آنه با موهای قرمز 🍒
رفتن به کانال در Telegram
In the dream of traveling around the world in eighty days 🪭 https://t.me/safeCht_bot?start=AnneShirley
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
350
مشترکین
+4724 ساعت
+547 روز
+6730 روز
آرشیو پست ها
Repost from Loser of this Episode.
همیشه دلم میخواست مثل آنشرلی که بعدازظهرهای پاییز میرفت توی مخفیگاهش توی جنگل، تاج گل روی سرش میذاشت، چراغهای نفتی زنبوری رو روشن میکرد و با دوستاش شعر میخوند و حرف میزد، زندگی کنم.
میرفتیم توی جنگل میچرخیدیم و به شاخ و برگهای بقیهی درختها تنه میزدیم. و یه دفعه حداقل یکی از درختا ازم میپرسید:
-چت شده باز؟
میگفتم: کاش می امد یکی از اون کلبهها مخفی جنگل رو بخریم که بشه یه تولد دونفره داخلشون گرفت. از اونا که دوتا فشفشه روشن میکنی و از بیرونِ پنجره نورش معلومه. روبروی پنجره وایمیستیم و به همدیگه نگاه کنیم. میگفتم بیا بریم از درختها بالا، کرمهای شبتاب رو بشماریم و وقتی با دامن چینچین توی شب راه میرم، همهشون بیرون بریزن. بریم وسط جنگل، اما بعدش زود برگردیم کلبه. همون کلبهای که پنجره داره...
او سبز بود درخت عزیز! و با اومدش به زندگیم، معنای سبز رو برام زنده کرد. هربار که قلبم رو می بوسید یه درخت توی خاکش جوونه میزد. ...اما آدمها همیشه مسیر خودشون رو پیدا میکنن. یکی جاده میسازه تا به خونهای که با دستای خودش ساخته برسه، یکی کوهها رو جابهجا میکنه تا تو بتونی خونهای که میخوای رو وسط جنگل بسازی، یکی کنارت آجرها رو میچینه، یکی هم موسیقی موردعلاقهت رو برات پخش میکنه تا خستگی توی تنت نمونه.
و یکی هم... یکی هم تمام دنیا رو زیرورو میکنه تا یهوقت اشتباهی مسیرش به تو منتهی نشه. با این حال، من دلم میخواد اون آدم بالاخره مسیر کلبه رو پیدا کنه...
من توی کلبهای که با واژههای خودم ساختم ساکن شدم. عزیزم، به هیچکس نگفتم ولی تو بدون؛ من همیشه منتظرت میمونم.
توی همین کلبه، وسط همین پنجره من همهچیز رو همینجا نگه داشتم؛ تمام اون خندهها، اون فشفشهها و اون مسیرهای اشتباهی که رفتی رو. شاید فکر کنی فراموشت کردم یا دارم زندگیم رو میکنم، اما واقعیت اینه که من فقط یاد گرفتم چطور وسط کلمههام قایم بشم.
نمیدونم تا کی قراره آدمها از کنار این کلبه رد بشن و تو اونی باشی که دورترین مسیر رو انتخاب میکنه. فقط میدونم یه روز، وقتی دیگه هیچ جادهای برای فرار نداشته باشی، یاد این پنجره میافتی. اون روز شاید دیر باشه، شاید هم نه... اما من هنوز همینجام؛ نه مثل آدمهای توی داستانها، بلکه مثل کسی که واقعاً منتظره و هنوز کلید رو زیر همون گلدونِ دمِ در قایم کرده.
Repost from Loser of this Episode.
به نامِ همان نارنگیِ کوچک،
بعضی چیزها توی زندگیِ من مرزهایِ دستنزدنی بودن. همیشه آدمی بودم که دلم نمیخواست کسی به خوراکیهایم دست بزنه؛ انگار هر تکهاش مالِ خلوتِ خودم بود و حریمی داشت که نباید میشکست. اما کنار تو، همهچیز تغییر کرد. اولين بار که نشستم روبروت و نگاهم افتاد به دستهات، با خودم گفتم: دلم میخواست با دستهای خودم واسه تو نارنگی پوست بکنم... میفهمی منظورم رو؟ این برای من فقط پوست کندنِ یک میوه نبود، تسلیم کردنِ تمامِ آن مرزهای قدیمی و بخشیدنِ خلوتم به تو بود.
وقتی انگشتام حرکت کردن و نارنگی رو از وسط شکافتم، بویِ تند و شیرینش پیچید تویِ هوا. یک لحظه زمان متوقف شد. بوی بچگی بود؛ یکدفعه منو پرتاب کرد به سالها قبل، برد به روزی که مامانم پوست نارنگی رو میگذاشت روی بخاری و خانه پر میشد از عطری که گرمیاش تا تهِ استخوان مینشست. نگاهت به دستهام خشک شد... گفتی دستام بوی نارنگی میدن؛ عطری که انگار تمامِ امنیتِ دنیا رو توی خودش جاداده. لبخند پهنی رو صورتم بود اگه این بو دوست داری همیشه این کارو برات انجام میدم. هر پاییز روی نیمکت پارک همیشگیمون. همینطور که روی اون میزِ چوبی نشسته بودیم و نورِ کمرمقِ آفتاب از بین برگها روی دستامون میرقصید، حس کردم فصلها دارند دستبهدست میشن. پاییز داره میآید... با تمامِ قشنگیهایِ شلوغ و دوستداشتنیاش .
من میلیاردها برنامه برای این پاییز دارم. برای قدم زدن روی برگهای خیس، برای نوشیدن قهوههای گرم زیر چتر، برای نگاه کردن به تو وقتی شالگردنت رو محکمتر میکشی... وقتی نارنگی که ترشه رو میخوری و بامزه ترین قیافه رو به خودت میگیری، فقط امیدوارم زندگی یاری کنه و همه چیز رو از نو شروع کنیم.
میدونی؟ گاهی وقتها زندگی اونقدر سخت و کلافهکننده میشه که فکر میکنی هیچ معجزهای برای ادامه دادن وجود نداره؛ اما درست وسطِ همین خستگیها، یک لحظهی ساده، یک عطرِ قدیمی، یک نگاهِ مهربان میرسه و همهچیز رو زیرو رو میکنه. انگار واقعاً یک نارنگی ما رو نجات داد…
تو فقط باش؛ من قول میدم هر پاییز، تمامِ نارنگیهایِ دنیا رو به اسمِ تو، و به حرمتِ شروعِ دوبارهمون، با همین دستها پوست بکنم.
Don’t make me sad, don’t make me cry
Sometimes love is not enough and the road gets tough
I don’t know why
Keep making me laugh
Let’s go get high
The road is long, we carry on
Try to have fun in the meantime
Come and take a walk on the wild side
Let me kiss you hard in the pouring rain
You like your girls insane
Choose your last words
This is the last time
Cause you and I, we were born to die...
