᯽حُب᯽
رفتن به کانال در Telegram
و روزی دیگر خواستنش را به یاد نمیآوری، اما همیشه بخشی از قلبت غمگین است، بیآنکه دلیلش را بدانی... برای روزهایی که نبودم.... من @Yass2223bot آرشیو حُب @arhob2223
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
547
مشترکین
-1324 ساعت
-27 روز
+8630 روز
آرشیو پست ها
545
Repost from "بانوی قرن 19ام"
این جا رو جوین شو+این پیام رو فور کن!
برات چند خطی بنویسم + یه آهنگ تقدیمت کنم.
[ فولدر رو حتما اد کن، این یه حمایت کوچیک از بچه های ایران خانومه، اسکرین شات + تگت رو بات بفرست. همچنین پیام رو فور کن حتما! ]
ـ ظرفیت : وقتی خط خورد!
545
‹ آشوب ›
دیگه برام اهمیتی نداره دیواری که بهش تکیه میدم چندتا آجر لق داره، چهقد ترک برداشته یا حتی چه شعری روش نوشته شده. خیلی وقته دست از دیدن و شنیدن و دوییدن برداشتم. مثل یه مسافر جامونده از قطار، زل میزنم به قدمهایی که همیشه درحال رفتنن؛ از ایستگاهی به ایستگاهی دیگه از شهری به شهری دیگه یا حتی از قلبی به قلبِ دیگه! حس میکنم از زندگی سانسور شدم. هیچ اثری ازم به جا نمیمونه، به هیچجا تعلق ندارم! انگار توی لحظهای از زمان محو میشم؛ مثل بخار چایی! توی یه لحظه شعلهور میشم و هرچیزی که باهام فاصلهای نداره رو میسوزونم؛ ولی من آتیش نیستم که هی فوتم کنن و هی قُر بگیرم؛ من خاکسترم. تموم شدم، که با برخورد هر بادِ فراری از آغوشِ درخت، بیشتر متلاشی میشم. با شنیدن هر کلمهای که امید رو یادآوری کنه بیشتر فرو میریزم، من از آینده میترسم، از جا موندن، از مدام کنار اومدن.
من از این نصفه نیمه بودن بدم میاد، از بودن صرفا برای اینکه حفرهی خالیای بهچشم نیاد، از تضمینی بودن احساسات بدم میاد.شاید به همین خاطره که بلد نیستم مال کسی بشم، بلد نیستم دژاووهای ذهنیم رو نادیده بگیرم، بلد نیستم بدون ترس زخمامو به بقیه نشون بدم، بلد نیستم به ته داستان فکر نکنم. نمیدونم به قول #فروغ : ‹ شاید اگه اینجا بودی، اشکایی که حالا توی چشمام به زحمت دارم نگه میدارم رو روی دستای تو میریختم .›
شاید اگه تو بودی همه چی یهطور دیگهای بود، رِقتانگیز؛ ولی قابل تحمل و دور از ترس. مثل وَطن؛ آشوب اَما پَناه . . .'🗞🔏'
-نوشته
545
- دلم میخواست باهات حرف بزنم . .
دلم میخواست بهت بگم انقدر که ؛
به تو فکر میکنم به یاد خودم نیستم . .
بهت بگم برای چند لحظه هم که شده ؛
همه رو جز من از دنیات بزار کنار . .
بهت بگم یه جوری بغلم کن ؛
که انگار بار بعدی برات وجود نداره . .
یه جوری اسممو صدا کن که انگار ؛
برای آخرین بار میتونی صدام رو بشنوی . .
میخواستم بگم هنوزم صدای نفسهات ؛
منو به زندگی برمیگردونه . .
ولی نگفتم . .
من این روزا انقد بیقرار هستم ؛
که چشام درونمو زار میزنه . .
اما وقتی تو ازم خبر نداری ؛
یعنی مدتهاست که منو ندیدی . .
ندیدی چون نخواستی . .
وقتی نخواستی یعنی ؛
حتی اگه بهت میگفتم هم فرقی نمیکرد . .')!
-نوشته
