Devil's laugh(caprice no.13)
رفتن به کانال در Telegram
چقدر آرشه به نرمی میلغزید، و هر نغمه سرود عشق بود اما امروز قلبم چنین سنگین است، و دستانم چنین خسته. https://t.me/Devils_Mewsic
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
283
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+57 روز
+2930 روز
آرشیو پست ها
Repost from تاریخ تمدن ویل دورانت صوتی
درباره کتاب #تاریخ_تمدن
تاریخ تمدن (به انگلیسی: The Story of Civilization) نام مجموعه کتابی ۱۱ جلدی است که ویل دورانت بههمراه همسرش آریل دورانت دربارهٔ تاریخ زندگی انسان از دوران پیش از تاریخ تا پایان سدهٔ هجدهم نوشتهاند.
این مجموعه ناتمام است. دورانت و همسرش قصد داشتند نگارش آن را تا تاریخ معاصر غرب (تا سال ۱۹۳۳) ادامه دهند، اما با مرگ تقریباً همزمان آنان، مجموعهٔ تاریخ تمدن تا جلد ۱۱، که اختصاص به دوران ناپلئون دارد، پیش رفت.
در ۶ جلد نخست این مجموعه نام ویل دورانت بهعنوان نویسنده آمدهاست و آریل دورانت ویراستار است، ولی در جلدهای بعدی هر دو نویسنده هستند.
Repost from N/a
بعضی وقتا خیلی دلم برای ریاضی تنگ میشه...
تصور اینکه تا آخر عمرم دیگه مسئلهی ریاضی حل نکنم، آزارم میده...
Repost from N/a
#قصه_شب
#قسمت_یازدهم
مدیر گروه (یا همچین چیزی) سازهای بادی دانشگاه، علیرضا میرآقا بود. نوازنده ترومپت. رفته بود به حسین شریفی گفته بود این اصلا رشتهش آهنگسازیه، واحد ساز نداره! من اسکرین شات فرستادم از انتخاب واحدم برای هردوشون که بابا مگه میشه نداشته باشم! من واحد ساز تخصصی دارم! ترم پیش هم بخاطر نداشتن استادش حذفش کردم! ایناهاش!
خلاصه شریفی دیگه جوابم رو نداد. هرچی تلاش کردم نشد که نشد.
دانشگاه قبلی، یه دوست خیلی نزدیک و عزیزی داشتم به اسم الیاس. الیاس بسیار مرد غمگینی بود، و وقتی سه تارش رو میگرفت دستش، واقعاً هوش از سرم میبرد. دلم میخواست تمام صداهای جهان قطع بشه و من به صدای ساز الیاس گوش کنم.
غمگین بود چون بسیار تنها بود. تنهاترین بود جدی. حجم تنهاییش انقدر بزرگ بود که در کلام نمیگنجه. از همسرش جدا شده بود و یه بچه کوچیک داشت که سه سال بود ندیده بودش. مرد عمیقی بود. میگفت من عرض زندگیم از طولش بیشتر بوده! راست میگفت.
باهاش درد و دل میکردم و باهام درد و دل میکرد. سرگذشت عجیب غریبی داشت، از یه گروه دوستی پنج نفره، تنها دوستی بود که زنده مونده بود.
عشق اون پسری که یه روز بود و یه روز نبود، و دوباره برگشته بود ولی به هوای آزار دادنم، پدرم رو درآورده بود جدی. به قول ابتهاج قرار میذاشتیم با الیاس یکم بریم آه بکشیم. سیگار پال مال هم داشت همراهش همیشه.
تو همون روزا بود که این پسره هم بعد از سه روز که هیچ خبری نبود ازش اومد و گفت به نظرم ما به درد هم نمیخوریم و تمومش کنیم و منم بدون اینکه بپرسم چرا قبول کردم.
ولی احساس کردم دیگه نمیتونم تهران رو تحمل کنم.
اون از وضعیت دانشگاه، اون از وضعیت کار، اون از وضعیت فشارای خانواده، و این هم از وضعیت عشق و عاشقی.
فرداش رفتم انصراف دادم از دانشگاه.
این دوستمون که فهمید اومد گفت چیکار میکنی دیوونه شدی؟ گفتم آره. گفت اینهمه جنگیدی تو! گفتم خسته شدم. گفت بیا برگردیم. گفتم عمرا. میخوام برم از ایران.
