ch
Feedback
Devil's laugh(caprice no.13)

Devil's laugh(caprice no.13)

前往频道在 Telegram

چقدر آرشه به نرمی میلغزید، و هر نغمه سرود عشق بود اما امروز قلبم چنین سنگین است، و دستانم چنین خسته. ‌ https://t.me/Devils_Mewsic

显示更多
未指定国家未指定类别
285
订阅者
+124 小时
+57 天
+3030 天
帖子存档
هنرمندان می‌گویند رقابت برای اسب‌هاست نه انسان ! و سپس شیهه میکشند.

Repost from N/a
Gustav Mahler مولف : Jens Malte Fischer نشر : Yale زبان انگلیسی

راهبی از اهالی آرِتسو با نام گوئیدو (ح ۱۹۹۱_۱۰۳۳)، در سده‌ی یازدهم، پیشنهاد داد که برای تعیین نت فا از جوهر قرمز استفاده شود و خطی زرد نت دو را معین کند و جایگاه نت های دیگر با خراشیدن خط‌هایی روی کاغذ پوستی روشن شود؛ حرف هایی که در حاشیه‌ی سمت چپ کاغذ نوشته می‌شود هم نشانه‌ی هر یک از خط‌ها باشد. این تدبیر با استقبال گسترده ای رو به رو شد و نیوم ها شکلی تازه گرفتند تا با این سازوکار سازگار شوند، این نظام نت نویسی رشد کرد و به نطامی چهار خط بدل گشا که نیای نظام پنج‌خطی امروزی به شمار می‌رود. گوئیدو به کمک نظام نت نویسی‌اش نشان داد که؛ '-' خوانندگان می‌توانند بدون شنیدن سرود ها،‌ آنها را فرا بگیرند '-'
تاریخ موسیقی غرب_ کلاود و. پالیسکا_ ص ۷۴

𝑱𝒆𝒂𝒏 𝑴𝒐𝒖𝒕𝒐𝒏 [𝑱𝒆𝒂𝒏 𝒅𝒆 𝑯𝒐𝒍𝒍𝒊𝒏𝒈𝒖𝒆𝒔] (ca. 1459-1522) French composer. 𝗜𝗺𝗮𝗴𝗲: Manuscript (ca. 1513-25) of 𝑪𝒆𝒍𝒆𝒔𝒕𝒆 𝒃𝒆𝒏𝒆𝒇𝒊𝒄𝒊𝒖𝒎 from 𝑻𝒉𝒆 𝑺𝒑𝒚’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒓𝒃𝒐𝒐𝒌. 𝗦𝗼𝘂𝗿𝗰𝗲: 𝘛𝘩𝘦 𝘉𝘳𝘪𝘵𝘪𝘴𝘩 𝘓𝘪𝘣𝘳𝘢𝘳𝘺, 𝘓𝘰𝘯𝘥𝘰𝘯, 𝘌𝘯𝘨𝘭𝘢𝘯𝘥. Jean Mouton most likely was born around 1459 in Hollingues (hence his older name Jean de Hollingues), a small hamlet near Saint-Omer, not far from Boulogne-sur-Mer, in the northwest département Pas-de-Calais. Very little is known about Mouton’s early life, as usual for many 15th century composers. Mouton’s first job was in the church of Saint-Omer, and later he became maître de chapelle in the cathedral of Amiens. Around this time he became a priest. Shortly after this he was granted a position at the court of Queen Anne of Brittany, and in Grenoble at the same time. Mouton was very much in demand by his royal employers, because he could serve in both functions in absentia (even while being absent). Sometime around 1520 Mouton met the famous Swiss theorist 𝑯𝒆𝒊𝒏𝒓𝒊𝒄𝒉 𝑮𝒍𝒂𝒓𝒆𝒂𝒏 who praised him fervently and wrote that ‘everyone had copies of Mouton’s music’. Near his death he moved to Saint-Quentin where he became a canon and took over for 𝑳𝒐𝒚𝒔𝒆𝒕 𝑪𝒐𝒎𝒑𝒆‌𝒓𝒆. Mouton was very influential in his time as a composer and as a teacher. His musical style shows some similarity with 𝑱𝒐𝒔𝒒𝒖𝒊𝒏 𝒅𝒆𝒔 𝑷𝒓𝒆𝒛, in paired imitation and canonic techniques. Later in his musical life he experienced more influences from the Italian music: less linear thinking and more harmonic structures. One of hist most popular motets was 𝑸𝒖𝒂𝒆𝒓𝒂𝒎𝒖𝒔 𝒄𝒖𝒎 𝒑𝒂𝒔𝒕𝒐𝒓𝒊𝒃𝒖𝒔, which was used by several later composers as the basis for masses with that name. Mouton was a highly prolific composer, his 9 Magnificat settings, 15 masses, 20 chansons, and over 100 motets survive.


