصبانیت را در چهره برخی، وقتی تیتر نشریه را میخواندند، میدیدم.
تیترهای تند و تیز و ایدههای مقایسهای بدجوری نقطهزن بود. مثلاً عکس سیدمحمد خاتمی و باقی تفالههای غربزده را با تیتر چپ هرگز نفهمید را ۲ خرداد زدیم، یا وقتی استاندار جلسه با دانشجوها را نیامد، اول جلسه با استاد ایمانیه گرفتیم و بعد هم عکس استاندار با هاشمیرفسنجانی را به صورت دو قاب زدیم صفحه اول.
یادم هست این نشریه تا تهران سر و صدا کرده بود و پیغامپسغامها تا مدتها میآمد...
تلنگر به عنوان یک رشد سیاسی فوقالعاده بود؛ حداقلش این بود ترس خیلیها را برای صراحت در کار و بیان سیاسی بریزد و حداقل خودم را در بیان مطالبات سیاسی بیپروا کند.
269
تو خواهی رفت، دیگر حرف چندانی نمیماند
چه باید گفت با آن کس که میدانی نمیماند؟
بمان و فرصت قدری تماشا را مگیر از ما
تو تا آبی بنوشانی به من، جانی نمیماند
برایم قابل درک است اگر چشمت به راهم نیست
برای اهل دریا شوق بارانی نمیماند
همین امروز داغی بر دلم بنشان که در پیری
برای غصهخوردن نیز دندانی نمیماند
اگر دستم بهناحق رفته در زلف تو معذورم
برای دستهای تنگ ایمانی نمیماند
اگر اینگونه خلقی چنگ خواهد زد به دامانت
به ما وقتی بیفتد دور، دامانی نمیماند
بخوان از چشمهای لالِ من امروز شعرم را
که فردا از منِ دیوانه دیوانی نمیماند!
#حسین_زحمتکش
269
صبح، مقداری زودتر برای بیمار گرفتن، خودم را به بیمارستان رساندم.
بیمارم زن بوشهری جوانی بود که به دنبال عود مجدد بیماری «اندومتریوما» و درد شکم و منوراژی به شیراز آمده بود. به دنبال عفونت کیست، پلن Pick tail برای بیمار گذاشته بودند و حقیقتاً صبح اولین بار بود چنین چیزی را میشنیدم. شرح حال کاملی نوشتم و با توجه به جدید بودن بیمار در بخش، حس کردم احتمال زیاد بیمار را باید پرزنت کنم...
بعد از راند راهی سالن کنفرانس شدیم. در همین بین، درب سالن کنفرانس بسته بود و توی راهرو، تا کلید سالن برسد، دقایقی معطل شدیم.
از فرصت استفاده کردم و در مورد Pick tail از استاد پرسیدم. استاد هم چند تیکه کنایه بارم کرد که چند بار گفتهام و توجیهی هم که داشتم این بود: دو روز اول بخش مرخصی بودهام. استاد با حوصله pick tail را برایم توضیح داد.
ته سالن نشستم و مشغول دعواهای توییتری همیشگیام شدم.
یکی از اینترنها هم مشغول پرزنت بیمارهای دیشب شد. بعد از مورنینگ، استاد پرسید: «میدانید Pick tail چیست؟» و خب، من اینقدر غرق بودم و عقب نشسته بودم که صدا را نشنیدهام. پرسیدند بیمار چهکسی پلن Pick tail دارد... خب، چند نفر از بچهها جلو گفتند: «بیمار فردینپور است.» من باز نشنیدم. باز هم صدا زدند و من وقتی اسم را شنیدم، دست تکان دادم: «من اینجا هستم...»
بعد خب، این حرکت باعث خنده حضار شد. بعد من فکر کردم باید بیمار را پرزنت کنم که خب، با گفتن چند دو جمله پرت، باز باعث ریشخند شدن شدم... در ادامه استاد سؤال دقیق را یکبار دیگر تکرار کردند و پاسخ دادم.
جای دردناک ماجرای اینجا بود که داوود داشت بغل دستم ریلز غذا میدید و من هم وسط صحبت خندهام گرفته بود.
یادم است قبلا تجربه مشابه این چنینی چند بار داشتم قبلا عرق سرد میکردم یا خجالت میکشیدم ولی اینبار عین خیالم نیست و بعد از پایان با موضوع شوخی هم میکردم.
خلاصه که آدم کم کم به بیآبرویی عادت میکند.
