حرة
رفتن به کانال در Telegram
تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجهالله. - اینجا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر. جاحرفی؛ https://t.me/HarfChatBot?start=6f4dbd7ff7a9
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
204
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
+1030 روز
آرشیو پست ها
204
•|بستنِ کولهپشتی؛ الی الطریق
بخشی از کتابِ سفر شهادت امام موسی صدر را قبلا خوانده بودم، هر از گاهی که در اتوبوس از خواب بیدار میشوم چند صفحه میخوانم.
بارها از خودم پرسیدهام چرا پیادهروی اربعین میرویم؟ آدمها البته دلایل گوناگونی دارند.
این مدت از آدمهای زیادی پرسیدم، چرا به زیارت میرویم؟
از غذای رایگان و هزینهی کم سفر شروع شده بود تا به حبی که انسانها به "حسینبنعلی علیهالسلام دارند، رسیده بود. به نمادین بودنش اشاره شده بود، به اتحادی که بین شیعیان و آزادگان عالم در این زمان برقرار میشود و...
خودم اما هنوز پاسخ دقیقی برایش پیدا نکردهام، ذهنم پراکنده است. ما به علل گوناگونی این مسیر را میپیماییم. مشخصا اولین دلیل شوق است، محبت است. شما با کدام منطقی جز منطق حُب میتوانی میلیونها انسان را در یک تاریخ در کنار هم در اوج گرما جمع کنی؟ انسانهایی که ممکن است هیچوقت به خانه بازنگردند! یعنی هیچ تضمینی وجود ندارد که افرادی که عمودی میروند، افقی برنگردند. در این مسیر، آدم دستکشیدن را میآموزد. اول از خودش.
کولهام را که میبستم - من همیشه سنگین سفر میکنم، همیشه وسیله زیاد میبرم- اما امروز داشتم نهایت سعیام را میکردم که کولهام سبک بشود. وقتی دیدم سنگین شده لباسهایم را وارسی کردم و چندتا را گذاشتم کنار، برحسب ظاهر چند دست لباس بود اما از گوشهی ذهنم میگذشت که برای به او رسیدن باید سبک سفر کنی تا بتوانی به سوی او بدوی.
قدم اول؛ دست کشیدن بود؛ از هر چیزی.
204
زمان، در انتظار کِش میآید، آنقدر کش میآید که شبیه پیلهی ابریشم دورتادورت میپیچد.
شنبهای که قرار بود اولین جلسهی موکب خادمان امینالله باشد و جمعهاش باید پیام میدادم که یادآوری بشود که میتوانم در جلسهی خدام شرکت کنم یا نه، دقیقا همان جمعه بعد از اذان صبح تهران را زدند. صبح بعد از نمازجمعه، از یکی از بچههای هیئت اصحاب، شمارهی کسی که به اکانت اینستاگرامش پیام داده بودم را گرفتم. پیام دادم، مدتی صبر کردم ولی پاسخی نگرفتم. زنگ زدم، بوق اول، بوق دوم، گلویم خشک شده بود. صبح تهران را زده بودند اما تنها چیزِ دوری که نگرانش بودم، اربعین بود. زنگ زدم. گفت اگر بشود خبر میدهد. خبر نداد. هفتهی بعدش به موکب آلیاسین پیام دادم، گفتند هنوز مصاحبه شروع نشده، زنگ میزنند. زنگ زدند، پرسیدند هنوز کربلا نرفتهای؟ گفتم نه. چندبار با تعجب پرسیدند، حق داشتند، خادم باید مَحرم باشد، باید بارها آن شرایط را، آن سختیهای پُر حلاوت را چشیده باشد. قبلتر توی کانال نوشته بودم؛
