𝚩'𝗋𝗈𝗈𝗄𝗅𝗒'𝚴
رفتن به کانال در Telegram
Ꮤ𝗁𝖾𝗋𝖾 𝖾𝗅𝖾ꤞ𝖺𝗇ꤍ𝖾 𝗆𝖾𝖾𝗍 𝗌𝛊𝗅𝖾𝗇ꤍ𝖾 ˓ @M8sqbot ˒
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
204
مشترکین
-124 ساعت
-317 روز
-3030 روز
آرشیو پست ها
204
Repost from ㅤ𝒜𝗅𝗉𝖾𝗇𝗀𝗅𝗈𝗐
+1
در روزهایی که مرگ، آرامتر از زندگی به نظر میرسید و تنهایی تنها پناهِ من بود، تو مثل تکهای آفتابِ ناگهانی، روی دیوارهای سردِ اتاقم تابیدی. درست همانجایی که ناامیدی تا عمیقترین گوشههای قلبم ریشه دوانده بود، تو آمدی. روزها همان روزها بودند، خیابانها همان خیابانها، و آسمان همان رنگ همیشگی را داشت؛ اما از لحظهای که تو وارد دنیایم شدی، انگار همهچیز آرامآرام دوباره رنگِ زندگی گرفت. لبخندی که مدتها بود فراموشش کرده بودم، بیاجازه روی لبهایم نشست و قلبم، بعد از مدتها، دوباره با امید تپید، نه با ترس. نجات، همیشه در قامتِ ناجیای سوار بر اسب سفید از راه نمیرسد؛ گاهی فقط صداییست در هندزفریِ خیس از اشک، که آرام در گوشَت زمزمه میکند: «همهچیز درست خواهد شد.» و من، از روزی که تو آمدی، دوباره نفس کشیدن را دوست دارم؛ دوباره زندگی، برایم ارزشِ ادامه دادن پیدا کرده است.
