سایه روشن
رفتن به کانال در Telegram
«اینجا چراغی روشنه»
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
259
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+87 روز
+3630 روز
آرشیو پست ها
259
ساعت ۱ شبه
از ۷ صبح بیدارم و درگیر مدرسه و مقاله نوشتن و برگه تصحیح کردن و کتاب خوندن و برنامه دادن به بچه ها
دکمه انصراف از زندگی✅
259
اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست
اشکِ آن شب لبخندِ عشقم بود.
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...
من دردِ مشترکم
مرا فریاد کن.
درخت با جنگل سخن میگوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن میگویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشههای تو را دریافتهام
با لبانت برای همه لبها سخن گفتهام
و دستهایت با دستانِ من آشناست.
در خلوتِ روشن با تو گریستهام
برایِ خاطرِ زندگان،
و در گورستانِ تاریک با تو خواندهام
زیباترینِ سرودها را
زیرا که مردگانِ این سال
عاشقترینِ زندگان بودهاند.
دستت را به من بده
دستهای تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن میگویم
بهسانِ ابر که با توفان
بهسانِ علف که با صحرا
بهسانِ باران که با دریا
بهسانِ پرنده که با بهار
بهسانِ درخت که با جنگل سخن میگوید
زیرا که من
ریشههای تو را دریافتهام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.
۱۳۳۴ / احمد شاملو
259
یک قفل زدم بر دل و پیمانه شکستم
ساقی نظر انداخت، به میخانه نشستم
بر چشم زدم طعنه، که این بار، نبازی
زان، مستیِ چشمش، دلِ دیوانه شکستم
گفتم، نزنم زخمه بر این سازِ مخالف
با نغمهی تارش به طربخانه نشستم
دیدم نتوان بگذرم از مستیِ عشقش
مجنون شدم و از خود و بیگانه شکستم
تا آنکه نسوزم، به ره عشق، دگر بار
بر شمعِ رخش، باز چو پروانه، نشستم
مستانه وضو کردم و در محضرِ ساقی
افسانه و پیمانه و بتخانه، شکستم
مولانا
259
دوش رفتم به در میکده خواب آلوده
خرقه تر، دامن و سجاده شراب آلوده
آمد افسوس کنان مغبچهِ باده فروش
گفت: بیدار شو ای ره رو خواب آلوده
شستوشویی کن و آن گه به خرابات، خرام
تا نگردد ز تو این دِیر خراب، آلوده
به هوای لبِ شیرین پسران، چند کنی
جوهر روح به یاقوتِ مذاب، آلوده
به طهارت گذران منزل پیری و مَکُن
خِلعت شیب چو تشریف شَباب، آلوده
پاک و صافی شو و از چاهِ طبیعت به درآی
که صفایی ندهد آب تُراب آلوده
گفتم: ای جان جهان دفتر گل عیبی نیست
که شود فصل بهار از می ناب، آلوده
آشنایانِ رهِ عشق در این بحرِ عمیق
غرقه گشتند و نگشتند به آب، آلوده
گفت: حافظ لُغَز و نکته به یاران مفروش
آه از این لطف به انواع عِتاب، آلوده
259
آخِرِ کار آدمی مرگ است، احمق مردا که دل در این جهان بندد، که نعمتی بدهد و زشت بازستاند.
ذکر بر دار کردن حسنک وزیر
۱ آبان روز بزرگداشت ابوالفضل بیهقی پدر نثر فارسی
259
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت
سر تسلیم من و خشت در میکدهها
مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت
ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت
نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس
پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت
حافظا روز اجل گر به کف آری جامی
یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت
حافظ
259
دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من
گر از قفس گریزم، کجا روم کجا من؟
کجا روم که راهی به گلشنی ندانم
که دیده بر گشودم به کنج تنگنا، من
نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من
ز من هرآنکه او دور چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من
نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یادِ آشنا من
ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟
ستاره ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من ...
سیمین بهبهانی
259
شبیه کاغذ خطخوردهای مچاله شدن
و بعد همنفسِ کیسهی زباله شدن
بدون شرط نشستن به پای وعدهی عشق
به صد گزارهی نامحتمل حواله شدن
تلاش کردن و در چشم ماه، کم بودن
ترانه خواندن و در گوش باد، ناله شدن
تو را نخواهد و با این بهانهی عوضی
عوض شوی... [شده تا حد استحاله شدن]
که گربههای حوالی خانهاش با لطف
صدا کنند تو را هم به همپیاله شدن
که کارگر بشوی بعد شصت سالگیات
که محترم باشد قبل بیست ساله شدن
میان این همه غربت، به جای آخر شب
پناه میبرم از تلخیِ تفاله شدن
سعید مبشر