برایم زنگ میزنند. مُحرم و مَحرم نشدنم در اینسالها محل توقف است و تردید کسی که پشت خط است. مُحرم نشدن در تمام این بیستوسهسال. در تاریکی خیام بارها گریختهام ولی این بار فرق دارد. این بار گوشهی چادر مادر عباس علیهالسلام را گرفتهام. این بار همهچیز به نام اوست. برایم زنگ میزنند و انتظار باید کشید. راستی تو نخ نخنما شدهی هزار رنگِ پوسیده در کنار رشتههای لطیف ابریشم به چه کارت میآید؟
فکر اینکه نشود را نمیکردم، واقعا نمیکردم. چند روز بعد پیام دادند؛ انشاءالله در این اربعین در موکبی، از احساسی که آن روزها داشتم چیزی خاطرم نیست. ولی تایید گرفتن، مقدمهی آماده شدن بود. چند روز بعد از موکب امینالله هم پیام دادند برای مصاحبه. به عزیزی که پیام داده بود گفتم آلیاسینم، از بین تمام موکبهایی که به آنها پیام داده بودم، موکب آلیاسین برایم فرق داشت. تا به حال احساس کردهاید بین دو مکعب، دو جعبهی سربسته یکی کشش بیشتری دارد؟ موکب آلیاسین برایم همینطوری بود. از ابتدایی که پیام داده بودم، بیشتر منتظر اینجا بودم. مرا به یاد حدیث شریف کساء میانداخت. شبیه عبایی که کسی به زیر آن پناه میبرد. ماجرای گمشدن پاسپورتم را هم قبلا همینجا نوشتهام. پاسپورت بینالمللی را از این جهت نگرفتم که باید اثر انگشتم احراز میشد، حقیقتا تنبلتر از این بودم که یک صبح تا ظهر را توی گرما گیر مراحل اداریاش باشم. همین زیارتی را گرفتم. وقتی گم شد، اتفاقات عجیبی افتاد. نذرهایی کردم. از خیلی چیزها گذشتم تا فقط اجازه بدهند بروم. ماشین پدرم خراب شده بود. اتوبوسها از شهرمان به شیراز اصلا ساعت مناسبی نمیرفت و تا میرسیدم شیراز اداره گذرنامه بسته شده بود. هر طوری بود خودم را شنبه اول وقت رساندم شیراز، گفت صبر کن چاپ شود. وقتی گذرنامه را گرفتم کیفم را محکم گرفته بودم. هر چند دقیقه یکبار چک میکردم که باشد. برای برگشت از ترمینال مصطفی و خواهرم با سایپا اومدند دنبالم. دوتا کولهام را گذاشتم بالای اتاقک، بعد که نشستم گفتم مصطفی برو کوله کوچکترم رو بیار، رفت، کوله را بین آهنهای اتاقک سایپا جوری چپانده بودم که از ماشین را میتکاندن هم نمیافتد ولی هر احتمالی را میدادم که گم بشود. میخندید میگفت این میافتد؟ با خنده گفتم چقدر احتمال دارد گذرنامه کسی اشتباهی توی پاکت کسی دیگر باشد؟ همانقدر هم احتمال دارد کولهام را باد ببرد.
تا اینجا همهچیز قطعی شده بود. بلیت اتوبوس را گرفتم. بارها چک کردم تا تاریخ درست باشد. امروز نزدیک ترمینال با نگرانی دنبال فایل بلیت میگشتم. مثلا همش احساس میکردم بلیت ثبت نشده. در این مسیر تماما همهچیز خوف و رجاست. هرچیزی محتمل است. هرچیزی ممکن است. این مدت خیلی حواسم جمع خودم بوده تا دست و پایم نشکند یا هر بیماری که محتمل است. وقتی قصد رفتن میکنی همهچیز انقدر در خوف و رجا قرار میگیرد که تا نروی و اولین نگاهت به حریم او نیفتد، باور نمیکنی رفتهای. هنوز تا فردا که به بچهها ملحق بشوم، هنوز تا فردا که به سمت مهران حرکت کنیم، هنوز تا فردا که از مرز رد بشوم، حتی در مسیر مهران-نجف، به هزار و بهعلت میتوانی نخواهی و برم گردانی اما برنگردان، تو هیچ احتیاجی به من نداری اما من به اینکه در گوشهی کشتی نجاتِ تو باشم سخت محتاجم.
