حوالیافکارم
رفتن به کانال در Telegram
آنقدر از تو مینویسم تا فارسی تمام شود.
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
634
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-647 روز
-10630 روز
آرشیو پست ها
633
خوابیدن برای ما راهی برای استراحت نبود، خوابیدن برای ما راه فرار بود، دوری از فکر و خیال بود، گریز موقتی از مشکلات بود.
633
«چه برایت بنویسم؟! که هرگاه خواستم برایت بنویسم احساس کردم که قلبم از جایش کنده خواهد شد تا در سینه تو بنشیند.»
💌■از نامههای غسان کنفانی به غاده السمان
633
ما اندوه بزرگی را به همدیگر هدیه دادیم، و بیآنکه همدیگر را التیام بدهیم برای همیشه رفتیم.
میلی مشهدی
633
اگر دوست داشتید بگید چی باعث شد توی «حوالی افکارم» موندگار شید؟
و اینکه یه کلمه بگید من در ادامش یک بیت شعر میگم:))))
633
هر بار که دست به قلم بردم، چیزی درونم آرام گفت: «امروز هم نه...»
انگار بعضی دردها، وقتی نوشته می شوند، برای همیشه واقعی می شوند.
برای همین، سال هاست بیشتر از آنکه بنویسم ، ترجیح به سکوت کرده ام.
نمی دانم از کدام روز ، غم این قدر خودش را به جانم رساند. فقط یادم هست یک روز هنوز به فردا امید داشتم، و روز بعد، داشتم یاد می گرفتم چطور با دلی که هر روز آرام تر می شکند، عادی زندگی کنم.
آدم عجیبی شده ام... نه از دنیا چیزی می خواهم، نه از آدم ها گله ای دارم. فقط گاهی دلم برای خودم می سوزد. برای کسی که تمام تلاشش را کرد او را تغییر ندهد اما زندگی، بی آنکه اجازه بگیرد ، تکه تکه از او کم کرد.
بعضی شب ها ، قبل از خواب، دستم را روی سینه ام می گذارم و با خودم فکر می کنم این همه اندوه، چطور در دل کوچکی جا شده که روزی ، با کوچک ترین اتفاق، از خوشحالی می تپید.
می گویند می گذرد... نمی دانم. شاید غم هیچ وقت نگذرد. شاید فقط یاد بگیری با آن چای بنوشی، لبخند بزنی، کار کنی، و میان شلوغی آدم ها راه بروی، در حالی که هیچ کس نفهمد سال هاست چیزی درونت دیگر زندگی نمی کند.
با این همه... هنوز هر صبح، پنجره را باز می کنم. نه چون مطمئنم نور، تاریکی دلم را شکست می دهد..فقط از این می ترسم اگر همین امید کوچک را هم رها کنم، دیگر چیزی از من باقی نماند جز آدمی که نفس می کشد، اما مدت هاست زندگی نمی کند.
پریماه.
633
هر بار که دست به قلم بردم، چیزی درونم آرام گفت: «امروز هم نه...»
انگار بعضی دردها، وقتی نوشته می شوند، برای همیشه واقعی می شوند.
برای همین، سال هاست بیشتر از آنکه بنویسم ، ترجیح به سکوت کرده ام.
نمی دانم از کدام روز ، غم این قدر خودش را به جانم رساند. فقط یادم هست یک روز هنوز به فردا امید داشتم، و روز بعد، داشتم یاد می گرفتم چطور با دلی که هر روز آرام تر می شکند، عادی زندگی کنم.
آدم عجیبی شده ام... نه از دنیا چیزی می خواهم، نه از آدم ها گله ای دارم. فقط گاهی دلم برای خودم می سوزد. برای کسی که تمام تلاشش را کرد او را تغییر ندهد اما زندگی، بی آنکه اجازه بگیرد ، تکه تکه از او کم کرد.
بعضی شب ها ، قبل از خواب، دستم را روی سینه ام می گذارم و با خودم فکر می کنم این همه اندوه، چطور در دل کوچکی جا شده که روزی ، با کوچک ترین اتفاق، از خوشحالی می تپید.
می گویند می گذرد... نمی دانم. شاید غم هیچ وقت نگذرد. شاید فقط یاد بگیری با آن چای بنوشی، لبخند بزنی، کار کنی، و میان شلوغی آدم ها راه بروی، در حالی که هیچ کس نفهمد سال هاست چیزی درونت دیگر زندگی نمی کند.
با این همه... هنوز هر صبح، پنجره را باز می کنم. نه چون مطمئنم نور، تاریکی دلم را شکست می دهد..فقط از این می ترسم اگر همین امید کوچک را هم رها کنم، دیگر چیزی از من باقی نماند جز آدمی که نفس می کشد، اما مدت هاست زندگی نمی کند.
پریماه.
633
- میدانم که میگذرد و تمام میشود، اما نمیدانم که در پسِ این گذر، از من چه باقی خواهد ماند.
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