269
در آخر
تشکر بزرگ بدهکارم به
تیم فوقالعاده شبنامه
برادر عزیزم امیرمحمد کافی مدیر مسئول نشریه
سرکار خانم قاسمی نژاد سردبیر نشریه
دکتر حسن حسینی
دکتر علی رمضانی
برادر عزیزم فرید صفری
دکتر متین کریم زاده
دکتر احسان نکویی
سرکار خانم مائده رحیمی
سرکار خانم پردیس رحیمی
سرکار خانم مینا پوریان
سرکار خانم لنکرانی
سرکار خانم خسروینیا
سرکار خانم عارف
سرکار خانم دیدگاه
و برادر عزیزم محسن حیدری
و برادران و خواهران بزرگوار دیگری که شاید اسمشون رو فراموش کرده باشم
تجربه فوقالعاده یک کار تیمی تراز و سطحبالا در کنار بزرگواران.
269
ویــــژ!
قسمت دوم
بعد از تحویل مسئولیت به مدیرمسئول جدید، دکتر کافی، همچنان این مسیر پرفرازونشیب ادامه داشت و نقش من هم کمرنگتر شده بود. گاهی کار دوباره به خودم برمیگشت، ولی باز تا حدود زیادی کار روی ریل خودش جاری بود.
وقتی جنگ شروع شد، اولین اتفاقی که افتاد اینترنت ملی شد و اینترت ملی مساوی بود با تعطیل شدن تمام نشریات هوش مصنوعینویس دانشگاه که قبل از جنگ به شکل قارچی به صورت تک شماره منتشر شده بودند.
با شروع جنگ، از شب چهارم شورای ویژ به تیم شبنامه تغییر پیدا کرد. چون دسترسی به هوش مصنوعی و طراح هم محدود شده بود، در آن بازه زمانی کم و کوتاه، خانم رحیمی طراحی نشریه را به عهده گرفتند و حقیقتاً خودشان، با اینکه ساکن قشم بودند و از همه ما به بمب و موشک درگیری نزدیکتر بودند، نشریات را تا ظهر یا عصر جمع میکردند و برای چاپ ارسال میکردند.
گاهاً با توجه به سرعت سیر وقایع، چندین و چند بار تیم سردبیری متن و محتوا را عوض میکرد و این خودش شاهکار تیم کمسنوسال با تجربه کم بود که دست به قلم، در لحظه محتوا را عوض میکرد.
یادم است شروع شبنامه هم از شب چهارم بود. شب چهارم سپهر زنگ زد که آقا مجتبی در رایگیری غیرحضوری مجلس خبرگان با اختلاف از آیتالله اعرافی منتخب شدند، ولی با فشار سیاسی بعضی گروهها داخلی یا پخش کردن شبهه موروثی شدن رهبری یا عدم سابقه مدیریتی و...
قصد تعویض انتخاب رهبری و طولانی کردن شورای رهبری را دارند تا بتوانند در این بازه زمانی با فشار سیاسی یا صحبت یا دیگر ترفندها نظر اعضا را عوض کنند و به گزینه مطلوب خودشان برسند. آن بازه خاطرم هست که ترامپ هم اصرار داشت که میخواهد در ایران رهبر انتخاب کند و خب این شبنامه محور اولین شمارهاش شد: مردمسالاری دینی و خبرگان رهبری.
شاید برای شروع تأثیر خیلی خیلی کوچکی داشت، ولی رهبری شهید به ما یاد داده بود خودت را مرکز دنیا بدان و بالاخره ما هم سوار بر موجی بودیم که دوست داشت در سمت درست تاریخ باشد؛ قسمت کوچکی از نهضت بزرگ خیابان.
با گذشت زمان، این شبنامه هم جای خودش را در مخاطب باز کرد. در موکبهای مختلف شهر پخش میشد و مخاطب خاص خودش را داشت.
بعضیها هر شب به هوای شبنامه جدید به موکب سر میزدند. یا هر شب با ماشین برای شبنامه علوم پزشکی جلو موکب رد میشدند و از دور برای شبنامه صدا میزدند...
بازخوردهای متفاوت و مختلفی میگرفتیم و این واقعاً برای ما دلگرمی بزرگی بود.
نکته دیگر اهمیت تاریخ مکتوب جنگ برای ما بود. بالاخره ما قسمتی از یک نقطه تاریخی بودیم... احتمالاً در آن بازه کسی خیلی متوجه نبود، ولی آن ۶۰ شماره شبنامه قسمتی از تاریخ مکتوب جنگ است؛ تاریخ مکتوبی که در تاریخ جنبش دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی شیراز میماند...
269
ویـــــژ!
