fa
Feedback
روح هزاران زن در یک بدن

روح هزاران زن در یک بدن

رفتن به کانال در Telegram

کشیده شده به سمت جزییات و عمق.

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
228
مشترکین
-124 ساعت
-17 روز
+1530 روز
آرشیو پست ها
اصلا برو و خیال کن هرگز انسانی نبوده‌ام؛ تنها رویایی بوده‌ام که جهان برای یک شب، به شکل من درآمده بود. صبح که شد، جهان بیدار شد و مرا به یاد نیاور؛ من در گلوی شب گیر کرده‌ام… برو و تو هم مرا به یاد نیاور.

«به چرا فکر کرد»

اگر گاهی نبودنم را به یاد آوردی، پنجره را باز کن؛ شاید خواب خوشی از آن گذشته باشد، و هنوز جایی دور تر از بیداری، نامت را صدا بزند شاید هم یک روز، گذشته برگردد، کمی با فاصله از تو بنشیند، دستش را زیر چونه‌اش بگذارد و بپرسد: چرا آن‌قدر زود از خواب بیدار شدی؟!

اگر شبی از خواب هایت ناپدید شدم، به آسمان نگاه کن؛ شاید هنوز ستاره ای آنجا باشد؛ ستاره ای که رویای خورشید شدن را داشت تا روزی در تاریکی خواب هایت طلوع کند…

4- Jahan Mesle Khab Bood.mp311.15 MB

زنده‌ست.

توی جهان ادبی من خیلی جا داره.

این حس رو بهم می‌ده که انگار عجله ای برای تموم شدن نداره. :)

“کهنگی”

دیشب با خودم گفتم بذار به جای حافظ، سمفونی مردگان رو باز کنم. دوبار باز کردم و یکبار این صفحه اومد. :)

“بیا بریم تا مِی خوریم شراب ملک ری خوریم حالا نخوریم، کی خوریم؟”

«بیا بریم تا مِی خوریم شراب ملک ری خوریم حالا نخوریم، کی خوریم؟»

4_5864043179942088945.mp33.46 MB

Pain.mp33.53 MB

Blackfield - Miss You.mp310.72 MB

باید شبانه ای زیبا بسازم از مکاشفه‌ی موهایت در باد عزیزم می‌دانم زمان مردی مسلول است با عقاید لیبرال می‌دانم زخم در خاورمیانه در خانه‌مان موروثی‌ست می‌دانم زن همسایه هم تنها شب های جمعه خوشبخت است اما باید شبانه ای زیبا بسازم از دست هایم از دست های تو در کمرگاهم امشب می‌توانم ساعت ها در سلول هایت کز کنم و بگویم زندگی پشت میله‌های سینه‌ات هنوز مهربان است امشب می‌توانم با چاقو دو نیم کنم تنهایی را عزیزم همیشه حق با چاقو هاست امشب به اخبار سیاسی گوش نکن امشب نیمی از من آتش است و نیمی درون‌گرا و من نیمه های دیگرم را میان انگشت ها انگشت ها انگشت های تو چقدر دوست دارم امشب تا آخرین دنده آخرین مُهره تا عصبی و نخاع با تو موافقم و اجازه می‌دهم دست هایت گرم کند اتاق نمورم را من آرام آرام به رنگ چشم هایت درآیم و باران در چین و پرچین های دامنم بایستد. باید شبانه ای زیبا بسازم از سکوت و نفس نفس های آخرم باید از ارتعاش صدای تو آزاد کنم پرنده های عاصی تن را و می‌دانم چاقویی که از پشت می‌شکافد مثل تو مهربان است ناگهان دسته ای کلاغ از چشم هایم می‌گریزند نیمی از مرا باد می‌برد و نیمه‌ی دیگرم را مردی که نمی‌دانم!

برای من بوی کهنگی می‌دن و خب درسته، این عکسا رو سه سال پیش گرفتم. از اون موقع هرجایی می‌رم کتابا و دفترام در به در دنبالمن. چقدر حال می‌ده با اینا در به دری:)