_bon bast amir_
رفتن به کانال در Telegram
از این بن بست لذت ببر. _1402/12/24_
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
245
مشترکین
-424 ساعت
-317 روز
-7330 روز
آرشیو پست ها
خبر کوتاه بود:
[اعدامشان کردند]
و سکوت
مثل برفِ سنگینی
روی شانههای شهر نشست.
دخترک
با دستهای کوچکش
دامن شب را گرفت
و پرسید:
چرا؟
و من
چگونه بگویم
در سرزمینی که خورشید
پشت میلهها طلوع میکند
و حقیقت
پابرهنه در کوچهها میدود
و گلها
از ترس نام خود را پنهان میکنند…
چگونه بگویم
آنجا که آدمها
به جرمِ دوست داشتنِ روشنی
محاکمه میشوند؟
لبهایش لرزید.
اشکش چکید.
و من
اشک خود را
پشتِ دیوارِ پلکها زندانی کردم.
گفتم:
عزیزم،
بعضی صداها را
با طناب خاموش میکنند
چون از طنینشان میترسند.
بعضی دلها را
در خاک میکارند
چون میدانند
فردا
جنگل خواهند شد.
نگاهش را بالا آورد؛
در چشمهایش
هنوز جایی برای آفتاب بود.
گفتم:
ما
خاموش نمیشویم.
هر نامی که افتاد
ریشه شد.
هر دستی که بسته شد
راهی را باز کرد.
تو اشکت را پاک کن.
ما
در هم ادامه داریم.
شب
بلند است،
اما صبح
کار خودش را بلد است.
و هر لالهای که از خاک برمیخیزد
قصهی قلبیست
که تسلیم نشد.
