float🪼
رفتن به کانال در Telegram
🫧
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
475
مشترکین
-924 ساعت
+217 روز
+7630 روز
آرشیو پست ها
476
Repost from N/a
در شبی تنها، بر لب پنجره نشستم، نگاهم را به آسمان دوختم بیآنکه بدانم، از ماه میپرسم یا از ستارهها… یا شاید از چیزی فراتر. زمزمه کردم:«پس چه زمانی نوبت من میشود؟ چه وقت کسی میآید، تا صدایم را بشنود ؟» نگاهی به پایین انداختم. تاریکی گسترده بود، مثل پایانی نامعلوم…
بیهیچ نشانهای،
بیهیچ پاسخ.
در آخر من هنوز هم تنها بودم.
