مردی نشسته در ایوان؛
رفتن به کانال در Telegram
http://t.me/HidenChat_Bot?start=840793562 @Mardineshastadarivanbot
نمایش بیشترإيران104 282دسته بندی مشخص نشده است
1 019
مشترکین
+624 ساعت
+2517 روز
+76830 روز
آرشیو پست ها
1 035
Bach - Cantata No. 140 "Wachet auf, ruft uns die Stimme"
اثری مشهور از یوهان سباستین باخ
(دوره باروک)
1 035
وقتی نزار قبانی بسراید و عبدالحلیم حافظ بخواند نتیجهاش میشود قاریهالفنجان🤍
1 035
پدر که مدام سرگرم حجره و کسب و کارش بودناگاه متوجه تحولی در خانه میشد؛ بچهها به خصوص آیدا، رشد شان خیلی سریع بود. زود بزرگ میشدند. همچنان که خود او هرسال یکسال به عمرش اضافه میشد. اما آیدا سریعتر قد میکشید و زیبا میشد.
پدر آن خوی سرکش و شلوغش را در طول زمان خُرد میکرد، در برابر تمام هیجانات روحی او میایستاد، و از او دختری رام و آرام میساخت. اما به تنهایی حریف نمیشد. از مادر کمک میگرفت و از او میخواست که آیدا را در آشپزخانه تربیت کند. گفته بود اگر میخواهد به او خیاطی بیاموزد در آشپزخانه. حتی اگر میخواهد گلسازی یادش بدهد در آشپزخانه. و ایدا در آشپزخانه نم میکشید و با تنهایی وحشتبار خو میگرفت. نه همکلاسی داشت، نه برای کاری پا از خانه بیرون میگذاشت، و نه حتی کسی به خانهی آنها میآمد. رفته رفته از برادرها جدا افتاد... بعدها دختری خودخور، صبور، درهم شکسته و غمگین از خانه پدر یکراست به خانهی شوهر رفت اسمش آیدا بود.
ص۹۰
1 035
هرچه پول درآورد کتاب خرید، و همهاش خیال میکرد شاعر است.
پدر پرسید: «دنبال چه میگردی؟»
گفت: «دنبال خودم.»
ص۷۳
1 035
آیدین گفت: «توی این مملکت پیش از اینکه به سی سالگی برسیم تباه میشویم. تو یکجور، من یکجور، آیدا هم یک جور دیگر.»
ص ۷۲
1 035
من به زیر زمین رفتم. کتابهای روی طاقچه، دفترها، دستخطها و کتابهای زیر تخت، همه را بیرون آوردم. بغل میزدم و کنار خوض آنجا که پدر ایستاده بود و با انگشت نشان میداد بر زمین میریختم. آیدا پشت پنجرهی آشپزخانه بیآنکه بتواند کاری بکند گریه میکرد. و پدر آنقدر خشمگین بود که مادر جرئت نمیکرد خود را نشان دهد...
پدر گفت: «همینها بود؟»
گفتم: «بله.»
پدر جرعهای نفت پاشید و من کبریت زدم. چه شعلهای داشت و ورقها چه پیچی میخورد. درست جان کندن یک آدم سگ جان را میمانست. کش و قوس میآمد، طلایی میشد، قهوهای میشد و بعد سیاه میشد. پدر به میان آتش چشم دوخت. کمی دقت کرد و گفت: «باباگوریو، اورهان این باباگوریو نیست؟»
من دیدم که کتاب تازه گُر گرفته بود.
گفتم: «چرا.»
گفت: «مگر من قبلا این را پاره نکرده بودم؟»
گفتم: «دوباره خریده.»
گفت: «من هم دوباره نابودش میکنم.»
ص ۴۲
1 035
پدر نگاهی به بقیه کتابهای روی طاقچه انداخت و ناگاه برگشت: «توله سگ، باز هم چرندیات میخوانی؟» کتاب را از دستش گرفت و از وسط جر داد. بعد از کمر پارهاش کرد و آنقدر کاغذها را پاره کرد تا کف اتاق پُر از کاغذ شد. جر میداد و میپاشید. هوار هم میکشید. گفت: «تو خانهی من این اراجیف را نیاور.»
ص ۳۹
1 035
پدر میگفت زمانی که آدم ثروتمند میشود، در هر سنی باشد احساس پیری میکند.
ص ۳۵
1 035
چه تنهایی عجیبی! پدر خیال میکرد آدم وقتی در حجره خودش تنها باشد، تنهاست. نمیدانست که تنهایی را فقط در شلوغی میشود حس کرد.
ص ۳۲
1 035
به شاخههای خشک درختان پیادهرو خیره شد؛ برف شاخهها را خم کرده بود و در بارش بعد حتما میشکستشان. آدمها هم مثل درختها بودند. یک برف سنگین همیشه بر شانههای آدم وجود داشت و سنگینیاش تا بهار دیگر حس میشد. بدیاش این بود که آدمها فقط یکبار میمُردند. و همین یکبار چه فاجعهای دردناکی بود.
ص ۱۷
1 035
به جرات میتوانم بگویم که اثار شوپن، بدونتردید جادویی و شاهکار اند. فقط همین قطعهی اول و دومش را پلی کنید.
