fa
Feedback
سایه‌‌ای رَوشن

سایه‌‌ای رَوشن

رفتن به کانال در Telegram

به سراغ من اگر می‌آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من. سهراب سپهری

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
261
مشترکین
-124 ساعت
+67 روز
+2930 روز
آرشیو پست ها
دلم می‌خواست چیزی زیباتر از خود بجا می‌گذاشتم اما عزیزم، گشتم و چیزی نبود همه‌ی من رنج است. 

بگذار اگر این‌بار سر از خاک برآرم بر شانه‌ی تنهایی خود سر بگذارم از حاصل عمر به‌هدر رفته‌ام ای ‌دوست ناراضی‌ام، امّا گله‌ای از تو ندارم در سینه‌ام آویخته دستی قفسی را تا حبس نفس‌های خودم را بشمارم از غربت‌ام این‌قدر بگویم که پس‌از تو حتی ننشسته‌ست غباری به مزارم ای کشتی جان! حوصله کن می‌رسد آن‌روز روزی که تورا نیز به دریا بسپارم نفرین گل سرخ بر این «شرم» که نگذاشت یک‌بار به پیراهن تو بوسه بکارم ای بغض فرو خفته مرا مرد نگه دار تا دست خداحافظی‌اش را بفشارم فاضل نظری

آسمان اینجا سرخ می‌زند، غروب هم به اندازه خود غمگین است.

همین چند دقیقه قبل در تلویزیون دیالوگی را شنیدم که می‌گفت: 'امیدوارم دنیا با یک نفر شبیه خودت ازت انتقام بگیرد' و چقدر این جمله حرف دل من برای خیلی‌ها در گذشته بود.

گاهی سایه‌ای یک بدبختی آنقدر طولانی می‌شود که می‌تواند تا آخر عمر بر سر زندگی بیفتد.

اما خوب، یک عده همیشه هستند که ناامیدت می‌کنند، بعد هم می‌گویند چرا توقع‌ات را بریدی.

بعد از بسیار جنگیدن با خود، برایش نوشت: حوصله ندارم عزیزم، شاید دیگر هیچ کس را جدی نگیرم.

از پنجره سوز سردی می‌آید و جلد کتاب‌های روی طاق را شبیه پوست مرده‌ها سرد کرده است؛ کلماتی که با یک دست گرفتن گرم می‌شوند و مرا به افسانه‌ای دوری در خیال می‌برند به شهر‌های که تا بحال ندیدم با شخصیت‌های آشنا می‌شوم. که در آینه‌ای روحم زندگی می‌کنند و یک عده‌ای دیگری هم هست که تا آخرین خط و جمله‌ی کتاب درون آن‌ها را کشف نمی‌کنم شبیه یک بیگانه در جاده از کنارشان می‌گذرم. اما حالا بعضی کتاب‌ها روی هم‌اند  از دور به سال‌های‌سگی نگاه خیره‌ای می‌اندازم و خاطرات جاگوار در ذهنم  شبیه باد تا و بالا می‌شود. بعد آلبرتوی شاعر هرچند آلبرتو شخصیت اصلی داستان بود اما من شیفته‌ای جاگوار بودم. کتاب بالای آن گتسبی بزرگ است؛ گتسبی شخصیتی مرموزی که عاقبت طوری به قتل رسید که ساعت‌ها بعد اتمام کتاب هم مات مرگ او بودم. اما فکر می‌کنم یکجای رنج‌های ما شبیه هم بود و امیدهای ما همچنان پوچ و درون خالی. در پایان این دو کتاب هزارنوصد هشتاد چهار اثر جورج‌اورول است. این کتاب آن روی سیاست است؛ روی که حقیقت مانند سیلی به صورتت می‌خورد. کلمات در این کتاب چون سربازانی‌اند که خودرا به کشتن می‌دهند. در میان چند نمایشنامه از غلام حسین ساعدی و دو کتاب شعر: یکی شعر سپید و دیگری اشعار مولانا. یکی از کتاب‌های میان راز آهو است. من همیشه نثر این طور کتاب‌هارا دوست دارم؛ عاشقانه دست نایافتنی. این کتاب روایت روشان   که عاشق دختر شرقی می‌شود است و در تمام کتاب ما دفترچه یادداشت‌های روشان را که رازی را تا آخرین کلمات می‌برد می‌خوانیم. طاعون هم است کاموی عزیز چقدر دلم برای نوشته‌هایت تنگ است. پیرمرد و دریا هم یک گوشه‌ی است سانتیاگو. من چقدر با تو خاطره دارم؛ پیرمرد در شب‌های که روی دریا بودی و ماهی بزرگ تو را کشان کشان می‌برد هر زمانی که  سختی راه دامن‌گیرت می‌شد دل من در خشکه به یادت خون ‌می‌گریست عاقبت دوباره خواب شیرهارا دیدی و من در خشکه به دریا سیر کردم. همینگوی هم همین‌طور وقتی تو را می‌نوشت دریازده شد. کتاب دوباره از همان خیابان‌ها هم است. مجموعه داستان‌های بیژن نجدی؛ از جمله بهترین مجموعه داستان‌های بود که تابحال  خواندم. کتاب پنج قدم فاصله هم است؛ استلا و ویل: فیلم و کتاب هردو زیبا هستن. و آخرین کتاب که در اول قرار دارد، جلد آبی با سر باند پیچی شده‌ای: سمفونی مردگان است؛ کتابی که قرار است این زمستان دوباره بخوانم و امیدوارم این بار بیست صفحه‌ای آخر را با ترس اینکه چه بر سر آیدین می‌آید رها نکنم. آیدین؛ فکر کنم دنیا با تو مهربان نبود؛ دل تو پرواز می‌خواست و این جهان قفس کوچکی برای بال‌هایت بود. خاطر تو آتشی را در من زنده کرد که آیدا هم نمی‌تواند خاکسترهایش را جمع کند. با وجود این که شبیه هم نبودیم، می‌توانستم رنج هایت را لمس کنم و می‌توانستم سکوتِ تو را طوری بفهمم که سکوت خودرا می‌فهمیدم. کتاب‌های که هیچ ربطی به یک دیگر ندارند و من در خیال آن‌ها را یکجا چون بافتنی گرم زمستانی بافتم.