قسمت اول
شاید ویژ شیرینترین کار و پروژه یا مسئولیت تشکیلاتی زندگی چند ساله دانشجوییام باشد... دوره اولی که مسئول سیاسی حوزه شدم، آبستن خیلی از تحولات بود؛ از انتخابات مجلس و طوفانالاقصی و حمله به بیمارستان المعمدانی گرفته تا سقوط هلیکوپتر شهید رییسی و انتخابات ریاست جمهوری و... بعد از یک دوره پرفشار، با توجه به امتحان علومپایه، مسئولیت معاونت سیاسی را تحویل دادم، ولی برای دور نشدن از مجموعه قرار بود یک مسئولیت سبکتر را قبول کنم.
آن زمان دولت تازه روی کار آمده بود و با توجه به رویکرد دولت جدید پیشنهاد شد نشریات بسیج دانشجویی دوباره فعال شود...
و طبق تجربه کمی که قبلاً در کنار دکتر پروینزاده داشتم، مسئولیت واحد نشریات را قبول کردم. وقتی مسئولیت را قبول کردم، ویژ یکسالی بود تقریباً فعالیت نداشت.
ویژ سابقاً توی کرونا توسط دکتر مسرور و آقا یاسین ظرافت راه افتاده بود و بعد از غیرفعال شدن حسن سال ۴۰۱، بعد از اعتصاب شورای صنفی، ویژ را راه انداخت برای پیگیری و مطالبهگری مشکلات دانشجوها با رویکرد طنز و گاهاً تند و تیز.
کانال فعلی نشریه هم حکم آرشیو نشریه را داشت...
وقتی ویژ را تحویل گرفتم با همکاری سرکار خانم رییسی که آن بازه مسئول مقابل من در واحد نشریات بودند فراخوان اولیه جذب نویسنده را زدیم. خانم قاسمینژاد، سردبیر فعلی نشریه، در همین فراخوان اولیه جذب نشریه شدند... شاید این روزها نوشته شدن متعدد متن تحلیلی و یادداشت در کانال ویژ و صفیر و... یک روتین عادی تبدیل شده باشد، ولی آنزمان خیلی سخت بود که بچهها را راضی کنم قلم دست بگیرند یا حداقل یک کانال داشته باشند و نوشتن را حداقل با روزمرگیشان شروع کنند.
این صحبت همیشگیام با تمام رفقای مذهبیام بود: بسیجی باید دو کار خیلی خوب بلد باشد؛ خوب حرف بزند و خوب بنویسد.
همین کمکم نوشتنها، همین اصرار روی اصرار به بچهها برای نوشتن، یک شورای ابتدا ۱۰ نفره و تا قبل از تحویل مسئولیتم ۳۰ نفره داشت.
ویژ یک شورای رسانه، یک شورای ویژ دانشکده پیراپزشکی هم داشت.
ایدهام ویژ دانشکدهای بود که هر دانشکده برای مطالبات خودش یک نشریه داشته باشد.
حتی برای دانشکده دندانپزشکی با حسین صحبت کرده بودم... دنتاویژ
اساساً همیشه ساختاری که در ذهنم میچیدم این بود: در کنار هر ساختاری در بسیج دانشجویی باید یک نشریه باشد که در ادامه به این خواهم رسید که همین باعث شد چند نشریه دیگر هم تأسیس شوند.
حتی توی ذهنم بود شده باشد نشریه معاونت جهادی فقط خاطرات جهادی ما را هم بنویسد، ارزش دارد یا ویژهنامه نظام سلامت، ویژهنامه سیاسی، ویژهنامه طنز که اسمش را دارالمجانین گذاشتم و متعدد ایده دیگر که یا به انجام نرسید یا ایده را بچههای دیگر به کمال انجام دادند. برگردیم به ادامه داستان ویژ.
اوایل زخمزبان واقعاً برای نشریه کاغذی خیلی زیاد بود. متعدد و متعدد این را میشنیدم: نشریه را کسی میخواند؟ اصلاً دوره نشریه مکتوب گذشته و...
ولی مصمم بودیم مسیر نشریه را به سرانجام برسانیم، اوایل واقعا برخوردها دلسرد کننده بود ولی رفته رفته حال نشریه هم بهتر شد.
کار به جایی رسید، بعضی یادداشتهای کانال به ۵ کا ویو میرسید، نشریههای کاغذی در کانالهای مختلف پخش میشد و از مسئولین مختلف بازخورد میگرفت.
حتی از بیرون دانشگاه از مسئولین مختلف شهری و استانی بازخورد میگرفتیم.
معاونین دانشگاه قبل از پخش نسخه کاغذی، نشریه را خوانده بودند و برای هر دانشجوی یا کارمندی در دانشگاه اسم ویژ آشنا بود؛ همه حداقل یکبار برخورد را با نشریه داشتند...
بعضی یادداشتهای خاص تا ۱۰۰ بار بازنشر داشت و...
ولی گل کار با شروع جنگ بود.
