fa
Feedback
عنکبوت‌ها روی ستون فقراتم می‌رقصند.

عنکبوت‌ها روی ستون فقراتم می‌رقصند.

رفتن به کانال در Telegram

ژن، ژیان، ئازادی

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
251
مشترکین
+124 ساعت
+157 روز
+1530 روز
آرشیو پست ها
یه چی بگید من با عکس از گالری سعی می‌کنم جواب بدم. فعلا دارم می‌رم ظرف‌ بشورم. https://t.me/HarfChatBot?start=11397073b26f

با هر ایپزود یه مرگ بزرگ می‌فرستم به جمهوری اسلامی. با این یکی خیلی بزرگ‌تر و هادی ضیاءالدینی هم یاد کردم و دوباره یه مرگ بزرگ‌ فرستادم برای حکومتی که همیشه در راستای سوختن روح هنرمند پیش رفته و می‌ره، و با هر بازدمش می‌خواد که بیشتر زیبایی‌ها رو خاکستر کنه. https://youtu.be/YJ8D28bv4Xo?si=1F7E_rIve4mSk2Jm

از عشق، از امید، از فردا نمی‌ترسی؟

منم، من زنم، من جهانم.

«سرود سحر، ترانه‌ای در ستایش حماسهٔ زنان افغانستان است، زنانی که با قدرت و جسارت چشم در برابر ظلمت و وحشت دوختند و برای حقوق بنیادین‌شان حق‌خواهی کردند. این اثر برآمد تلاش‌ها و ایده‌های رهایی‌بخش جمع کوچکی از فعالان جنبش مستقل زنان افغانستان است که به الزام هم‌بستگی برای تحقق برابری، آزادی و رهایی در سطحی منطقه‌ای و جهانی باور دارند.»

از زنان افغانستان بگو. در زمان انقلاب ژینا، هم‌صدایی زنان افغانستان با شعار «از کابل تا تهران، مرگ بر طالبان» در ذهنم تداعی می‌شه و با شروع اعتراضات دی‌ ماه، حمایت زنان افغانستان با گفتن «خاک شما بوی وطنم را می‌دهد» را به یاد می‌آرم و برای مقاومت و شجاعت زنان افغان در مقابل این حجم سنگین سرکوب و ظلم خونم می‌خروشه و با قدرت بیشتری به این باور می‌رسم که باید در کنارشون جنگید و ایستاد. دوست داشتم به‌جای استفاده از عکس AI، یک عکس واقعی از زندگی زنان افغانستان بود. متاسفم بابتش بهتره به خبر توجه کنید و بخونید. https://kolbarnews.com/100620261282-2/

«زنده» بودیم.🤍
«زنده» بودیم.🤍

سلام. امروز پنج ماه از کشته‌شدن رها بهلولی‌پور در شامگاه ۱۹ دی ۱۴۰۴ به دست عوامل سرکوب جمهوری اسلامی می‌گذره. رها کانالی داشت
سلام. امروز پنج ماه از کشته‌شدن رها بهلولی‌پور در شامگاه ۱۹ دی ۱۴۰۴ به دست عوامل سرکوب جمهوری اسلامی می‌گذره. رها کانالی داشت که در اون با تمام فراغت بال و روحیهٔ آزادمنشانه‌ای که باهاش شناخته می‌شد می‌نوشت. بارها و بارها می‌شه پست‌هاش رو خوند و برای فقدان چنین عاشق‌ترینی تأسف خورد. این بات -که با کمک دوستی ساختیم-، یک یادآوری روزانه‌ست که هرروز سر ساعتی مشخص فرسته‌ای تصادفی براتون از کانال‌ رها می‌فرسته. باشد تا کشتار دی‌ماه به طریقی جلو چشم‌ و ذهن‌مون بمونه. @vernte_bot

یه روزی اسم یه تیکه از وجودم رو که مال این جهان خواهد بود رو می‌ذارم «هیوا»

Karim Kaban - Qed Nedey Azarî Giyanim.mp318.06 MB

حمید پر از عشق و علاقه به مهارت‌های مختلفه و عمیقا خوشحالم که در زندگی‌م وجود داره. خیلی زیبا هم وجود داره. به‌نظرم اگه دنبال یادگیری فرانسوی هستید داشتن حمید به عنوان استاد رو از خودتون دریغ نکنید⭐️

سوز رسیدن زمستان بود. قدم می‌زدنند و چشم می‌چرخاندند. به کلمات موسیقی‌ای که باهم شریک‌ شده بودند، فکر می‌کرد. شیرینی فروشی ای
سوز رسیدن زمستان بود. قدم می‌زدنند و چشم می‌چرخاندند. به کلمات موسیقی‌ای که باهم شریک‌ شده بودند، فکر می‌کرد. شیرینی فروشی این وقت شب باز است؟ سرازیری طولانی‌ای بود. «چه رنگی باشه؟» «سبز. یه شمع سبز تا روی کیک کوچیکم بذارم.» سبز. سبز. سبز. در بین آن اعداد و زرق و برق، شمع بلند سبز پیدا نمی‌شد. «عیب نداره. یه بسته شمع لطفا.» خارج شدند و بستهٔ شمع را به سوی او گرفت. «نه. یکی از سبزها رو بده و باقی‌ش رو پیش خودت نگه دار. حالا دیگه هر سال می‌تونی یکی‌ش رو بهم بدی.» لبخند می‌زنند. یک شمع سبز کوچک از دستی به دست دیگر سُر خورد. سرازیری ادامه داشت و سوز سرما دلچسب بود. سکوت بود و موسیقی. آغوش سرما را پس زد و کوچه رد خداحافظی گرفت. به اتاق رسید. وسایل کیفش را در کمد آهنی‌‌اش گذاشت. بستهٔ شمع را نگاه کرد و دونه‌دونه شمرد. «بیست‌و‌چهار، بیست‌و‌پنج، بیست‌و‌شیش، بیست‌و… سی، سی‌و‌یک، سی‌و‌دو.» من سی‌و‌یک و تو در آستانهٔ سی‌و‌دو سالگی خواهی بود و من آخرین شمع را به دستت سُر می‌دهم. ما کجا خواهیم بود؟ تا کجا پیش خواهیم رفت؟ حالا تنها یک شمع پیش توست. نیمه‌سوخته و تنها. و من به‌جای نه شمع باقی‌مانده می‌سوزم.

هر وقت بهش گوش کردی، به یاد من می‌افتی؟ https://t.me/vernte/17512

Hadi Pakzad – Miss Your Face.mp34.67 MB

ببخشید اگه نمی‌شناسمتون و قبول نمی‌کنم❤️ چیز خاصی نیست قول می‌دم

برای بقا و اسپم یه چنل پرایوت (موقت) زدم: https://t.me/+O71bygABgfczZmU0