fa
Feedback
بابونه

بابونه

رفتن به کانال در Telegram

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
240
مشترکین
-124 ساعت
-67 روز
-1330 روز
آرشیو پست ها
‏ماذا إن سألك اللّه عن حزني؟ اگر خدا راجع به اندوه من از تو سؤال کرد، چه؟! #عربیات
‏ماذا إن سألك اللّه عن حزني؟ اگر خدا راجع به اندوه من از تو سؤال کرد، چه؟! #عربیات

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم ...

این روزها و شب ها ناخوش احوال هستم و مدام این بیت شعر اخوان ثالث در سرم میچرخد؛ هرکی خود داند و خدای دلش که چه دردیست در کجای دلش

دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت ، عمریست که عمرم همه در کارِ دعا رفت... #حافظ

شادی کوچکی می خواهم. آنقدر کوچک که کسی نخواهد آن را از من بگیرد. #ناظم_حکمت
شادی کوچکی می خواهم. آنقدر کوچک که کسی نخواهد آن را از من بگیرد. #ناظم_حکمت

ام‌روز از دست رفت مثل هر روز نیمی به فکر دی‌روز، نیمی به فکر فردا …
#عباس_کیارستمی

يك تو آزردي مرا و يك جهان شادم نكرد...

‏اگر همه عالم برانندم، همه عالم بزنندم، روزگار خاک‌مالم کند، آخرین پناهم تویی ، دیگر غمی نیست وقتی تو نور باشی و من نهال ،دستانت باران و من گیاه. اگر نباشی، اگر باشی و برانی چه؟ همیشه بیم داشتم، اگر ز پا بیافکند- -زمانه‌ام به دشمنی، ز خاک برنداری‌ام... :)

از آدمیزاد [هیچ] بعید نیست که بگوید «خداحافظ» و بندبند وجودش «می‌خواهم بمانم» باشد .

هواي كوي تو دارم نميگذارندم...
هواي كوي تو دارم نميگذارندم...

هله نومید نباشی که تو را یار براند گرت امروز براند نه که فردات بخواند در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن‌جا ز پسِ صبر؛ تو را او به سرِ صدر نشاند و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند #مولانا

- چو بِشنوی سُخن اهلِ دل مَگو که خطاست سُخن شِناس نِه‌ای جانِ من ؛ خَطا اینجاست در اَندرونِ منِ خسته دِل نَدانم کیست که مَن خَموشم و او در فَغان و دَر غوغاست... حافظ گفته:)

- نوشته بود : « دردِ حِرمان نکشیدی که بدانی چه کشیدم…» حِرمان  یعنی کسی که بالاترین سطح از غصه و ناامیدی را تجربه کرده ، و بعدش رها کرده… :)

دوش دیدم که ملایک درِ میخانه زدند گِل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت با من راه نشین باده مستانه زدند آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه کار به نام من دیوانه زدند جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع آتش آن است که در خرمن پروانه زدند کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند حافظ شیرازی

او رفته بود ... و من به این باور رسیده بودم، که قوانین این کشور به هیچ دردی نمی‌خورد. وقتی مهمان می‌تواند وقت رفتن، خانه را نیز با خودش ببرد!
#ﺳﻌﺎﺩﺍﻟﺼﺒﺎﺡ

به هیچ‌چیز فکر نکردن، برای "خوب" به همه‌چیز فکر کردن.
به هیچ‌چیز فکر نکردن، برای "خوب" به همه‌چیز فکر کردن.

دلتنگی‌ام شبانه که بسیار می شود در من گلیم درد تو هموار می‌شود   یکشنبه و دوشنبه و خاکستری و سرد هفته ست پشت هفته که تکرار می‌شود   یک ثانیه اگر گذرَد در تو مثل سال سال‌ات شماره کن که چه مقدار می‌شود   تنها نه در قیافه که آن سوی صورتت هر شب شیار تازه پدیدار می‌شود   صبحی که در لطافت خود هیچ کم نداشت از رنگ خود در آینه بیزار می‌شود   روزانه تا که روشن از احوال خود شوم می‌نوشم آنقدر که هوا تار می‌شود   این بام کج که در خود از این سان شکسته‌است از کهنه‌گی شبیه من انگار می‌شود   دنیا برای آنکه به زندانم افکند دور و برم می‌آید و دیوار می‌شود  
#عفیف_باختری

سرم درون خیالم، به روی شانه ی توست! -شفیعی کدکنی.

برای این خواستم بپرسم ک کتاب و تیکه های نازنینی از هر کدام برای مطالعه است که یکجا بخوانیم .🫠

در ادبیات بیشتر کدام بخش را می پسندید؟
Anonymous voting