مردی نشسته در ایوان؛
رفتن به کانال در Telegram
1 010
مشترکین
+5824 ساعت
+3027 روز
+76230 روز
آرشیو پست ها
1 017
«چشمها»
اینروزها به چشمها که مینگرم، بارِ اندوهی ملموس و ژرف را روی مژهها میبینم؛ انگار سالهاست چشمها به تصرف درماندگی و بیچارگی درآمدهاند و آنچه در آنها میگذرد را به همان زلالی بازتاب میدهند. حتی خشنترین و قویترین مردان و زنان خاورمیانه نیز چشمانشان داد میزنند، هوار میکشند، مویه میکنند و فریاد برمیآورند که چه بار سنگینی را بر پلکهای خود حمل میکنند؛ باری که بر لبهٔ پلکها سنگینی میکند و چشمها را دچار ناچاری کرده است؛ ناچار برای تحمل، ناچار برای تاب آوردن، ناچار برای نشکستن و اشک نباریدن. گویا خاک خاورمیانه را با دستانی غمگین شخم زدهاند.
1 017
Repost from N/a
زنان خاورمیانه از هرچه خالی باشند، از دو چیز غنیاند: چشمانی زیبا و غمی بسیار...✨
1 017
نامه فروغ به ابراهیم گلستاندوستت دارم. خدا میداند که چقدر دوستت دارم. آنقدر به تو بستهام و از تو هستم که انگار اصلا در تن تو به دنیا آمدهام و در رگهای تو زندگی کردهام و از دستهای تو سرازیر شدهام و شکل گرفتهام و از صبح تا شب در دایرهای که مرکزش یادها و خاطرات توست دارم دور میزنم، دور میزنم و هیچچیز راحتم نمیکند. نه دریا، نه آفتاب، نه درختها، نه آدمها، نه فیلمها، نه لباسهایی که تازه خریدهام. نمیدانم چه کار کنم. بروم و سرم را به درختها بکوبم. داد بزنم. گریه کنم. نمیدانم. فقط میخواهمت. مثل این دریا که یک حالت فروکشندهی وحشتناک دارد میخواهمت. و این همه خواستن قابل تحمل نیست. مثل سیل از قلبم پایین میریزد و تنم را خرد میکند. میخواهم بیدار شوم و ببینم که پهلویم هستی. چقدر میتوانم بیدار شوم و ببینم که پهلویم نیستی و زندگیم یخ کرده و منجمد است. چقدر؟ تاکی؟ تا کجا؟ مگر فاصلهی میان بهدنیا آمدن و پوسیدن و طعمهی کرمها شدن چقدر است.
1 017
«میگویند آدمی به امید زنده است. هم اکنون جرعههای آخر امیدی که در دلم مانده است را مینوشم و به ناچار زندگی را که نه، اما زنده بودن را ادامه میدهم.»
