fa
Feedback
سایه‌‌ای رَوشن

سایه‌‌ای رَوشن

رفتن به کانال در Telegram

به سراغ من اگر می‌آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من. سهراب سپهری

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
261
مشترکین
-224 ساعت
+77 روز
+3230 روز
آرشیو پست ها
امشب شبی‌ست سرد و غم انگیز قصه کن از روزهای رفته یگان چیز قصه کن #عفیف_باختری

دوست دارم فردا در یک صبح خزانی سرد که برف همه جا را سفیدپوش کرده باشد، در کوچه مرادخانی و در سال ۱۳۷۰ بیدار شوم جوانی خوشبین و سرمستی باشم. کاست احمد ظاهر را پلی کنم، بچرخم، برقصم و بخندم بعد به سوی دانشگاه بروم. با پیراهنی که مادرم در قصه‌های قدیمی خود می‌پوشید، موهایم را باز بگذارم تا باد در میان‌شان بدود و بوی موهایم  خودم را مست کند. بله، کابل حداقل یک‌بار هوای آسمانت به تارهای غمگین موهایم طعم آزادی را بچشاند. می‌روم به کوچه‌ها و خانه‌های گِلی کابل، به جایی که شبیه حال نیست و مردم گرگی در لباس آدم نیستند. هیچ مردی با برهنه بودن موهایم مشکل ندارد و آزادی چیزی است که مردم آن را در قلب خود لمس کرده‌اند. زندگی‌ام روزنامه باشد و چند عکس از هنرپیشه‌های دلخواهم، کتابچه‌ی خاطراتی و دوستانی شبیه دوستان جوانی مادرم، یک تلویزیون سیاه و سفید در گوشه اتاق. چند همسایه مهربان شبیه همسایه‌های مادرم، شبانه به سینما بروم، به کنسرت و هیچ‌کس این را عیب نداند که زنی شب‌ در کوچه‌ها قدم می‌زند.  همین‌ها و هزار چیز دیگری که در ذهن دارم. اما من دختر دهه هشتادی جنگ‌زده‌ای هستم که گاهی غمگین‌ترین نسل می‌شود. گاهی بیچاره‌ترین دهه هشتادی که با جنگ قد کشید. دهه هشتادی که برهنه بودن سرش ایمان مردها را می‌لرزاند. دهه هشتادی که در تلویزیون رنگی هر روز خبر این را می‌شنید که کودکان هم‌سن و سالش با مین دست و پای خود را از دست می‌دهند. دهه هشتادی که وقتی صبح از خانه به سوی مکتب می‌رفت، نمی‌دانست آیا زنده به خانه می‌رسد یا نه. دهه هشتادی که روز سقوط حکومت به مکتب رفت و به دوستش بارها گفت کابل اصلا و ابدا سقوط نمی‌کند. دهه هشتادی که بیشتر نوجوانی خود را در خانه گذراند و روزهای تاریک، سرد، زمخت و بی‌روحی را تحمل کرد. بله، یک دهه هشتادی که برای یک‌بار هم طعم آزادی را نچشید.

شب‌بخیر ای هم قبیله.

تورا همان‌گونه به یاد می‌آورم  که مادری فرزندش را.

پرسیده بودی چه اندازه خسته‌ام،  عزیزم، به اندازه زیبایی تو.

ردی از پاهای ما به هیچ کوچه‌ای نمی‌ماند.  ما مسافران غمگینی بودیم  که با دستان‌مان راه می‌رفتیم.

دچار چندین حس مختلف هستم و یکی از آن‌ها سردرگمی است. حساب و کتاب خود را با خود نمی‌فهمم؛ نمی‌دانم با جهان چندم و با چی و چی چندم. فقط می‌دانم که خیلی روزهای مزخرفی را می‌گذرانم و بیچاره‌تر از من نیست.

از ماه قوس تا سال‌های دوری متنفر می‌مانم.

کلمات در ذهنم خودکشی می‌کنند.

«شاید سال‌ها بعد وقتی صندوقچه نامه‌ها را باز کردم؛ و بوی خاک نامه در مشامم پیچید، دوباره به یادم بیایی.»
#شهناز_بخشی

چشم‌هایش مانند دو قوغ آتش زده بودند و فشاری سنگین را بر قفسه‌ی سینه‌اش احساس می‌کرد. طوفانی در دلش شروع نشده، به پایان رسیده بود. این فقدان، رنج و نگریستن چیزی را به او داده بود به نام سنگ روی دل، و این سنگ بیشتر شبیه به سنگ قبر بود.

اگر از درون به من نگاه کنی، شبیه آسیاب کهنه‌ای هستم که با هر بار فکر کردن، استخوان‌های خود را آرد می‌کند.

ندیده‌ای؟ همان انگشت که ماه را نشان می‌داد، ماشه را کشید. گروس‌_عبدالملکیان

خسته‌ام، چون تنابی که از سقف آویخته شده.

و شب‌بخیر اگرچه حالا با شب رفیق نیستی.

Deceit (Fareeb).m4a5.73 MB

پرسیدی روبه‌راهی، چه می‌توانستم بگویم؟ من درختی هستم که با شاخه‌هایش کنار نمی‌آید یا شاخه‌ای که بار اضافه بر سر درختش است. اما این را می‌دانم که نه در زمین مناسبی روییده‌ام و نه در زمان مناسبی زندگی کرده‌ام.

به باران بگو نیاید گلی که این همه مدت در انتظارش بود  حالا در گلدان شکسته‌ی پس پنجره، خشکیده‌ است.

دیگر کسی تورا صدا نمی‌کند، حتی به اشتباه.