السلام عليك يا وارث آدم صفيالله.
سلام بر اویی که برای اصلاح امت جدش، تمام هستی خود را فدا کرد.
سلام بر اویی که در آن غروب غبارآلود که دیو و دد او را احاطه کرده بودند، عهد خود را به انجام رسانید.
204
•| روز چهارم؛ جایی میان رویا و بیداری
خیابانها دور پایم میپیچید، وقتی تمام اجزاء بدنم بهم گره خورده بود یک لحظه انگار که مصحفی بر قلبِ متروکی نازل شود، تنها به این فکر کردم که باید به سمتِ "او" فرار کنم. به یکی از آشناهایمان که هرسال به عنوان خادم میرفت کربلا پیام دادم که امسال هم میروی؟ ممکن است منم بیام؟ گفت بله. اما اطلاع دادنش طول کشید. دنبال موکب میگشتم. میخواستم بروم اما نه صرفِ زائر بودن، این اولینبار بود و اولینبار را نمیخواستم تنها زائر باشم. دنبال موکب میگشتم و به هرجایی که ممکن بود درخواست داده بودم. یکجا فقط دانشجو معلم می خواستند و دو جا هم گفته بودند بعدا اطلاع میدهیم...
204
بچه رو به زور بغل میکنند و میبوسند و وقتی بچه با پرخاش اونها رو پس میزنه میگن تربیت نداره، بیتربیت شما هستید.
#ت_مثل_تربیت.
204
و بر آن شانه، که پیامبر پای ننهاد
کودکان را نشاندی
و از آن دهان که هَرّای شیری میخروشید
کلمات کودکانه تراوید،
آیا تاریخ، به تحیر، بر دَرِ سرای، خشک و لرزان نمانده بود؟
در اُحُد
که گلبوسه زخمها، تنت را دشتِ شقایق کرده بود،
مگر از کدام باده مهر، مست بودی
که با تازیانه هشتاد زخم، بر خود حدّ زدی؟
کدام وامدارترید؟
دین به تو، یا تو بدان؟
هیچ دینی نیست که وامدار تو نیست
دری که به باغِ بینش ما گشودهای
هزار بار خیبریتر است
مرحبا به بازوان اندیشه و کردار تو
شعر سپید من، روسیاه ماند
که در فضای تو، به بیوزنی افتاد
هرچند، کلام از تو وزن میگیرد
وسعت تو را، چگونه در سخنِ تنگمایه، گنجانم؟
تو را در کدام نقطه باید به پایان برد؟
تو را که چون معنی نقطه مطلقی.
اللّه اکبر
آیا خدا نیز در تو به شگفتی درنمینگرد؟
فتبارک اللّه، تبارک اللّه
تبارک اللّه احسن الخالقین
خجسته باد نام خداوند
که نیکوترین آفریدگاران است
و نامِ تو که نیکوترین آفریدگانی.
سیدعلی موسوی گرمارودی.
204
•|روزهای پیش از واقعه؛ روز سوم
مرا بپذیر؛
دو، سه روز است دلشوره گرفتهام. با هر نوتیف پیام قلبم میآید توی حلقم. نه اینکه حتی فکر کنم قرار است حادثهای رخ دهد، نه، ولی مضطربم، مثل زنی که جوانش را فرستاده به میدان رزم و با تسبیح شاهمقصودش مدام ذکر میگوید اما حتی برای لحظهای آرام نمیشود.
