باد بوی خاک باران خورده میآرد
رفتن به کانال در Telegram
نقاشی هام پین هستن بچه ها🤗📌
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
193
مشترکین
-124 ساعت
+17 روز
-330 روز
آرشیو پست ها
از صبح انقد مطب های مختلف رفتم، موقع پیاده شدن به راننده تاکسیه گفتم خیلی ممنون آقای دکتر من همینجا پیاده میشم😂😭
امشب
صدای کبوترانم را نقاشی کردم
در دیوارهای تو به تو، سایه ی تو را شناختم
من آواز خواندم
من با دو تار پیری آواز خواندم و خطهای آبی رنگ صدای زنی که دوستش دارم
آواز خسته مرا رنگی کرد
من و تو آواز خواندیم تا نفس مهتاب خاکستری شد
در نقاشی هایم صدای تو را دیدم
تمام شب مهتاب در مربع خنده های تو
کودکیم را نقاشی میکرد
کاش باران ببارد کاش باران ببارد بوی کاهگل آواز پرنده را پررنگ تر میکند…
ابراهیم جعفری
سَبُکپِی قاصدی باید که چون غمنامهٔ ما را به دست او دهد ، کاغذ هنوز از گریه تر باشد...
فیلم داستان سه مرده؛ استالکر، نویسنده و دانشمند که تصمیم میگیرن وارد منطقهای زنده( ببینید متوجه میشید) و ممنوعه بشن؛ جایی که میگن اگه قوانینش رو رعایت کنی، اتاقی بهت نشون میده که توش عمیقترین آرزوت رو برآورده میکنه... دیالوگهای فیلم فوقالعادهان اگر با زیرنویس ببینی (که این کارم مجاهدت میخواد چون زبانش انگلیسی نیست) ازشون کلی اسکرینشات میگیری. امانزدیک سه ساعته، چند دقیقه اول سیاهوسفیده و بعد رنگی. در کل فیلمیه که باید با حوصله ببینی، وگرنه احتمالاً معرفش رو لعنت میکنی🤣 خود من با اینکه استالکر رو خیلی دوست داشتم ولی فیلم موردعلاقهم از آندرو تارکوفسکی قطعا سولاریسه.
+4
و به راه آرزوها همه عمر جست و جو ها...Stalker 1979 andrei tarkovsky
با وسواس خط های رفرنس رو دنبال میکردم ولی باز از هر کدوم کلی ایراد در میومد،
خدایا نقاشی کشیدن که انقد سخت نبود! اگه اینجوریه که فقط سردردش برام میمونه، حال خوبش کجاست
خیلی به خودم سخت گرفتم تا اینکه یادم اومد شش ماه میگذره که نقاشی نکشیدم...
دوباره نگاه کردم
دیگه هیچ نقصی نداشت
خجالت کشیدم!
پارت اول☑️
دمی نشستی و رفتی، ولی به محفلِ ما هنوز بوی گل و عطرِ یاسمن باقیست🪻
+1
حُسن ملائک و بشر
جلوه نداد اینقدر
عکسِ تو می زند در او:
حسن نمود میکند
ناز نشسته با طرب
چهره به چهره ، لب به لب
گوشهٔ چشمِ مستِ تو
گفت و شنود میکند
هوشنگ ابتهاج🌒🌖
نمی شود به فراموشی ات سپرد و گذشت...
لبت صریح ترین آیه ی شکوفایی است و چشم هایت شعر سیاه گویایی است چه چیز داری با خویشتن که دیدارت چو قله های مه آلود محو و رویایی است چگونه وصف کنم هیات غریب تو را که در کمال ظرافت کمال والایی است تو از معابد مشرق زمین عظیم تری کنون شکوه تو و بهت من تماشایی است در آسمانه ی دریای دیدگان تو شرم گشوده بال تر از مرغکان دریایی است شمیم وحشی گیسوی کولی ات نازم که خوابناک تر از عطرهای صحرایی است نمی شود به فراموشی ات سپرد و گذشت چنین که یاد تو زودآشنا و هرجایی است تو باری اینک از اوج بی نیازی خود که چون غریبی من مبهم و معمایی است پناه غربت غمناک دست هایی باشن که دردناک ترین ساقه های تنهایی است حسین منزوی
شب با تمامِ ارتفاعش یک زمان کوتاه می آید از دورها خورشید بر بستر این آسمانِ صاف و رویایی با ما دوباره راه میآید...امیر روایی
داخل Saved Messages حسابم کلی پیام پینشده دارم؛ برای یلدا، برای پاییز، برای عید... عکسها و شعرهایی که به دلم میشینن رو نگه میدارم تا به وقتش اینجا پستشون کنم. دوست ندارم وقتی همه دارن از اومدن بهار حرف میزنن، فقط برای اینکه از قافله جا نمونم، چیزی بگم. اما این روزها ... حیف این روز ها! حرفی برای گفتن نداشتم. نه حرفی که از ته دلم باشه، و نه حرفی که مطمئن باشم حوصلهی شنیدنش رو دارید. بیخداحافظی رفته بودم، دلم برای اینجا تنگ شده بود ولی در عین حال احساس غریبگی میکردم. نمیدونستم قراره چی پیش بیاد و از همین ندونستن، احساس ناامنی بهم دست میداد. تازهتازه دارم بهتر میشم. شاید هم فقط عادت کردم.مثل اینکه زمین برای اندازهی غمهام جا باز کرده. خیلی طول کشید، اما... I'm back. 🙃
ولی به هر زوریم که شده خودمو جمع و جور میکردم
میشه گفت خوبم و امیدوارم حال همتون خوب باشه بچه ها❤️
اولین کسایی که ازشون خبر گرفتم دوستام تو خارج ایران بودن
فقط میخواستم بدونن وصلیم
خیلی سخته این همه مدت بیخبری
مجموعه ای از شعر های غمگین بودم این مدت
یا مثلا مدام پیش خودم اون شعر هوشنگ ابتهاج رو میخوندم که میگفت
سرگذشت دل من
زندگی نامه ی انسان است
که لبش دوخته اند
زنده اش سوخته اند
و به دارش زده اند
قبلا هربار که چشم بهش میخورد میگفتم نه دیگه انقدر...
ولی بعضی لحظه ها این مدت فکر میکردم دقیقا همینقدر!
ای
شادی
آزادی
ای شادی آزادی
روزی که تو بازآیی
با این دل غم پرورد
من با تو چه خواهم کرد؟
غم هامان سنگین است
دل هایمان خونین است
از سر تا پامان خون می بارد
ما سر تا پا زخمی
ما سر تا پا خونین
ما سر تا پا دردیم
ما این دل عاشق را
در راه تو آماج بلا کردیم
وقتی که زبان از لب می ترسید
وقتی که قلم از کاغذ شک داشت
حتی حتی حافظه از
وحشت در خواب سخن گفتن می آشفت
ما نام تو را در دل
چون نقشی بر یاقوت
می کندیم...
هوشنگ ابتهاج🌙
این رنگین کمونه خیلی گذرا افتاده بود تو خونه از ذوقش دیگه نمیدونستم چیکار کنم
تند تند بین صفحه ها میگشتم چیز مرتبطی پیدا کنم
حالا مامان بابا دقیقا سر مسیر رنگین کمون داشتن تمیزکاری میکردن و من در التماس اینکه دو دقیقه(بیست دقیقه🦦 ) دست نگهدارید عکسامو بگیرم😭😂
