مردی نشسته در ایوان؛
الذهاب إلى القناة على Telegram
916
المشتركون
+10224 ساعات
+3857 أيام
+62630 أيام
أرشيف المشاركات
مهمترین دلخوشی شما برای زندگی کردن چی است؟
http://t.me/HidenChat_Bot?start=840793562
او میدانست کسی منتظرش نیست؛ چشمی به درش ندوختهاند، قلبی برایش نمیتپد و دلی برایش تنگ نشده است. با اینحال تنش را با خودش در هیابان حمل میکرد. ناامیدی پلکهایش را سنگین کرده بود. اطرافش را زیر چشمی نگاه کرد؛ تاریک شده بود. اندوهی ژرف ته دلش چنگ انداخت؛ تهوع داشت و تب کرده بود. او میدانست دچار نوعی تنهایی شده؛ هیچچیز خوشحالش نمیکرد، همهچی سطحی و بیاصالت جلوه میکرد. از معاشرت با دیگران لذت نمیبرد و حتی رابطهاش با فاطمه نیز دچار مشکل شده بود، زیرا او عشق را در چشمان فاطمه نمیدید، یا عواطف انسانی یک زن را. او فکر میکرد نیاز انسانی اش را نمیتواند با دیگران شریک شود یا از دیگران انتظار چنین خلوصی را داشته باشد. او از وقتی اینجا آمده بود فقط چیزهای سطحی و روابط و معاشرتهای خودخواهانه دیده بود. او میدانست همه دچارِ نوعی تنهایی شده اند، تنهایی که خودش دچار آن شده بود اما میدانید وقتی انسان در آب غرق شود هرچه بیشتر دست و پا بزند بیشتر به کام دریا کشیده خواهد شد و آنها بیآنکه بدانند در دریایی از لذتجوییهای نسنجیده و منفعتطلبانه دست و پا میزدند؛ فقط برای رهایی از تنها بودن. سیگاری به لب گذاشت، چندتا پلک پشت سر هم زد و دودش را به هوا داد. میخواست برود اتاقش و بخوابد؛ خواب او را از همه نجات میداد، حتی از خودش.
جواد سپاهی
چیزی نیست که بشود با قرص و آمپول و نمیدانم قدم زدن کنار خیابان یا روشن کردن یکی دو سیگار کاریش کرد. اینجا، باور کنید، من گاهی انگار نمیتوانم نفس بکشم.
بختک / هوشنگ گلشیری
«ای وطن! سالی میگذرد و سالی دیگر میآید و همهچیز در تو تاریک تر میشود.»
محمود درویش
«خون در زمین فرو نرفت. روی زمین پخش شد. از زیر هر سنگ جوشید و جوشید و به راه افتاد. هر کس آن را میدید میفهمید جایی بیگناهی را کشتهاند.»
سوگ سیاوش/شاهرخ مسکوب.
