fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

Panda world 🐼

Panda world 🐼

رفتن به کانال در Telegram

به دنیای پاندا خوش اومدی✨ برات از نقاشی ها و داستان هام گذاشتم، دوست داشتی نظرت رو بگو، چه تو کامنتا چه ناشناسم. ناشناسم: http://t.me/BChatPlusBot?start=sc-u0lx29zcHIrD

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
226
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
-230 روز
آرشیو پست ها
چن شی، میتونه اوسی باشه میتونه پرسونا باشه🙂‍↕️✨ #Chenxi
+1
چن شی، میتونه اوسی باشه میتونه پرسونا باشه🙂‍↕️✨
#Chenxi

بلاخره منم از این خط خطیای مدرسه‌ای🥲اگر باز بمونه
+1
بلاخره منم از این خط خطیای مدرسه‌ای🥲اگر باز بمونه

الان میتونم بگم تقریبا تمام دوره های تاریخی و معاصر ایران یه داستان عاشقانه دارم از باستان تا همین دوره 🤣

Repost from N/a
ببعی.( اوسی جدید )
ببعی.( اوسی جدید )

بچه ها قلِ سهرو رو آوردم براتون

من جواب های چالش قبلی رو نکشیدم هنوز و وقت هم ندارم بکشممممیمیمسمسم ولی صد در صد می‌کشم به زودی مطمئن باشید-

البته من میدونم هیچ ربطی ندارن به هم ولی خب خیلی جالب بود

پیام صوتی01:06

بچه ها فلش گوشیم یه ماه بود خراب بود نمیزد بعد

یکی بیاد براش زیست توصیح بدم

بخدا یه کرمان زیر دستش دینی یاد گرفتن

sticker.webp0.19 KB

بچه ها یچیز حالب بگم ما یه معلم دینی داریم سر هر کلاس که میگیم فلانیه معلممون میگه این معلم منم بوده اون موقع ها پیر بوده الان چیه

حتی نمیدونم چرا

ادامه اش ندادی:(‌ ‌ ‌‌‌ ‌

قدیما یه مثال میزدم... " من چاقو زدم تو چرا باید میمردی؟" در وصف کسایی که میگن زیادی حساسی که ناراحت شدی

خلاصه شازده پسر ما ازش میپرسه تو که به جنگ خونده نشده بودی اسیرم قرار نبود بشی چرا و کِی اومدی اصن نمیشناسمت و از سپاه منم که نیستی سرهنگ جواب داد که هواخواه شاه عالمم و آرزو داشتم همیشه به شاه خدمت کنم( در تلاش برای مایه مالی شاهزاده) و شنیدم که میری جنگ پس بیام یه دستی برسونم نان و نام و جایی ازت بگیرم شاهزاده هم خوشحال شد و اوکی داد و سرهنگ هم از قبل کن دلش گرم بود از جای دیگه سرهنگ ولی یه جوری سرش گرم و در جاش عروسی بود خود ماهو میدادن فکر نکنم اینقدر شاد میشد بنده خدا چطور حالا؟ خب فکر کن با یه خوشگل بلا تو یه بندی شب و روز پاهاشو ماساژ بدی باهاش حرف بزنی از نزدیک ببینیش فقط خودتون دو تا تنها دیگه بهشت کم آورد برای این مرد برای همین شب و روز دعا می‌کرد خدایا لطفا آزاد نشیم اینجا بهشت عالمه جان ما آزاد نشیم


آقا ول کن بیا همون لحن خودمونی و طنز خودم تعریف کنم حالش بیشتره

روزی، شاه را، پدر شاهزاده را، دشمنی که از قضا شاه دیگر بود، در افتاد و جنگی در گرفت. پس شاه، عزیز جان و مرواریدِ صدف و ماه آسمان که اون پسر میشد رو( داره خندم میگیره اینهمه خوشگل خوشگل گفتم) فرستاد جنگ. وقتی سرهنگ خبرش شد جنگه، شاد شد، از جا پرید، اسبی گیر آورد و بتازید که خودش رو به لشکر شاهزاده برسونه. وقتی که رسید، حتی از دور، هر فرصتی گیر میاورد به شاهزاده نگاه میکرد و یادش می‌رفت کجای جهانِ‌‌‌... . به محض رسیدن دو سپاه به هم، دو صف رو کاملا دریدن، با تمام توان جنگیدن اما روزگار بد تا کرد و... شاهزاده گرفتار شد و سپاه که فرار کرد، او اسیر شد. هرچند سپاه در رفت ولی خب سرهنگ هنوز محو تماشا بود نتونست بره. سرهنگ خب کاره‌ای نبود که بگیرنش( دیگه داره لحن تاریخیم میپره) هر جور شده التماس گرد اینم اسیر کنن ببرن پس بند به پاشون بستن و با هم انداختنشون تو زندان... هه، فکر کردی که الان سرهنگ واقعا زندانیه؟ خیر اونو فرستادید بهشت این دیگه در نمیاد

با یاد نور سرهنگ و شاهزاده
روزی روزگاری، ماه زاده‌ای در جسم شاهزاده بر زمین حلول کرده زندگی می‌کرد، شاهزاده به قدری زیبا و چشمگیر که خورشید و مهر به زیبایی بی مانندش رشک و حسد می‌ورزید و هر دل که او را می‌دید، به تپشی عجیب دچار می‌شد. و( مقداری تعریفات که از لب و دهن و چشم و ابروهای شاهزاده میگه و اینقدر میگه که دل آدم آب میوفته گذر کنیم برسیم به داستان اصلی کن من تا فردا باید از تار تار زلف و بوی مشک و مژگان صیاد و لب سرخ و شکرش حرف بزنم براتون) خلاصه هر کس روی او را میدید دچارش وی می‌شد. روزی، سرهنگی عاشق اون ماه شد، دیگر دل از خودش نداشت و عقلشو از دست داد دردی عمیق به سینه‌اش نشست انگار که بی درمان بود، اما یه جوری پنهانش می‌کرد تا کسی نفهمه داره چی می‌کشه از درد