Repost from N/a
اینجا؟! اینجا واژه‌یی بی‌حجاب، جرم است، اینجا حرف‌هایمان هم باید پوشش داشته باشد. اینجا حتی اگر فکر هم بی‌پرده راه برود، دستگیر می‌شود.

شبیه آخرین لبخند، بی‌کلام زیبا، کتاب مورد علاقه‌، گل خشکیده‌ی وسط کتاب، یک تصویر از ماه و درختی نقاشی‌شده با آبرنگ. بوی خوش چای، عطر صبح، آسمان نیلگون، برگ زرد، بودن با یک هم‌صحبت خوب، آرامش خانه و هر چیزی دیگری که دوست‌شان دارم.

دیشب خوب نبودم، اما حالا بسیار خوشحال و خوبم، طوری که دیشب خیال می‌کردم بزرگترین غم عالم را دارم. حالا خیال می‌کنم زیباترین پروانه‌ها از کنارم می‌گذرد و سهمی از خوشبختی خود را برایم می‌گذارند. نمی‌دانم این تغییر حالت را به انسان بودن ربط بدهم یا به گذر زمان؟ حالا هرچه خوشبختی شبیه همین چند ساعت محدود بود که گذراندم.

ستاره دنباله‌دار را کمتر دیده‌ام، شاید دو یا سه بار. اما هر بار که پرنده‌ای را می‌بینم از یک سوی آسمان به سوی دیگری می‌رود برایم حکم ستاره دنباله‌دار را دارد.

و شب‌بخیر به غم‌هایت که تبدیل به دوستان نزدیکی برایت شده‌اند.

امروز گذشت و فردا برای بسیاری از چیزها دیر است.

آیا انسان به اندازه‌ای که می‌گوید تنهاست، تنها است؟

به خیالت دل بشکسته ی من بند زدی؟ غصه را با دل من یکسره پیوند زدی آمدی خیر سرت خوب کنی حال مرا؟ به همان حال خوش ساده ی من گند زدی گفتمت زخم مزن وصله به تنهایی من زخم بر زخم قدیمی دل، هرچند زدی قصدت این بود کنی ریشه تو در خاک دلم با غمت تیشه به این سَرو تنومند زدی دل چو طفلی به تو آورد پناه ابراهیم تو ولی دست به قربانی فرزند زدی بت شکن، عشق به تو معنی انسان داده تو چرا دست به انکار خداوند زدی؟ آمدی خنده زنی بر لب سرما زده ام بغض را بیخ گلو‌ همچو گلوبند زدی اولش زد تب مرداد تو آتش به دلم آخرش سرد شدی طعنه به اسفند زدی دست بردم برهم دام تو را پاره کنم صید چشمت شدم آن لحظه که دستبند زدی خواستم عشق تو را از سر خود باز کنم تو ولی دست به هر حیله و ترفند زدی بین جمعیت عاشق کشِ معشوقه پرست حرف لیلا زده شد، یکدفعه تلخند زدی تا ابد در دل من خاطره اش می ماند پشت پایی که به این عاشق دلبند زدی… شیما_سهرابی

به ناحق دل آدم نمی‌لرزد.

دلم برای تو تنگ شده است اما نمی‌دانم چه کار کنم! مثل پرنده‌ای لالم که می‌خواهد آواز بخواند و نمی‌تواند. رسول یونان

تمام ما یک روزی می‌فهمیم که از دست دادن، بهتر از نگه‌داشتن به اجبار است.