Vinland Saga - 2005
+5
Vinland Saga - 2005

همیشه احساس خالی بودن و بی‌معنایی و بی‌فایدگی می‌کنم‌ ولی امیدوارم این دیوار ضخیمی که بین روحم و قلبم با همه آدما کشیدم تا ابد بمونه و دیگه نه احساس صمیمیت کنم با کسی نه حتی به کسی احساسات رمانتیک پیدا کنم

علاقه شدیدی به یاد گرفتم ساز چلو دارم ولی با بودجه حال حاضر تنها چلویی که میتونم تهیه کنم چلو کباب بدون برنج هست اونم قسطی

دویست و خورده ای میلیون ریال وجه رایج مملکت : ‌
دویست و خورده ای میلیون ریال وجه رایج مملکت : ‌

نسخه پی دی اف کتاب #تاریخ_تمدن اثر #ویل_دورانت

درباره کتاب #تاریخ_تمدن تاریخ تمدن (به انگلیسی: The Story of Civilization) نام مجموعه کتابی ۱۱ جلدی است که ویل دورانت به‌همراه همسرش آریل دورانت دربارهٔ تاریخ زندگی انسان از دوران پیش از تاریخ تا پایان سدهٔ هجدهم نوشته‌اند. این مجموعه ناتمام است. دورانت و همسرش قصد داشتند نگارش آن را تا تاریخ معاصر غرب (تا سال ۱۹۳۳) ادامه دهند، اما با مرگ تقریباً هم‌زمان آنان، مجموعهٔ تاریخ تمدن تا جلد ۱۱، که اختصاص به دوران ناپلئون دارد، پیش رفت. در ۶ جلد نخست این مجموعه نام ویل دورانت به‌عنوان نویسنده آمده‌است و آریل دورانت ویراستار است، ولی در جلدهای بعدی هر دو نویسنده هستند.

سریال مورد علاقم این روز ها : "ریاضی عمومی ۱ - شهشهانی " ‌
سریال مورد علاقم این روز ها : "ریاضی عمومی ۱ - شهشهانی " ‌

Repost from N/a
بعضی وقتا خیلی دلم برای ریاضی تنگ میشه... تصور اینکه تا آخر عمرم دیگه مسئله‌ی ریاضی حل نکنم، آزارم میده...

