سایه روشن
رفتن به کانال در Telegram
«اینجا چراغی روشنه»
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
257
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+87 روز
+3630 روز
آرشیو پست ها
259
از همان روزي كه دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزي كه فرزندان آدم
صدر پيغام آوران حضرت باري تعالي
زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد
آدميت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزي كه يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود
بعد، دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغ
آدميت برنگشت
قرن ما روزگار مرگ انسانيت است
سينه دنيا ز خوبيها تهي است
صحبت از آزادگي، پاكي، مروت، ابلهي است
من كه از پژمردن يك شاخه گل
از نگاه ساكت يك كودك بيمار
از فغان يك قناري در قفس
از غم يك مرد در زنجير
حتي قاتلي بر دار،
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
وندرين ايام زهرم در پياله، زهر مارم در سبوست
مرگ او را از كجا باور كنم؟
صحبت از پژمردن يك برگ نيست
واي، جنگل را بيابان ميكنند
دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان ميكنند
هيچ حيواني به حيواني نميدارد روا
آنچه اين نامردمان با جان انسان ميكنند
صحبت از پژمردن يك برگ نيست
فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست
فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نَرُست
فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست
در كويري سوت و كور
در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانيت است.
فریدون مشیری
259
این روزا به شکل عجیبی حالم بده حال و حوصله هیچی رو ندارم
حس میکنم تهی شدم از همه چی
چیزی منو به وجد نمیاره اما خیلی چیزا ناراحتم میکنه
علاوه بر این، پناه بردن به تنهاییِ خودم باعث بدتر شدن اوضاع میشه
259
ای رهگذر درنگ که چون مار تشنه کام
خوابیده ام کنار گون های نیمه راه
زنجیر تن به زهر هوس آب داده ام
تا پیچمت به پای در این دوزخ سیاه
ابلیسم ، آی رهگذر ، ابلیس زندگی
مَردم فریب و رهزن خودخواه خون پرست
خورشید من سیاهی و فریاد من سکوت
هستی من تباهی و پیروزیام شکست
بر سینه ام مکاو، کویریست جای دل
تف کرده، از لهیب نفس های کرکسان
امیدهای من همه در او فنا شدند
جز جای پا نمانده از آنها به جا نشان
بر دیدهام مخواب که گوریست جای چشم
در آن نگاه های مرا خاک کرده اند
هر گه که طرح عشق کشیدم به گونهای
با زهر کینه طرح مرا پاک کرده اند
تابوت من کجاست؟ که در انتظار مرگ
در این کویر شب زده تنها غنوده ام
ای مرگ! سر گذار دمی روی شانه ام
شعری برای آمدنت من سروده ام
نصرت رحمانی
259
قطع قلم، به قیمت نان میکنی رفیق؟
این خط و این نشان؛ که زیان میکنی رفیق!
گیرم درین میانه به جایی رسیدهای،
گیرم که زود دکّه، دکان میکنی رفیق!
روزی که زین بگردد و بر پشتت اوفتد،
حیرت ز کار و بار جهان میکنی رفیق
تیر و کمان چو دست تو افتاد، هوش دار
سیب است، یا سر است، نشان می کنی رفیق!
کفارهاش ز گندم عالَم فزون تر است،
از عمر آنچه خدمت خان میکنی رفیق!
گفتی:«گمان کنم که درست است راه من»
داری گمان چو گمشدگان میکنی رفیق!!
فردا که آفتاب حقیقت برون زند،
سر در کدام برف نهان میکنی رفیق؟!
حسین جنتی
259
فرض کن آتش به فرمانِ پرِ پروانه باشد
پاسبانها مِی فروش و پادگان میخانه باشد
فرض کن از آهِ ما آتش به ریشِ ظالم افتد
عصر او پایان بگیرد، قصرِ او ویرانه باشد
روزگاری آرمانی را تصور کن که در آن
عهدها محکم بماند، قولها مردانه باشد
چشمهایت را ببند و تن به او بسپار، هر چند
آنکه میبوسد لبت را با غمت بیگانه باشد
شربتِ مسموم خوردن، بهتر از لب تشنه مردن
نوش جان کن گر چه شاید زهر در پیمانه باشد
سالها در گوشِ مردم قصهی موعود خواندند
من که باور کردم اما، وای اگر افسانه باشد!!!
محمدرضا طاهری
259
ابلهان را همه شربت ز گلاب و قند است
قوْتِ دانا همه از خون جگر میبینم
اسب تازی شده مجروح به زیر پالان
طوق زرین همه بر گردن خر میبینم
صغیر اصفهانی
259
عجب حکایتی!
حکایت است به فضل استماع فرمایند
به شرط آنکه نگیرند از این سخن آزار
به روزگار ملکشه عرابیی خج کول
مگر به بارگهش رفت از قضا گه بار
سؤال کرد که امسال عزم حج دارم
مرا اگر بدهد پادشاه صد دینار
چو حلقهٔ در کعبه بگیرم از سر صدق
برای دولت و عمرش دعا کنم بسیار
چو پادشه بشنید این سخن به خازن گفت
که آنچه خواست عرابی برو دوچندان آر
برفت خازن و آورد و پیش شه بنهاد
به لطف گفت شه او را که سید این بردار
سپاس دار و بدان کین دویست دینارست
صدست زاد ترا و کرای و پای افزار
صد دگر به خموشانه میدهم رشوت
نه بهر من ز برای خدای را زنهار
که چون به کعبهٔ رسی هیچ یاد من نکنی
که از وکیل دربد تباه گردد کار
انوری
259
زبان پهلوی هرک او شناسد
خراسان آن بود کز وی خور آسد
«خورآسد» پهلوی باشد «خورآید»
عراق و پارس را خور زو برآید
«خوراسان» را بود معنی «خورآیان»
کجا از وی خور آید سوی ایران
فخرالدین اسعد گرگانی
259
بلور رؤیا
ما تکیه داده نرم به بازوی یکدگر
در روحمان طراوت مهتاب عشق بود
سرهایمان چو شاخهٔ سنگین ز بار و برگ
خامش، بر آستانهٔ محراب عشق بود
من همچو موج ابر سپیدی کنار تو
بر گیسویم نشسته گل مریم سپید
هر لحظه میچکید ز مژگان نازکم
بر برگ دستهای تو، آن شبنم سپید
گویی فرشتگان خدا در کنار ما
با دستهای کوچکشان چنگ میزدند
در عطر عود و نالهٔ اسپند و ابر دود
محراب را ز پاکی خود رنگ میزدند
پیشانی بلند تو در نور شمعها
آرام و رام بود چو دریای روشنی
با ساقهای نقرهنشانش نشسته بود
در زیر پلکهای تو رؤیای روشنی
من تشنهٔ صدای تو بودم که میسرود
در گوشم آن کلام خوش دلنواز را
چون کودکان که رفته ز خود گوش میکنند
افسانههای کهنهٔ لبریز راز را
آنگه در آسمان نگاهت گشوده گشت
بال بلور قوسقزحهای رنگرنگ
در سینه قلب روشن محراب میتپید
من، شعلهور در آتش آن لحظهٔ درنگ
گفتم خموش «آری» و همچون نسیم صبح
لرزان و بیقرار وزیدم بهسوی تو
اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز هم
در سینه هیچ نیست به جز آرزوی تو
۹ ژوئن ۱۹۵۷- مونیخ
فروغ عجب ترکیب های خفنی به کار برده تو این شعر👌
259
هزار و یک شب شهرزاد هم با همه داستان های خوب و بدش تموم شد
حالا من موندم و امتحانات دانشگاه...💔
