مردی نشسته در ایوان؛
رفتن به کانال در Telegram
988
مشترکین
+3124 ساعت
+2877 روز
+70430 روز
آرشیو پست ها
1 001
روزهای خوب همیشه زود میگذرند. درونمان، همیشه کشور خداحافظیهاست.
جاهد ظریف اوغلو
1 001
«زیبایی چیز های ناتمام»
«مارسل پروست به خوبی میدانست که حافظه، بیش از آنکه آرشیوی از واقعیت باشد، سرزمینی از احساسات است. به همین دلیل، بعضی لحظهها نه به خاطرِ آنچه بودند، بلکه به خاطرِ آنچه میتوانستند باشند، در ما زنده میمانند. اومبرتو اکو نیز معتقد بود که بخشی از زیباییِ هنر در همین گشودگی و ناتمامی نهفته است؛ در اینکه همهچیز کاملاً گفته نمیشود و انسان فرصت پیدا میکند با تخیل، خاطره و حسرتِ خود، آن را کامل کند. شاید به همین دلیل است که بعضی فیلمهای کیشلوفسکی، بعضی داستانهای چخوف و حتی بعضی قطعات شوپن، بیش از آنکه پاسخ بدهند، پرسش بر جای میگذارند.
اما زیباییِ چیزهای ناتمام فقط به هنر مربوط نمیشود؛ به خودِ زندگی هم مربوط است. شاید ما انسانها موجوداتی ناتمام باشیم. همیشه چیزی برای گفتن باقی میماند، جایی برای رفتن، رویایی برای دنبال کردن و بخشی از وجودمان که هنوز شناخته نشده است. و شاید همین ناتمامی است که ما را زنده نگه میدارد. زیرا اگر همهچیز کامل بود، دیگر اشتیاقی وجود نداشت، خاطرهای شکل نمیگرفت و امید، معنای خود را از دست میداد.
شاید بلوغ، در نهایت، به معنای پذیرفتنِ این حقیقت باشد که بعضی داستانها قرار نیست پایانِ باشکوهی داشته باشند. بعضی آدمها قرار نیست تا آخرِ مسیر کنار ما بمانند و بعضی رؤیاها قرار نیست به واقعیت تبدیل شوند. اما این ناتمام ماندن، لزوماً به معنای بیارزش بودن نیست. گاهی زیباترین چیزها، نه آنهایی هستند که به پایان رسیدهاند، بلکه آنهاییاند که هنوز، سالها بعد، در گوشهای از روحِ ما آرام و بیصدا به زندگی ادامه میدهند.»
1 001
اصلاً انگار تقدیرم این است که اگر به چیزی علاقهمند شوم، طوری به آن عشق بورزم که دردش بیشتر از لذّتش باشد.
یادداشتهای شخصی ال. ام. مونتگمری
1 001
نمیتوانم بنویسم. نمیتوانم فکر کنم. نمیتوانم بخوانم. پس چه میشود؟ در وضعیتی از خلأِ کامل هستم. همهچیز تخت و بیجان شده است. مینشینم و به صفحه خیره میشوم، و هیچ نمیآید. انگار چشمه خشکیده باشد؛ انگار ذهن خودش را بسته و در را قفل کرده باشد.
دفترچههای روزانهی ویرجینیا وولف
1 001
نگذار کسی بداند ما چه جوری همدیگر را دوست داریم. نگذار کسی بفهمد عشق یعنی چه، خب؟ گفتم خب. گفت این چیزها فقط مال من و توست، خب؟ گفتم خب. بندبند انگشتهام را میبوسید و میگفت خب؟ و من فقط نگاهش میکردم.
- عباس معروفی
1 001
«من پذیرفتهام که گاهی ممکن است ما برای آدمها فقط پناهگاه باشیم تا زمانی که یک خانهی امن پیدا کنند و بروند.»
