PEiCe of Mind.
رفتن به کانال در Telegram
نوشتن یعنی یه فرصت به کلمههای مرده و نیمه جون . با سرچ vonart میتونی کارامو ببینی، پشیمون نمیشی . I'm your host, the crazy fucking Gemini . tan:nat . http://t.me/HidenChat_Bot?start=145088322
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
489
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+587 روز
+7930 روز
آرشیو پست ها
" در حال حاضر خوشحالم چون بالاخره ریاکشن قلب آبی دارم..
الان اینجا هم مثل اینستام زیبا شد.🩵
خنده به او میآمد، بیشتر از هر فرد دیگری
و آن هلال به تاراج رفت، در چشم بهم زدنی
همنشینهای قدیم، اکنون دشمنی جدید
خندهای با او، کِی شد آنقدر بعید؟
راهی جدا، جانی رها
باز میخندد، اما نه در بین ما
" در کل اینکه همیشه لازم نیست به خودتون سخت بگیرین. گاهی نیاز به استراحت و فرصت هم دارین، بدون عذاب وجدان. برای کسایی که دائم در حال دست و پنجه نرم کردن با مسائل هستن، یه وقتایی خوب و مفید بودن در صرفا لذت بردن هم خلاصه میشه.
" برای همین تصمیم گرفتم این جور وقتا یا چیزای دیگه بذارم همون طور که تا الان انجام دادم فقط این بار با حس بهتر یا پستای قبلی که دوست دارم رو فوروارد و ریپلای کنم که در حقشون کم لطفی نشه و همین طور نقاشیهامو بیشتر بذارم که به این بهونه کار جدید بزنم حداقل..
" به دلایل مختلف نمیتونم هر لحظه و هر زمانی که بخوام بنویسم وگرنه دائم اینجا پست میذاشتم و خب این برای منی که خلق کردن بهم احساس زنده بودن میده یه جورایی ناراحت کننده ست، مخصوصا وقتی میبینم روزها میگذرن و هیچی ندارم که اینجا بذارم اما خب زندگی همینه و باید یاد بگیری کجا ول کنی، کجا فشار بیاری، کجا غصه نخوری و صبر کنی.
و عمیقترین حسی که در طول زندگی تجربه کرده بود علاقهای نسبت به کسی که هیچ نقشی در زندگیش نداشت، بود.
نه شریک، نه دوست، نه آشنا و نه همکلاسی اما غریبه هم نبود.
آخه چطور میشه کسی که دوستش داری غریبه باشه؟
" اگه ازم بپرسن سریال موردعلاقت چیه میگم The Bear. حداقل برای من قابل درک و دقیقا خود زندگی بود. همون قدر ساده، پر از هرج و مرج، آشوب و تویی که اون وسط داری به زور تلاش میکنی، گاهی میدونی برای چی و گاهی نه. گاهی میتونی با خودت و همه چیز به صلح برسی، به پذیرش و گاهی نه.
به روی درد، لبخندی میگذاشت.
برای پاهای لرزانش، کفشهایی استوار برمیداشت.
چیزی نداشت. داشتههایش همان نداشتهها بودند در لباسی زیباتر،
و زندگیای که از هیچ دنیا آمد؛ به دنبالِ معنا، با خونِ خود بیگانه گشت.
" ولی بدترین اتفاق اینه که خودت رو از دست بدی یا گم کنی. جوری سرگردون میشی که انتهایی براش وجود نداره و مهم نیست چند نفر به نالهی کمکهات جواب بدن یا نه، درنهایت هیچ کدوم نمیتونن از دست خودت نجاتت بدن، حالا هر چقدرم فرح بخش باشه. آخرش تو برای خودت هم دردی و هم درمون. همون کسی که بیشتر از همه نیاز داری سمت خودت باشه.
" امشب برای یک لحظه اتفاقی چشمم به ماه افتاد و دلیلش رو نمیدونم اما حس عجیبی داشت. دلتنگی، دوری، انتظار و این جمله که میگه: "وقتی به ماه نگاه میکنی افراد دیگهای هم هستن که همزمان دارن بهش نگاه میکنن." فقط حیف که نشد عکسی ازش به یادگار بمونه.
• Me, Myself and I
Experienced so many feelings,
Yet can't feel any feeling.
Like they said, "Known by many, understood by none",
Now I see, everything is undone.
What a life,
Without anything alive.
Breathed, breathing, will I breathe?
Couldn't feel, can't feel, will I ever feel?
Watching myself, like a book on the shelf,
Only know the colour, the name, the subject.
Can I read myself?
Can I see beyond the face?
Watching myself, like I'm someone else,
The stranger with my face makes me jealous.
Wondering what it feels like to feel,
Can an empty heart still heal?
- nat.
•
Little by little my spark is back
Wonder how this heart endured all those attacks.
Wasn't my soul torn apart?
Before it even had a chance to start?
Poor thing fell out of the chart
Looked everywhere for a ray of light.
Hundreds of pieces, hundreds of voices
Now every part has a million choices.
How did I not go mad?
They say "it wasn't that bad".
Couldn't believe their words, their faces,
So I stepped out of their races.
- nat.
" ترکیب عکسی که گرفتم و ادیتش کردم با متنی که نوشتم تنها چیزیه که میتونه رضایت صدمو به دست بیاره.vonat.
آدمهایی غریبه با سوگهایی مشابه.
تو را نمیشناسم اما بیشک لبانم با لبخندی که دارد؛ زبانِ چشمانت را فهمیده.
ای غریبهای که نمیشناسمت؛ کدام ریشهی تو، کدام دردِ تو،
با منِ کوچک پیوند خورده؟
کدام گذشته را شریک بودهایم که اکنون آنقدر آشِنایی؟
