fa
Feedback
مردی نشسته در ایوان؛

مردی نشسته در ایوان؛

رفتن به کانال در Telegram

@Mardineshastadarivanbot

نمایش بیشتر
إيران109 476دسته بندی مشخص نشده است
916
مشترکین
+10224 ساعت
+3857 روز
+62630 روز
آرشیو پست ها
زندگی برام زیباست و باشم بهتره تا نباشم

خونوادم دلیل ادامه دادنمه جواد✨

بچه ام🫀

بشتابید عزیزانم😄🤍

آینده علمی _ تحصیلی‌ام.

مامانم

پدرجان مهربانم✨💘

خودم

معشوقه‌ام.

مهم‌ترین دلخوشی شما برای زندگی کردن چی است؟ http://t.me/HidenChat_Bot?start=840793562

بریم مثل هر شب از ناشناس برام حرف بزنید؟

ehsan_khajeh amiri_gharibe.mp39.22 MB

عصر نوشتم و اگر اشکالات دستوری داشت بگذارید پای نویسنده نبودنم!🤍

او می‌دانست کسی منتظرش نیست؛ چشمی به درش ندوخته‌اند، قلبی برایش نمی‌تپد و دلی برایش تنگ نشده است. با این‌حال تنش را با خودش در هیابان حمل می‌کرد. ناامیدی پلک‌هایش را سنگین کرده بود. اطرافش را زیر چشمی نگاه کرد؛ تاریک شده بود. اندوهی ژرف ته دلش چنگ انداخت؛ تهوع داشت و تب کرده بود. او می‌دانست دچار نوعی تنهایی شده؛ هیچ‌چیز خوش‌حالش نمی‌کرد، همه‌چی سطحی و بی‌اصالت جلوه می‌کرد. از معاشرت با دیگران لذت نمی‌برد و حتی رابطه‌اش با فاطمه نیز دچار مشکل شده بود، زیرا او عشق را در چشمان فاطمه نمی‌دید، یا عواطف انسانی یک زن را. او فکر می‌کرد نیاز انسانی اش را نمی‌تواند با دیگران شریک شود یا از دیگران انتظار چنین خلوصی را داشته باشد. او از وقتی این‌جا آمده بود فقط چیزهای سطحی و روابط و معاشرت‌های خودخواهانه دیده بود. او می‌دانست همه دچارِ نوعی تنهایی شده اند، تنهایی که خودش دچار آن شده بود اما می‌دانید وقتی انسان در آب غرق شود هرچه بیشتر دست و پا بزند بیشتر به کام دریا کشیده خواهد شد و آن‌ها بی‌آن‌که بدانند در دریایی از لذت‌جویی‌های نسنجیده و منفعت‌طلبانه دست و پا می‌زدند؛ فقط برای رهایی از تنها بودن.‌ سیگاری به لب گذاشت، چندتا پلک پشت سر هم زد و دودش را به هوا داد. می‌خواست برود اتاقش و بخوابد؛ خواب او را از همه نجات می‌داد، حتی از خودش. جواد سپاهی

Mohsen-Chavoshi-Nafas-128.mp33.28 MB

اگر روح زخمی مرا می‌بوسیدی آدمی دیگر میشدم. نبوسیدی عزیزِ من، نبوسیدی.

چیزی نیست که بشود با قرص و آمپول و نمی‌دانم قدم زدن کنار خیابان یا روشن کردن یکی دو سیگار کاریش کرد. این‌‌جا، باور کنید، من گاهی انگار نمی‌توانم نفس بکشم. بختک / هوشنگ گلشیری

«ای وطن! سالی میگذرد و سالی دیگر می‌آید و همه‌چیز در تو تاریک تر می‌شود.» محمود درویش

«خون در زمین فرو نرفت. روی زمین پخش شد. از زیر هر سنگ جوشید و جوشید و به راه افتاد. هر کس آن را می‌دید می‌فهمید جایی بی‌گناهی را کشته‌اند.» سوگ سیاوش/شاهرخ مسکوب.