زلال خاطرهها 🕊️
رفتن به کانال در Telegram
گاهی در سکوت، صدایی هست که جهان را میلرزاند. دل اگر صاف باشد، نگاهت نور میشود. آدمها میآیند و میروند، ولی خوبی میماند. مهربانی زبان مشترک دلهاست. و عشق، سادهترین و عمیقترین حقیقت زندگیست. ✍🏻|#مِهلیـــــا
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
257
مشترکین
-124 ساعت
+77 روز
+930 روز
آرشیو پست ها
Repost from وَژیـن | بـانـوامـیـری
هنوز ممکن است روزی برسد که کسی
چشمان غمگینت را دوست داشته باشد.
#بـانـو_امـیـری
Repost from وَژیـن | بـانـوامـیـری
من زنم...
و زنان، بیش از آنکه عاشق گلها شوند، عاشق دستهایی میشوند که گلها را برایشان میآورند. بیش از آنکه عاشق ماه شوند، عاشق چشمانِ میشوند که ماه را به آنها نشان میدهد. و بیش از آنکه عاشق واژهٔ عشق شوند، عاشق انسانِ میشوند که معنای عشق را به زندگیشان میآورد.
#بـانـو_امـیـری
Repost from N/a
نیستی، مریم! ببینی چشمهای ساده را
دیدهدیده کور گشته، طول و عرض جاده را
نیستی، اما بیا و خاطراتت را ببر
ناجوانمردانه کندی بیخ یک شهزاده را
#کاوه جبران
نشستم زیر درختانی که انگار سالهاست ایستادهاند تا آدمها یادشان بیفتد زندگی فقط شتاب نیست. سایهشان روی زمین افتاده و خنکی آرامی در هوا پخش شده است.
هیچ عجلهای نیست.
هیچ فشاری نیست.
فقط منم و لحظهای که کش میآید و نرم میشود.
کتاب در دستم باز است، اما فکرهایم بیشتر از کلمات جلو میروند.
چیزهایی در درونم آرام مینشینند، بدون اینکه کسی آنها را توضیح دهد.
از دور، صدای شرشر دریا طنین انداز میشود، همه فکر هایم را میان شرشر آب رها میکنم.
مثل دلی که آرام گرفته باشد بعد از یک خستگی طولانی.
پرندهها میآیند و میروند،
بیاینکه چیزی ازشان بماند جز یک ردِ سبک در آسمان.
اینجا فهمیده میشود که آرامش، جای خاصی نیست…
یک جور بودن است،
یک جور سبک شدن،
یک جور کنار آمدن با خودت آرامش است.
#خیال
#مِهلیــــــا
زاده ماه 🌙🌒
مهربانی و خوش قلبی ات وسط این همه سختی قلبمه گرم کرد ممنونت هستم بانو ماهم همیشگی باشی❤️😍
قلبم به شدت درد میکند،
نه از تپشِ زیاد، از سنگینیِ حرفهایی که هیچوقت گفته نشد.
دردیست شبیه خستگیِ طولانی،
شبیه دلی که خیلی صبر کرده
و حالا فقط میخواهد کمی آرام بگیرد.
قلبم درد میکند
چون بیشتر از توانش دوست داشت، بیشتر از حدش فهمید،
و کمتر از آنچه لایقش بود دیده شد.
مِهلیــــا
۲۸ـ۹ـ۱۴۰۴
۱:۰۹ظهر
آنقدر این درد را پشت پلکهایم زندانی کردم که دیگر چشمهایم توان نگهبانی از آن را ندارند.
سالها سکوت کردم، لبخند زدم و وانمود کردم همهچیز خوب است؛ اما بعضی دردها راهی برای فرار پیدا میکنند.
امشب انگار تمام بغضهای ناتمامم پشت چشمانم جمع شدهاند؛ چنان سنگین که پلکهایم از تحملشان به درد آمدهاند.
میگویند اشک، زبانِ دلِ شکسته است؛ اما من آنقدر اشکهایم را به عقب راندم که حالا چشمهایم از این همه ناگفته میسوزند. امشب نه از خستگی، که از انبوه دردهای پنهانی میسوزند که هیچگاه فرصت فریاد شدن نیافتند.
چه سخت است وقتی آدمی آنقدر قوی بودن را تمرین میکند که حتی چشمهایش نیز اجازه گریستن پیدا نمیکنند.
#درد
#مِهلیــــــا
