هَسْتیـشِناسی
رفتن به کانال در Telegram
جایی برای جستوجوی خویشتن💭 . . http://t.me/HidenChat_Bot?start=1822154589 ناشناس من . @hastishenasichallenge چالش ها 👆
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
298
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
-530 روز
آرشیو پست ها
@Heastii بانو یه ایده دارم برا نوشتن گفته بودی تو چنلت
بنظرم درباره چشم ها بنویس
خودم دوست دارم بنویسم ولی خب چیزی تو مغزم نمیاد
دیروز در حال قدم زدن در خیابان بودم که ناگهان چشمم به شاخهای در گوشهی خیابان افتاد.
طوفان دیشب باعث شده برگهای آن روی زمین بریزند و شاخهها عریان شوند.
ناگهان به خودم فکر کردم؛ گویی شاخهها هم وقتی فصل سخت از راه میرسد، برگهای کهنهی خود را رها میکنند. نه اینکه آنها را دوست ندارند یا بیارزشاند، بلکه چون زمانش فرارسیده است.
اینک من هم دوست دارم مانند شاخهها باشم؛
آنچه دیگر متعلق به من نیست را رها کنم، دل به دریا زنم و قلبم را برای آنچه میآید باز گذارم.
— هَسْتیـشِناسی
خانم مجدآرا میگفت:
«هستی، یه سری آدما هستن که خدا کل چیزای خوب بهشون داده، از هزار تا نعمت گرفته تا هزار تا چیز دیگه، ولی میزنن با دست خودشون همهچیز رو خراب میکنن.
از این آدما زیاده. خیلیا قدر داشتههاشونو نمیدونن و وقتی میفهمن، خیلی دیر شده.»
چقدر راست میگفت.
— هَسْتیـشِناسی
Repost from the quiet riot.
آخرای شهریورِ رشت یه حال عجیبی داره…
هوا کمکم خنک میشه، بارون که میزنه انگار شهر نفس عمیقتری میکشه. یه جوریه که دلت میخواد بیدلیل توی خیابون قدم بزنی و به چیزایی فکر کنی که مدتهاست گوشهی دلت موندن.
شاید قشنگیِ آخر شهریور همینه؛
نه کاملاً تابستونه، نه هنوز پاییزه…
یه مرز آروم بینِ موندن و رفتنه.
مثل بعضی آدما، بعضی خاطرهها، که نمیدونی باید نگهشون داری یا بذاری برن.