واقعاً هم میخواستم برم. دیگه بریده بودم. ولی حرفشو که میزدم، بابام عربده میکشیدا! میگفت نمیذارم دختر تنها از ایران بره! منِ وزه، بله چشم قربانگو نبودم، ولی زورم هم نمیرسید. تا یک قدمیش هم میرفتم، ولی نمیشد.
انقدر درباره رفتن اطلاعاتم کامل بود که هرکی میخواست بره رو راهنمایی میکردم ولی خودم گیر افتاده بودم.
میگفتم خب من الان چه گهی بخورم اینجا؟ حتی استاد ساز هم ندارم! حتی یک قدم هم نمیتونم پیشرفت کنم! ولی نرود میخ آهنین در سنگ.
سعی کردم با استادهای خارجی با ویدیوکال کلاس بردارم، ولی تست کردم و فایده نداشت. اینترنتی نمیشه آدم ترومبون یاد بگیره. فقط اعصاب هر دو طرف داغون میشد.
انصراف که دادم، یهو همه چیز عوض شد. اون از پسره، اون از خواهرم که با گریه میگفت چرا داری این کارو میکنی، بمون کم نیار و...، گفتم تو پنج ساله دهن منو سرویس کردی! که چرا رفتی موسیقی خوندی! چرا رفتی تهران، چرا انقدر هزینه داره رشتهت، چرا ال چرا بل!
گفت خب حالا که کردی، بمون ادامهش بده. بابام هم میگفت اینا همینو میخوان که تو کم بیاری، بمون و ادامه بده.
اعصابم خورد بود و برام کار سختی بود، ولی تا دو هفته فرصت داشتم انصراف رو پس بگیرم و یک روز مونده به اتمام فرصتم رفتم و پسش گرفتم.
دوباره زنگ زدم به سیامک. گفتم ببین، من داشتم انصراف میدادم. من وضعیتم خوب نیست. استاد ساز ندارم. میای به من درس بدی؟ گفت بخاطر استاد نداشتن داشتی انصراف میدادی؟ گفتم آره. گفت مگه تو به من گفتی بیا و من نیومدم؟
و قبول کرد بیاد بهم درس بده.
با پس گرفتن انصراف، صحبت با سیامک، بستم پرونده عاشقانه با اون پسره، و تصمیم به شروع کلاس آهنگسازی خارج از دانشگاه و زیر نظر کیاوش صاحب نسق، اوضاع یکم مرتب شد و فرداش رفتیم بریم سمت ویلای شمال (اون زمان خانوادهم اونجا زندگی میکردن) تا آخر تعطیلات نوروز.
تو راه که بودیم داشتم فکر میکردم الیاس چرا خبری نیست ازش؟ منم انقدر درگیر بودم نشده بود درست حسابی ازش خبر بگیرم.
یعنی دو هفته پیش یه اس ام اس داده بودم که دلیوری نشده بود و جوابی هم نگرفته بودم.
رسیدم شمال، چمدونم رو گذاشتم زمین، دیدم دوست صمیمیم تو گروه مسیج داده: «بچهها، الیاس حالش یکم خوب نیست. در واقع مرده.»
الیاس خودکشی کرده بود...
فرو ریختم...
Repost from کجا ممکن است پیدایش کنم؟
میگذرد؟ کی؟ یک سال دیگر؟ دو سال دیگر؟ ده سال دیگر؟ باور کن من دلم زندگی کردن میخواست، نه انتظار کشیدن برای تمام شدن دردی که معلوم نبود کی، کجا و چطور دستش را از بیخ گلوی زندگیام برمیدارد.
-مریم دولتیاری
دوستان آب دستتونه بذارید زمین برین این قصه شب ۳۴ قسمتی رو بخونین، خیلی شاهکاره... 😭😭
Repost from N/a
#قسمت_اول
بیایید براتون یه کوچولو #قصه_شب بگم.
از خودم.
بزرگترین آرزوی کودکی من، بازیگر شدن بود. تصمیم گرفته بودم برم هنرستان موسیقی، که بعدش برم سینما بخونم.
بهم گفته بودن هنرستان سینما تئاتر نداره، و اگه میخوام تو دانشگاه سینما بخونم و بازیگر بشم بهتره برم هنرستان نه دبیرستان. بعدها فهمیدم داشتیم تو اصفهان. من همونجا رفتم پیشدانشگاهیمو خوندم سالهای بعد. کنار دخترای هم سن و سالم که وقتی من موسیقی میخوندم، سینما و تئاتر خونده بودن.
