مَطرود
رفتن به کانال در Telegram
طرد شدن پایان نبود؛ آغازِ تاریکترین فصلش بود. http://t.me/HidenChat_Bot?start=7623907387
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
412
مشترکین
-124 ساعت
-97 روز
-630 روز
آرشیو پست ها
Repost from دفترچهخاطراتِآبی.
همیشه دوست داشتم عشق رو به یکچیز تشبیه کنم، احساس میکنم میتونم بگم عشق برای من شبیه بستنی میمونه. مثلا گاهی شبیه اون شادی طولانیمدت بعد از مزه کردن بستنیه. که البته در کنار این خوشحال بودن، ممکنه وسط راه یهویی اون بستنی از بی حواسی آب بشه، یا یهویی جلوت رو نبینی و با بستنی بیفتی روی زمین و دیگه نداشته باشی، اونوقت اینجوری میشه که انسان برای همیشه از اینکه طعم کامل اون بستنی رو نچشید و خیلی راحت از دستش داد، غمگین میمونه.
Repost from N/a
✣جویبار، تِشنه اَست.
خسته نشستهام در میان مردمانی از قلمروهای همسایه.
مردی با چشمانی برتر از رنگ یشم، سوی صندلی دوم میز قدم برمیدارد؛ سپس با اقتدار بر روی تختی از آبنوس مینشیند.
پس از مدتی سکوت، با آرامش میگوید:"امروز به امر الهه آناهیتا گرد هم آمدهایم. بانو تا چند لحظه دیگر میرسند".
صدایش حس زندگی را در من به خروش میاندازد؛ اما شنیدن نام بانو، تنم را به لرزه میاندازد.
زمزمهی دیگر سنگها بالا میگیرد.
یاقوت سرخ، با ترسی که در چشمانش هویداست، میپرسد:"به راستی درست شنیدم؟ بانو خواسته سران دشت جواهر گرد هم بیایند؟"
یشم، نگاه پر اقتدارش را بر او میاندازد.
" اری"
لاجورد، با انگشتش عینکش را به عقب میراند:"اما جناب یشم، با توجه به الواح کوه لاجورد، که توسط لاجوردان پیشین نگارش شده، آخرین باری که بانو امر به جلسهی همگانی کرده بود دشت توسط دیو خشکسالی مورد تهدید واقع شده بود".
یشم، که همیشه لاجوردها را تحسین میکرد با لبخندی محو گفت:"آری، درست است. بانو تنها گفتند که نهر الماس، آزرده شده".
بویی خوش در فضا میپیچد؛ بوی نیلوفر.
همهمه ناگهان خاموش میشود.
در جواهرنشان باز میشود.
"درود ایزدپاک بر شما"
Repost from alone
صدای تیکتاک ساعت رو دوست دارم...
یه جور عجیبی دلنوازه،
مخصوصاً وقتی شب میشه و همهجا ساکته.
هر تیکش انگار یه خاطرهست،
هر تاکش یه لحظه که آروم و بیصدا از کنارمون رد میشه و دیگه برنمیگرده.
گاهی میشینم و فقط بهش گوش میدم؛
به صدایی که بهم یادآوری میکنه
چقدر چیزها عوض شدن،
چقدر آدمها دور شدن،
و چقدر از «اون روزها» دیگه چیزی جز خاطره نمونده...
تیکتاک ساعت دلنوازه،
اما یه غم عجیبی هم توی صداشه؛
انگار هر ضربهش میگه:
«وقت داره میگذره...
و بعضی لحظهها برای همیشه از دست میرن.»
Repost from N/a
امسال با غمگینترین نسخهی خودم رو به رو شدم.
نسخهای که هیچ وقت فکر نمیکردم روزی تبدیل بهش بشم. شور و شوقم کشته شد. آرامشم رو از دست دادم ، بعضی روز ها حتی حس میکردم خودم رو به کل گم کردم. ذهنم تبدیل شد زندانی که هیچ راه فراری نداشت. کنار دیگران لبخند میزدم ، در حالی که در سکوت از درون داشتم متلاشی میشدم. امسال بهم فهموند ی آدم چقدر درد رو میتونه توی سکوت به دوش بکشه. ولی ، چشم هامو باز کردم. آدم هارو دقیقاً همون طوری که واقعاً بودن شناختم. یاد گرفتم هر کی دور و برت ماندگار شده لزوماً؟ هوات رو نداره و کنارت نیست. یاد گرفتم گاهی وقت ها گم کردنِ خودت میتونه نقطهی شروعِ دوباره پیدا کردن خودت باشه. امسال ی چیزی رو درون من شکست. ولی شاید داشتم پیلهم رو میشکافتم تا تبدیل به آدم جدید بشم.
Repost from پَناهگاهِنَقاشِخیابانِبِیکِر.
🎞 : اگه توی چنلتون دربارهی فیلموسریال، کتاب، پلیلیست، روزمرگی، هنر، نوشته یا علایقتون میذارید، این پیامو فوروارد کنین تا توی فولدر بذارمتون و همدیگه رو پیدا کنیم.💘
Limit: تا زمانی که خط بخوره.
