Panda world 🐼
前往频道在 Telegram
به دنیای پاندا خوش اومدی✨ برات از نقاشی ها و داستان هام گذاشتم، دوست داشتی نظرت رو بگو، چه تو کامنتا چه ناشناسم. ناشناسم: http://t.me/BChatPlusBot?start=sc-u0lx29zcHIrD
显示更多未指定国家未指定类别
225
订阅者
无数据24 小时
-37 天
-230 天
帖子存档
الان میتونم بگم تقریبا تمام دوره های تاریخی و معاصر ایران یه داستان عاشقانه دارم از باستان تا همین دوره 🤣
من جواب های چالش قبلی رو نکشیدم هنوز و وقت هم ندارم بکشممممیمیمسمسم ولی صد در صد میکشم به زودی مطمئن باشید-
بچه ها یچیز حالب بگم
ما یه معلم دینی داریم
سر هر کلاس که میگیم فلانیه معلممون میگه این معلم منم بوده
اون موقع ها پیر بوده الان چیه
قدیما یه مثال میزدم...
" من چاقو زدم تو چرا باید میمردی؟"
در وصف کسایی که میگن زیادی حساسی که ناراحت شدی
خلاصه شازده پسر ما ازش میپرسه تو که به جنگ خونده نشده بودی اسیرم قرار نبود بشی چرا و کِی اومدی اصن نمیشناسمت و از سپاه منم که نیستی سرهنگ جواب داد که هواخواه شاه عالمم و آرزو داشتم همیشه به شاه خدمت کنم( در تلاش برای مایه مالی شاهزاده) و شنیدم که میری جنگ پس بیام یه دستی برسونم نان و نام و جایی ازت بگیرم شاهزاده هم خوشحال شد و اوکی داد و سرهنگ هم از قبل کن دلش گرم بود از جای دیگه سرهنگ ولی یه جوری سرش گرم و در جاش عروسی بود خود ماهو میدادن فکر نکنم اینقدر شاد میشد بنده خدا چطور حالا؟ خب فکر کن با یه خوشگل بلا تو یه بندی شب و روز پاهاشو ماساژ بدی باهاش حرف بزنی از نزدیک ببینیش فقط خودتون دو تا تنها دیگه بهشت کم آورد برای این مرد برای همین شب و روز دعا میکرد خدایا لطفا آزاد نشیم اینجا بهشت عالمه جان ما آزاد نشیم
روزی، شاه را، پدر شاهزاده را، دشمنی که از قضا شاه دیگر بود، در افتاد و جنگی در گرفت. پس شاه، عزیز جان و مرواریدِ صدف و ماه آسمان که اون پسر میشد رو( داره خندم میگیره اینهمه خوشگل خوشگل گفتم) فرستاد جنگ. وقتی سرهنگ خبرش شد جنگه، شاد شد، از جا پرید، اسبی گیر آورد و بتازید که خودش رو به لشکر شاهزاده برسونه. وقتی که رسید، حتی از دور، هر فرصتی گیر میاورد به شاهزاده نگاه میکرد و یادش میرفت کجای جهانِ... . به محض رسیدن دو سپاه به هم، دو صف رو کاملا دریدن، با تمام توان جنگیدن اما روزگار بد تا کرد و... شاهزاده گرفتار شد و سپاه که فرار کرد، او اسیر شد. هرچند سپاه در رفت ولی خب سرهنگ هنوز محو تماشا بود نتونست بره. سرهنگ خب کارهای نبود که بگیرنش( دیگه داره لحن تاریخیم میپره) هر جور شده التماس گرد اینم اسیر کنن ببرن پس بند به پاشون بستن و با هم انداختنشون تو زندان... هه، فکر کردی که الان سرهنگ واقعا زندانیه؟ خیر اونو فرستادید بهشت این دیگه در نمیاد
با یاد نور
سرهنگ و شاهزاده
روزی روزگاری، ماه زادهای در جسم شاهزاده بر زمین حلول کرده زندگی میکرد، شاهزاده به قدری زیبا و چشمگیر که خورشید و مهر به زیبایی بی مانندش رشک و حسد میورزید و هر دل که او را میدید، به تپشی عجیب دچار میشد. و( مقداری تعریفات که از لب و دهن و چشم و ابروهای شاهزاده میگه و اینقدر میگه که دل آدم آب میوفته گذر کنیم برسیم به داستان اصلی کن من تا فردا باید از تار تار زلف و بوی مشک و مژگان صیاد و لب سرخ و شکرش حرف بزنم براتون) خلاصه هر کس روی او را میدید دچارش وی میشد. روزی، سرهنگی عاشق اون ماه شد، دیگر دل از خودش نداشت و عقلشو از دست داد دردی عمیق به سینهاش نشست انگار که بی درمان بود، اما یه جوری پنهانش میکرد تا کسی نفهمه داره چی میکشه از درد