به هرحال من برای رفتن به هنرستان موسیقی هم خیلی ذوق داشتم.
چیزی فراتر از همه بچهها از مدرسه نفرت داشتم، و واقعاً سال سوم راهنمایی در شرف فروپاشی روانی بودم از زجر مدرسه رفتن. درسمم بد نبود. شاگرد اول نبودم ولی جزو خوبا بودم. از بس از درسا بدم میومد.
نمیدونم چرا همه تو دلمو فقط خالی میکردن و میگفتن به عناوین مختلف خوب نیست بری موسیقی یا سخته و... با این حرفا سعی میکردن منصرفم کنن.
البته جزو معدود ایرانیهایی بودم احتمالا که پدر مادرم مخالف هنر خوندنم نبودن و میگفتن برو هر رشتهای که دوست داری.
ولی اینکه فکر کنید خودشونو به آب و آتیش بزنن که بچهشون کاری که دوست داره رو بکنه هم نبود. خیلی به حال خودم بودم کلا. حتی نظر هم میپرسیدم نظر نمیدادن.
کلاس پنجم بودم که برای اولین بار رفتم کلاس ساز. نمیدونستم دوست دارم دف یاد بگیرم یا گیتار. تو جلسه مشاوره هر دو رو دیدم و گیتار رو انتخاب کردم.
من در حدی از موزیک چیزی نمیفهمیدم که حتی تا قبلش نمیدونستم کاری که با دست چپ میکنن گرفتن سیمه و با دست راست زخمه زدن به سیمها.
هیچکس دور و برم ساز نمیزد.
در مواجهه با گیتار شگفت زده شده بودم. یه بار استادم خرچنگهای مردابی حبیب رو زد و خوند، اولین باری که این موزیک رو میشنیدم. با چشمهای از حدقه بیرون زده نگاه میکردم، پلک نمیزدم و قلبم واقعاً داشت وایمیساد! بعدها تا پیشرفت دنیای اینترنت هم پیداش نکردم و روزی که بعد از سالها پیداش کردم و تونستم بهش دسترسی داشته باشم و بازم گوش بدمش هم هیجانزدگی بزرگی بود در نوبه خودش!
حالا آقا چی شد ما دیگه نرفتیم کلاس گیتار؟ یه جلسه غیبت کردیم و منشی آموزشگاه سرویس کرد از بس زنگ زد رو خونه و تاکید کرد که جلسهم سوخته. بابامم با منشی بحثش شد و گفت اصلا دیگه لازم نکرده بره کلاس.
سال سوم راهنمایی که شد، باید خودی نشون میدادم. چون هنرستان موسیقی از سال اول دبیرستان بود ورودیش، و شرایط ورودیش هم معدل بالای ۱۹.۵ و قبولی در آزمون ورودی موسیقی بود.
من کلی درس خوندم و شرط معدل رو با موفقیت پشت سر گذاشتم.
حالا اگه تا اینجای قصه خوندید، میخواستم به این لحظات برسم.
کل قصه برای گفتن روایت مسیر نبود، برای تاکید روی این لحظات بود.
لحظاتی که منی که هیچی از موسیقی بارم نبود، به ذوق قبولی هنرستان، دیوانه وار درس میخوندم.
جایزهم به خودم شبهای امتحان، این بود که اگه تسک رو انجام دادم و درسها رو کامل مسلط شدم، شب که اومدم تو تختم میتونم هندزفری رو بذارم و هرچقدر میخوام موزیک گوش کنم.
موزیک همیشه جایزه من بود. نمیدونستم چطور بیشتر از این میتونم باهاش معاشقه کنم و ازش لذت ببرم. پس یاد گرفته بودم چشمامو ببندم و سعی کنم تک تک صداها و لاینها رو تفکیک کنم و همه رو دقیق و کامل بشنوم...
و امشب بعد از اینهمه سال، دارم همون کارو با همون حس انجام میدم...
اگه قصه رو دوست داشتید، و این متن بورینگ نبود براتون، یه نشونهای روی این پیام بذارید تا در شبهای آینده بیام بگم بقیه ماجرا چی شد که من یه نیمچه موزیسینی ازم درومد بالاخره.
FIFI HOWLS FROM HAPPINESS
معرفیِ مستندی از بهمنِ محصص اثرِ میترا فراهانی