Repost from N/a
photo content
+1

Yad Nava - EliasSeyedin

Repost from N/a
photo content

وای وای ، جدی نمیکشم دیگه بوف کور روانم رو بهم نریخت که این ریخت

Repost from N/a
#قصه_شب #قسمت_یازدهم مدیر گروه (یا همچین چیزی) سازهای بادی دانشگاه، علیرضا میرآقا بود. نوازنده ترومپت. رفته بود به حسین شریفی گفته بود این اصلا رشته‌ش آهنگسازیه، واحد ساز نداره! من اسکرین شات فرستادم از انتخاب واحدم برای هردوشون که بابا مگه میشه نداشته باشم! من واحد ساز تخصصی دارم! ترم پیش هم بخاطر نداشتن استادش حذفش کردم! ایناهاش! خلاصه شریفی دیگه جوابم رو نداد. هرچی تلاش کردم نشد که نشد. دانشگاه قبلی، یه دوست خیلی نزدیک و عزیزی داشتم به اسم الیاس. الیاس بسیار مرد غمگینی بود، و وقتی سه تارش رو می‌گرفت دستش، واقعاً هوش از سرم می‌برد. دلم می‌خواست تمام صداهای جهان قطع بشه و من به صدای ساز الیاس گوش کنم. غمگین بود چون بسیار تنها بود. تنهاترین بود جدی. حجم تنهاییش انقدر بزرگ بود که در کلام نمی‌گنجه. از همسرش جدا شده بود و یه بچه کوچیک داشت که سه سال بود ندیده بودش. مرد عمیقی بود. می‌گفت من عرض زندگیم از طولش بیشتر بوده! راست می‌گفت. باهاش درد و دل می‌کردم و باهام درد و دل می‌کرد. سرگذشت عجیب غریبی داشت، از یه گروه دوستی پنج نفره، تنها دوستی بود که زنده مونده بود. عشق اون پسری که یه روز بود و یه روز نبود، و دوباره برگشته بود ولی به هوای آزار دادنم، پدرم رو درآورده بود جدی.‌ به قول ابتهاج قرار می‌ذاشتیم با الیاس یکم بریم آه بکشیم. سیگار پال مال هم داشت همراهش همیشه. تو همون روزا بود که این پسره هم بعد از سه روز که هیچ خبری نبود ازش اومد و گفت به نظرم ما به درد هم نمی‌خوریم و تمومش کنیم و منم بدون این‌که بپرسم چرا قبول کردم. ولی احساس کردم دیگه نمی‌تونم تهران رو تحمل کنم. اون از وضعیت دانشگاه، اون از وضعیت کار، اون از وضعیت فشارای خانواده، و این هم از وضعیت عشق و عاشقی. فرداش رفتم انصراف دادم از دانشگاه. این دوستمون که فهمید اومد گفت چیکار میکنی دیوونه شدی؟ گفتم آره. گفت این‌همه جنگیدی تو! گفتم خسته شدم. گفت بیا برگردیم. گفتم عمرا. می‌خوام برم از ایران. واقعاً هم می‌خواستم برم. دیگه بریده بودم. ولی حرفشو که می‌زدم، بابام عربده می‌کشیدا! می‌گفت نمی‌ذارم دختر تنها از ایران بره! منِ وزه، بله چشم قربان‌گو نبودم، ولی زورم هم نمی‌رسید. تا یک قدمیش هم می‌رفتم، ولی نمی‌شد. انقدر درباره رفتن اطلاعاتم کامل بود که هرکی می‌خواست بره رو راهنمایی می‌کردم ولی خودم گیر افتاده بودم. می‌گفتم خب من الان چه گهی بخورم این‌جا؟ حتی استاد ساز هم ندارم! حتی یک قدم هم نمی‌تونم پیشرفت کنم! ولی نرود میخ آهنین در سنگ. سعی کردم با استادهای خارجی با ویدیوکال کلاس بردارم، ولی تست کردم و فایده نداشت. اینترنتی نمیشه آدم ترومبون یاد بگیره. فقط اعصاب هر دو طرف داغون می‌شد. انصراف که دادم، یهو همه چیز عوض شد. اون از پسره، اون از خواهرم که با گریه می‌گفت چرا داری این کارو میکنی، بمون کم نیار و...، گفتم تو پنج ساله دهن منو سرویس کردی! که چرا رفتی موسیقی خوندی! چرا رفتی تهران، چرا انقدر هزینه داره رشته‌ت، چرا ال چرا بل! گفت خب حالا که کردی، بمون ادامه‌ش بده. بابام هم می‌گفت اینا همینو می‌خوان که تو کم بیاری، بمون و ادامه بده. اعصابم خورد بود و برام کار سختی بود، ولی تا دو هفته فرصت داشتم انصراف رو پس بگیرم و یک روز مونده به اتمام فرصتم رفتم و پسش گرفتم. دوباره زنگ زدم به سیامک. گفتم ببین، من داشتم انصراف می‌دادم. من وضعیتم خوب نیست. استاد ساز ندارم. میای به من درس بدی؟ گفت بخاطر استاد نداشتن داشتی انصراف می‌دادی؟ گفتم آره. گفت مگه تو به من گفتی بیا و من نیومدم؟ و قبول کرد بیاد بهم درس بده. با پس گرفتن انصراف، صحبت با سیامک، بستم پرونده عاشقانه با اون پسره، و تصمیم به شروع کلاس آهنگسازی خارج از دانشگاه و زیر نظر کیاوش صاحب نسق، اوضاع یکم مرتب شد و فرداش رفتیم بریم سمت ویلای شمال (اون زمان خانواده‌م اون‌جا زندگی می‌کردن) تا آخر تعطیلات نوروز. تو راه که بودیم داشتم فکر می‌کردم الیاس چرا خبری نیست ازش؟ منم انقدر درگیر بودم نشده بود درست حسابی ازش خبر بگیرم. یعنی دو هفته پیش یه اس ام اس داده بودم که دلیوری نشده بود و جوابی هم نگرفته بودم. رسیدم شمال، چمدونم رو گذاشتم زمین، دیدم دوست صمیمیم تو گروه مسیج داده: «بچه‌ها، الیاس حالش یکم خوب نیست. در واقع مرده.» الیاس خودکشی کرده بود... فرو ریختم...

می‌گذرد؟ کی؟ یک سال دیگر؟ دو سال دیگر؟ ده سال دیگر؟ باور کن من دلم زندگی کردن می‌خواست، نه انتظار کشیدن برای تمام شدن دردی که معلوم نبود کی، کجا و چطور دستش را از بیخ گلوی زندگی‌ام برمی‌دارد. -مریم دولتیاری