fa
Feedback
مردی نشسته در ایوان؛

مردی نشسته در ایوان؛

رفتن به کانال در Telegram

http://t.me/HidenChat_Bot?start=840793562 @Mardineshastadarivanbot

نمایش بیشتر
إيران104 282دسته بندی مشخص نشده است
1 019
مشترکین
+624 ساعت
+2517 روز
+76830 روز
آرشیو پست ها
Farhad Mehrad - Mard-e Tanha.mp37.53 MB

Bach - Cantata No. 140 "Wachet auf, ruft uns die Stimme" اثری مشهور از یوهان سباستین باخ (دوره باروک)

وقتی نزار قبانی بسراید و عبدالحلیم حافظ بخواند نتیجه‌اش می‌شود قاریه‌الفنجان🤍

ارگ هرات از لنز گوشی من
ارگ هرات از لنز گوشی من

Homayoun Shajarian Tahmoures Pournazeri Chera Rafti.mp35.26 MB

پدر که مدام سرگرم حجره و کسب و کارش بودناگاه متوجه تحولی در خانه می‌شد؛ بچه‌ها به خصوص آیدا، رشد شان خیلی سریع بود. زود بزرگ می‌شدند. همچنان که خود او هرسال یک‌سال به عمرش اضافه می‌شد. اما آیدا سریع‌تر قد می‌کشید و زیبا می‌شد. پدر آن خوی سرکش و شلوغش را در طول زمان خُرد می‌کرد، در برابر تمام هیجانات روحی او می‌ایستاد، و از او دختری رام و آرام می‌ساخت. اما به تنهایی حریف نمی‌شد. از مادر کمک می‌گرفت و از او می‌خواست که آیدا را در آشپزخانه تربیت کند. گفته بود اگر می‌خواهد به او خیاطی بیاموزد در آشپزخانه. حتی اگر می‌خواهد گلسازی یادش بدهد در آشپزخانه. و ایدا در آشپزخانه نم می‌کشید و با تنهایی وحشت‌بار خو می‌گرفت. نه هم‌کلاسی داشت، نه برای کاری پا از خانه بیرون می‌گذاشت، و نه حتی کسی به خانه‌ی آن‌ها می‌آمد. رفته رفته از برادرها جدا افتاد... بعد‌ها دختری خودخور، صبور، درهم شکسته و غمگین از خانه پدر یک‌راست به خانه‌ی شوهر رفت اسمش آیدا بود. ص۹۰

نگذارید حق‌تان را بخورند. می‌فهمید؟ این تنها وصیت من به شماست. ص۸۳

هرچه پول درآورد کتاب خرید، و همه‌اش خیال می‌کرد شاعر است. پدر پرسید: «دنبال چه می‌گردی؟» گفت: «دنبال خودم.» ص۷۳

آیدین گفت: «توی این مملکت پیش از این‌که به سی سالگی برسیم تباه می‌شویم. تو یک‌جور، من یک‌جور، آیدا هم یک جور دیگر.» ص ۷۲

من به زیر زمین رفتم. کتاب‌های روی طاقچه، دفترها، دست‌خط‌ها و کتاب‌های زیر تخت، همه را بیرون آوردم. بغل می‌زدم و کنار خوض آن‌جا که پدر ایستاده بود و با انگشت نشان می‌داد بر زمین می‌ریختم. آیدا پشت پنجره‌ی آشپزخانه بی‌آن‌که بتواند کاری بکند گریه می‌کرد. و پدر آن‌قدر خشمگین بود که مادر جرئت نمی‌کرد خود را نشان دهد... پدر گفت: «همین‌ها بود؟» گفتم: «بله.» پدر جرعه‌ای نفت پاشید و من کبریت زدم. چه شعله‌ای داشت و ورق‌ها چه پیچی می‌خورد. درست جان کندن یک آدم سگ جان را می‌مانست. کش و قوس می‌آمد، طلایی می‌شد، قهوه‌ای می‌شد و بعد سیاه می‌شد. پدر به میان آتش چشم دوخت. کمی دقت کرد و گفت: «باباگوریو، اورهان این باباگوریو نیست؟» من دیدم که کتاب تازه گُر گرفته بود‌. گفتم: «چرا.» گفت: «مگر من قبلا این را پاره نکرده بودم؟» گفتم: «دوباره خریده.» گفت: «من هم دوباره نابودش می‌کنم.» ص ۴۲

پدر نگاهی به بقیه کتاب‌های روی طاقچه انداخت و ناگاه برگشت: «توله سگ، باز هم چرندیات می‌خوانی؟» کتاب‌ را از دستش گرفت و از وسط جر داد. بعد از کمر پاره‌اش کرد و آن‌قدر کاغذ‌ها را پاره کرد تا کف اتاق پُر از کاغذ شد. جر می‌داد و می‌پاشید. هوار هم می‌کشید. گفت: «تو خانه‌ی من این اراجیف را نیاور.» ص ۳۹

پدر می‌گفت زمانی که آدم ثروتمند می‌شود، در هر سنی باشد احساس پیری می‌کند. ص ۳۵

چه تنهایی عجیبی! پدر خیال می‌کرد آدم وقتی در حجره‌ خودش تنها باشد، تنهاست. نمی‌دانست که تنهایی را فقط در شلوغی می‌شود حس کرد. ص ۳۲

به شاخه‌های خشک درختان پیاده‌رو خیره شد؛ برف شاخه‌ها را خم کرده بود و در بارش بعد حتما می‌شکست‌شان. آدم‌ها هم مثل درخت‌ها بودند. یک برف سنگین همیشه بر شانه‌های آدم وجود داشت و سنگینی‌اش تا بهار دیگر حس می‌شد. بدی‌اش این بود که آدم‌ها فقط یک‌بار می‌مُردند. و همین یک‌بار چه فاجعه‌ای دردناکی بود. ص ۱۷

آدمی‌زاد باید بگوید آب، و بخورد. بگوید نفس، و بکشد. وگرنه مرده است. ص ۱۴

سمفونی مردگان| عباس معروفی
سمفونی مردگان| عباس معروفی

نمی‌توانم جهانِ بدون موسیقی را تصور کنم‌.

به جرات می‌توانم بگویم که اثار شوپن، بدون‌تردید جادویی و شاهکار اند. فقط همین قطعه‌ی اول و دومش را پلی کنید.

آلبوم کامل نوکتورن‌های فردریک شوپن.