1 001
دوستانِ نهایت مهربان و گرامی، سلام!🤍
- ورود دوستان جدید را توی چنل خوشآمد گفته و از آنها سپاسگزاری گرم و دوستانه میکنم و حضور شما دوستان را مایهی شادی و خرسندی خود میدانم!🤍
- در اینجا تلاش میشود درمورد مباحث و مسائل ادبی، فلسفی، هنر و ادبیات بپردازیم و علارغم همهی اینها؛ روزمرگیهای یک انسان خاورمیانهای که در حقیقت بازتابِ رنج، سرگردانی و داستانهای درونی همهی ما است را بنویسم.
ـ اینجا مکانیست برای من و شما، که پیوسته از جهان سردِ بیرون به سوی ادبیات پناه میآوریم، به سوی خود و به سوی جهانِ گرم و لطیف واژهها. و چه خوب که جمع ما بیشتر و فراگیرتر شود تا بتوانیم در کنار همدیگر به درد یکدیگر مرهمی هرچند (اندک) بیابیم، و چه مرحمی بهتر از واژهها و موسیقی و شعر و ادبیات!
- بنابراین از شما نازنینها میخواهم تا دوستانِ اهل کتاب و ادبیات و اهل دل را در اینجا بیاورید تا هرازگاهی تجربیات خودمان را به یکدیگر از طریق لینک ناشناس به اشتراک بگذاریم، تا باشد که بدانیم و با واژهها مرحم بسازیم.🤍
- مردی نشسته در ایوان؛
1 001
«چشمها»
اینروزها به چشمها که مینگرم، بارِ اندوهی ملموس و ژرف را روی مژهها میبینم؛ انگار سالهاست چشمها به تصرف درماندگی و بیچارگی درآمدهاند و آنچه در آنها میگذرد را به همان زلالی بازتاب میدهند. حتی خشنترین و قویترین مردان و زنان خاورمیانه نیز چشمانشان داد میزنند، هوار میکشند، مویه میکنند و فریاد برمیآورند که چه بار سنگینی را بر پلکهای خود حمل میکنند؛ باری که بر لبهٔ پلکها سنگینی میکند و چشمها را دچار ناچاری کرده است؛ ناچار برای تحمل، ناچار برای تاب آوردن، ناچار برای نشکستن و اشک نباریدن. گویا خاک خاورمیانه را با دستانی غمگین شخم زدهاند.
1 001
Repost from N/a
زنان خاورمیانه از هرچه خالی باشند، از دو چیز غنیاند: چشمانی زیبا و غمی بسیار...✨
1 001
نامه فروغ به ابراهیم گلستاندوستت دارم. خدا میداند که چقدر دوستت دارم. آنقدر به تو بستهام و از تو هستم که انگار اصلا در تن تو به دنیا آمدهام و در رگهای تو زندگی کردهام و از دستهای تو سرازیر شدهام و شکل گرفتهام و از صبح تا شب در دایرهای که مرکزش یادها و خاطرات توست دارم دور میزنم، دور میزنم و هیچچیز راحتم نمیکند. نه دریا، نه آفتاب، نه درختها، نه آدمها، نه فیلمها، نه لباسهایی که تازه خریدهام. نمیدانم چه کار کنم. بروم و سرم را به درختها بکوبم. داد بزنم. گریه کنم. نمیدانم. فقط میخواهمت. مثل این دریا که یک حالت فروکشندهی وحشتناک دارد میخواهمت. و این همه خواستن قابل تحمل نیست. مثل سیل از قلبم پایین میریزد و تنم را خرد میکند. میخواهم بیدار شوم و ببینم که پهلویم هستی. چقدر میتوانم بیدار شوم و ببینم که پهلویم نیستی و زندگیم یخ کرده و منجمد است. چقدر؟ تاکی؟ تا کجا؟ مگر فاصلهی میان بهدنیا آمدن و پوسیدن و طعمهی کرمها شدن چقدر است.
1 001
«میگویند آدمی به امید زنده است. هم اکنون جرعههای آخر امیدی که در دلم مانده است را مینوشم و به ناچار زندگی را که نه، اما زنده بودن را ادامه میدهم.»
