پـژواک ـہاے دࢪیـ︪︩ـــا
رفتن به کانال در Telegram
🐚 ׁ𝂊 ،پنهان در مه اندیشههای یک ذهن در جستجوی آرامش. ׁ .......... http://t.me/Chevalet_bot?start=ETuBkHjXKHej
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
289
مشترکین
-124 ساعت
+67 روز
+430 روز
آرشیو پست ها
+1
به پژواکهای دریا خوش آمدی :)
اینجا قرار نیست عجله کنیم.
قرار نیست به فکر ترندها باشیم.
فقط گاهی کنار هم مینشینیم،
به موجها گوش میدهیم،
به آسمان نگاه میکنیم
و چیزهایی را مینویسیم که نمیشود بلند گفت. 🌙✨
Sometimes I think people are like the sea.
The deeper they are,
the less noise they make.
Mornings don't always start the same way.
Some mornings are peaceful,
Some are full of thoughts.
But the important thing is to keep going🤍
* این داستان از افسانههای نادر و دستنخوردهٔ ایرانی است که در کتابهای قدیمی مثل "ملک جمشید،
طلسم آصف و طلسم حمام بلور" اومده. جالب اینه که این کتاب رو محمدعلی نقیبالممالک شیرازی (همون کسی که "امیرارسلان نامدار" رو گفته) در دوره قاجار نوشته، اما برخلاف امیرارسلان که همه میشناسن، این داستان موند تو سایه و کسی ازش خبر نداره. توی فرهنگ ایران باستان، دیوها همیشه بد نیستن. گاهی عاشق میشن، گاهی دل میشکنن. این داستان نشون میده که حتی بدترین موجودات هم میتونن یه گوشه دلشون نرم باشه.
ملک جمشید به دختر گفت که چطور میتونن فرار کنن و راز نابودی دیو رو پیدا کرد.
اون شب، وقتی دیو برگشت، ملک جمشید با شمشیرش ضربه زد... اما دیو نه مُرد نه زخمی شد. چون راز دیو این بود: تنها با سیبی که خودش دوست داشت میتونست کشته بشه. (چه طعنهی تلخی!) ملک جمشید سریع رفت سراغ سبد سیبها، سیبی رو که دیو اول از همه برداشته بود (سیب قرمز گندهای که تهش یک لکه زرد داشت) برداشت و انداخت طرف دیو. دیو فقط نگاه کرد و پرسید: "چطور فهمیدی؟" ملک جمشید گفت: "چون کسی که عاشق باشه، اولین چیزی که میبینه رو برمیداره نه بهترین رو." دیو خاکستر شد. دختر پریزاده آزاد شد. موهاش دوباره مشکی شد. و یه لبخند روی لباش نشست. ملک جمشید نصف پادشاهی رو گرفت، با پریزاده ازدواج کرد و تا آخر عمر خوش بود. ...اما هیچوقت دیگه سیب نخورد. قصه ی ما به سر رسید، به قلب رسید به جان رسید.
ملک جمشید با حیلهای، خودش رو به شکل یک سیب نیمخورده درآورد.
دیو اومد اون سیب رو هم برداشت و برد به قصر زیرزمینی خودش. اونجا ملک جمشید فهمید راز ماجرا چیه. توی قصر دیو، دختری زندونی بود با موهایی سفید و چشمانی که اشکش هیچوقت خشک نمیشد. اون دختر، پریزاده بود که دیو عاشقش شده بود اما اون دوست نداشت دیو رو. دیو هر شب براش سیب نیمخورده میآورد تا ببینه کدوم سیب رو اون دختر دوست داره، رنگ سیبها رو امتحان میکرد تا بفهمد اون دختر کدوم رنگ رو بیشتر دوست داره. (آره، دیو به معنای واقعی عاشق بود.💔)
نیمههای شب دید یک دیو بزرگ و سیاه با چشمانی سرخ از آسمون پایین اومد و شروع کرد به چیدن سیبها. اما نکته جالب اینجاست: دیو فقط سیبهایی رو میچید که یک گاز کوچیک ازشون زده شده بود. نه سیب سالم رو میگرفت، نه سیب پوسیده رو.
🍎 دیو سیبدزد (The Apple-Stealin Demon)
معرفی
روزی روزگاری... در یکی از شهرهای قدیمی ایران، باغی بود که هر سال همه میوههاش قبل از چیدن، یهویی ناپدید میشد. هیچکس نمیدونست چرا. تا اینکه یه جوان شجاع به اسم ملک جمشید، تصمیم گرفت ماجرا رو ریشهیابی کنه... 📜 اصل داستان باغ پادشاهی پر از درختهای سیب بود که میوههاش هر سال ناپدید میشد. پادشاه قول داده بود هر کسی راز این ماجرا رو حل کنه، نصف پادشاهی رو بهش بده؛ و هر کسی شکست بخوره، گردنش رو میزنن. خب، خیلیا رفتن و گردنشون زده شد. ملک جمشید که جوون شجاع و کمی هم عاقبتی بود، رفت توی باغ پنهون شد.
