fa
Feedback
خطِ دل

خطِ دل

رفتن به کانال در Telegram

از دل نوشتم؛ شاید کسی خودش را میان واژه ها پیدا کند...🌱 میشنومتون🙂🫴🏻 http://t.me/HidenChat_Bot?start=6736365013

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
214
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+157 روز
+1130 روز
آرشیو پست ها
ما همیشه یا جای درست بودیم در زمان غلط، یا جای غلط بودیم در زمان درست و همیشه همینگونه همدیگر را از دست داده‌ایم.
پل استر

کاش مولانا ببیند قهر ِ چشمان ِ تو را تا نگوید نیست در عالم ز ِ هجران تلخ‌تر...

به غیر از بوسه کز تکرار رغبت را کند افزون کدامین قند را دیگر مکرر می‌توان خوردن؟
به غیر از بوسه کز تکرار رغبت را کند افزون کدامین قند را دیگر مکرر می‌توان خوردن؟

اگه عشق رنگ داشت هم رنگ چشمای تو بود...

و من به حرمت دستانت،همیشه عاشق پاییزم...

او صبر خواهد از من بختی که من ندارم، من وصل خواهم از وی قصدی که او ندارد...
شهریار

و من پذیرفته‌ام که گاهی ما برای بعضی آدم‌ها فقط پناهگاهی هستیم تا وقتی خانه‌ای امن پیدا کنند… و بروند.

همه خوب می‌شوند؛ تنها مسئله اینجاست که دیگر هیچ‌کس مثل قبل نمی‌شود.

من آدم کم حرفی نیستم تو آدم حرف های من نیستی...

رها کردن آدمی که تورو رها کرده عین لحظه ی آخر اسباب کشی میمونه یه دور توی تمام خونه میزنی و همه جارو دقیق نگاه می‌کنی و وقتی مطمعن شدی که چیزی نیست که بخاطرش بمونی در رو میبندی و برای همیشه از اونجا میری...

قلبت شکسته می‌شود، انزوا و غم تو را در خود غرق می‌کنند و تو محکومی به ادامه‌ی آنچه که سال‌هاست تو را زجر میدهد، زیرا سرنوشت اینگونه خواسته بود.

نفس بکش نفسم را میان آغوشت...🙃

ما برای قبول اینکه باید با بعضی آدم‌ها، موقعیت‌ها و شرایط خداحافظی کنیم، به زمان احتیاج داریم. زمان باید بگذرد. ذهن باید هزاران داستان متقاعد کننده بسازد تا آرام آرام به لحظه‌ی خداحافظی نزدیک شویم.
«تکه‌هایی از یک کل منسجم» -پونه مقیمی

گاهی صبور بودن نام دیگر نادیده گرفتن است...:)

سخته فراموش کردن آدمی که یروزی کل آینده ات رو باهاش متصور شدی...

بی‌خوابی‌ام را یک شب در آغوش تو چاره می‌کنم ! عشق من بی‌تابی‌ام را چه کنم ...؟
عباس معروفی

گاهی هم باید تسلیم شد؛ و پذیرفت که زندگی بیشتر از این نخواهد بود.

در نهایت؛ قلب تسلیمِ گفته‌های مغز شد و آن بازیِ دردناک، برای همیشه به پایان رسید.

‏برف شاخه‌ها را خم کرده بود و در بارش بعد حتما می‌شکستشان. آدم‌ها هم مثل درخت‌ها بودند. یک برف سنگین همیشه بر شانه‌های آدم وجود داشت و سنگینی‌اش تا بهار دیگر حس می‌شد. بدی‌اش این بود که آدم‌ها فقط یک‌بار می‌مردند و همین یک بار، چه فاجعه دردناکی بود.
سمفونی مردگان عباس معروفی

و شب، کاش با تو مهربان باشد؛ با تویی که در تنهایی، اشک می‌ریزی و آرام به خودت می‌گویی: «طاقت بیاور، عزیزِ من.»