Devil's laugh(caprice no.13)
رفتن به کانال در Telegram
چقدر آرشه به نرمی میلغزید، و هر نغمه سرود عشق بود اما امروز قلبم چنین سنگین است، و دستانم چنین خسته. https://t.me/Devils_Mewsic
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
282
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+67 روز
+2730 روز
آرشیو پست ها
Repost from آن مَنِ دیگَر
باری
در روزگاری هستیم که حال خوب داشتن و دل و دماغ داشتن، بسیار سخت شده
اما نباید اجازه بدیم هنر و فرهنگ را که با چنگ و دندان به دست آوردیم، با دستان خود، متوقف کنیم
یادمان نرود که برگزاری تمرینات نشانه بی اعتنایی ما نیست، نشانه خود خواهی ما نیست، نشانه بی توجهی نیست، نشانه شادی و نشاط نیست.
ما با موسیقی کلاسیک طرف هستیم، چیزی که جز اندیشیدن چیز دیگری در آن وجود ندارد
در میان هنرها، این سبک هرگز با نشاط میانهای نداشته و همیشه از اندوه گفته
نشانه این است که درد و رنج را در قامت هنر باید در میان خود تقسیم کنیم و بر روی صحنه به اشتراک بگذاریم
ای کاش میتوانستم قایقی به بزرگی دریا داشته باشم و همه شما را بر آن سوار کنم تا یقین پیدا کنید که دنیا در هر گوشه اش تلخی بیداد میکند و یکی از راههای مواجه با آن تنها حفظ فرهنگ و هنر است
بیایید نگذاریم فقر فرهنگی دست کم در حوزه موسیقی که تا اندازه ای توانستیم با سختی به دست بیاوریم، به سایر فقرهای ما اضافه شود، که آنوقت دیگر هیچ جای جبرانی نیست
از دست دادن فرهنگ و هنر، با از دست دادن جان آدمی متفاوته
نام و نشان آدم حتی پس از مرگ نیز باقی است
اما باید بود و حضور داشت تا هنر را بازگویی و یا خلق کرد، با نبودن و نیامدن به خودمون پشت نکنیم
سینه ام انباری از حرف است،
حرفهایی که شنیدن آن نیز سخت است
حرفهایم را بر چیزی به نام وجدان نوشتم
بی سخن، همه دانستند که گفتن چقدر سخت است
_سینا خیرآبادی
Repost from Vahid Online وحید آنلاین
⚠️ با انگشت خونی کف پیادهروی خونی نوشته شده: ایران
دریافتی با شرح: 'این عکس رو صبح جمعه ۱۹ دی در گوهردشت #کرج گرفتم.'
Vahid
نسخه اصلی فایل حاوی Exif رو از فرستنده گرفتم و اونجای شماره تلفن تبلیغات روی زمین رو خودم تار کردم.
📡 @VahidOnline
اگر نتونستید بخونید :
فکر خودکشی امروز، بیشتر از دیروز
شماره تلفن ۱۲۳
Repost from Anarconomy
نوشتن خیلی بهتر از حرف زدنه، و یکی از هزاران دلایلش اینه که واکنش مخاطب رو نمیبینی. مثلا اینکه «پدر و مادرتان شما را خواهند فروخت» رو خیلی راحت مینویسم و رد میشم، اما وقتی یکبار به یک دوست گفتمتش در حالی که روبروم بود، حس خوشایندی نداشت، چون در بهت فرو رفت، و به روبروش خیره موند. انگار یکی از سیمهای داخل کامپیوتر بدنش رو قطع کردم و فعالیتش همونجا متوقف شد. دفعه بعدی وقت بود که قضیه رها کردن ملتها رو به یک دوست دیگه گفتم، که سوالش درباره آینده یمن بود. وقتی معتاد خبری، همیشه منتظر تیتر بعدی هستی. چون رسانه خبری بت القاء میکنه که ادامه داره. مثلا وقتی خبر اینه که شبه نظامیان آمدند و روستاها رو قتلعام کردند، دلت میخواد بپرسی «بعدش چی شد؟». در حالی که بعدش هیچی نشده. مردم اومدن جنازه عزیزانشون رو از وسط راه جمع کردند، و سپس فراموش شدند. کل یک کشور هم میتونه همینطور باشه. وقتی ببینند مسیر یه کشور رو به درهست، دارند مثل خرگوش زاد و ولد میکنند، در حالی که نه منابع دارند، نه سواد دارند، نه اقتصاد دارند، نه سیستم دارند، نه قانون دارند، نه امنیت دارند، ولشون میکنند به امان خدا و فقط متمرکز میشن که کثافتشون به بیرون ازون کشور نشت نکنه زیاد. بعد از به امان خدا رها شدن چه اتفاقی میفته؟ هیچ. در جهنمی که ایجاد شده تلف میشن. این تلف شدن میتونه چند نسلشون رو در بربگیره. بقیه دنیا صبر کافی داره که تا یکی دو قرن این تلف شدگی رو تماشا کنه.
وقتی این رو گفتم سیمش قطع شد، و صورتش یه حالت مرده پیدا کرد. برای همین دیگه تصمیم گرفتم چیزهایی که اینجا مینویسم رو در رو به کسی نگم.
Repost from آلیبرو
"non lo so. forse, perché mi piace vivere moltissimo quindi..
انعکاس پیدا میکنه در ظاهرم."
Repost from le vent nous portera
میبینم
میبینم آن شکفتنِ شادی را
پروازِ بلندِ آدمیزادی را
آن جشنِ بزرگِ روزِ آزادی را.
کیوان خندان به سایه میگوید
دیدی؟ به تو میگفتم.
آری تو همیشه راست میگفتی
میبینم، میبینم.
هوشنگ ابتهاج
Repost from le vent nous portera
تو میخواستی هر روز جوری زندگی کنی که انگار نه روزهای گذشتهای وجود داشته، نه روزهای آیندهای وجود خواهد داشت. تو میخواستی هر لحظه جوری زندگی کنی که انگار نه لحظههای قبلیای وجود داشته، نه لحظههای بعدیای وجود خواهد داشت. تو میخواستی هر بار جوری تجربه کنی که انگار نه تجربههای قبلیای وجود داشته و نه تجربههای آیندهای وجود خواهد داشت. تو میخواستی.