در تصوراتم بارها به ایوان نجف رسیدهام و در لحظهای شبیه غباری که بیفتد توی دریا، گم شدهام. ارتعاشات حنجرهام به کلمه در نمیآیند، واژه کوتاه است و کم؛ لباسها و مدارک را ریختهام وسط پذیرایی و با بیم به تکتکشان نگاه میکنم، هنوز نفهمیدهام چه شده و دارم کجا میروم. چندروزی ناخوش بودم، هنوز هم، از دکتر رفتن امتناع میکردم، ممکن بود با این علائم بالینی پاگیر بیمارستان شوم، چکاب را که دید گفت فقط بهخاطر استرس است. توی دلم رخت میشورند، انگار که دلم کنده شده باشد و با نخی از پیلهی ابریشم به دندههایم کوک شده باشد. بعد از گم شدن گذرنامه اولم هر احتمالی را میدهم که رخ دهد و دوشنبه از مرز خارج نشوم. بارها به لحظهای که در برابر تو قرار گرفتهام فکر کردهام و هربار، یارای ایستادن در برابر ایوان تو را نداشتهام.
خجسته باد نام خداوند، نیکوترین آفریدگاران
که تو را آفرید.
از تو درشگفت هم نمیتوانم بود
که دیدن بزرگیت را، چشم کوچک من بسنده نیست:
مور، چه میداند که بر دیواره اهرام میگذرد
یا بر خشتی خام.
تو، آن بلندترین هرمی که فرعونِ تخیل میتواند ساخت
و من، آن کوچکترین مور، که بلندای تو را در چشم نمیتواند داشت
درشتناک چون خدا بر کائنات ایستادهای
و زمین، گویچهایست به بازی، در مشت تو.
و زمان، رشتهای، آویخته از سرانگشت تو
و رود عظیمِ تاریخ، جویباری
که خیزابِ امواجش
از قوزک پایت، در نمیگذرد...
پایی را به فراغت بر مرّیخ، هِشتهای
و زلالِ چشمان را با خونِ آفتاب، آغشته
ستارگان را با سرانگشتان، از سرِ طیبَت میشکنی
و در جیب جبریل مینهی
و یا به فرشتگان دیگر میدهی
به همان آسودگی که نان توشه جوین افطار را به سحر میشکستی
یا، در آوردگاه،
به شکستن بندگان بت، کمر میبستی
چگونه اینچنین که بلند بر زَبَرِ ماسوا ایستادهای
در کنار تنور پیرزنی جای میگیری،
و زیر مهمیز کودکانه بچگکان یتیم،
و در بازارِ تنگِ کوفه...؟
پیش از تو، هیچ اقیانوس را نمیشناختم
که عمود بر زمین بایستد...
پیش از تو، هیچ خدایی را ندیده بودم
که پای افزار وصلهدار به پا کند،
و مشکی کهنه بر دوش کشد
و بردگان را برادر باشد.
آه ای خدای نیمه شبهای کوفه تنگ
ای روشنِ خدا
در شبهای پیوسته تاریخ
ای روح لیلة القدر
حتّی اذا مَطلَعِ الفجر
اگر تو نه از خدایی
چرا نسل خدایی حجاز، «فیصله» یافته است...؟
نه، بذرِ تو، از تبار مغیلان نیست...
خدا را، اگر از شمشیرت هنوز خون منافق میچکد،
با گریه یتیم کان کوفه، همنوا مباش!
شگرفی تو، عقل را دیوانه میکند
و منطق را به خودسوزی وا میدارد.
خِرَد به قبضه شمشیرت بوسه میزند
و دل در سرشک تو، زِنگارِ خویش، میشوید
امّا:
چون از این آمیخته خون و اشک
جامی به هر سیاهْ مست دهند،
قالب تهی خواهد کرد.
شب از چشم تو، آرامش را به وام دارد
و توفان، از خشم تو، خروش را.
کلام تو، گیاه را بارور میکند
و از نَفَسَت گل میروید
چاه، از آن زمان که تو در آن گریستی، جوشان است.
سحر از سپیده چشمان تو می شکوفد
و شب در سیاهی آن، به نماز می.ایستد.
هیچ ستاره نیست که وامدارِ نگاهِ تو نیست؟
لبخند تو، اجازه زندگیست
هیچ شکوفه نیست کز تبار گلخند تو نیست
زمان، در خشم تو، از بیم سِترون میشود
شمشیرت به قاطعیت «سِجّیل» میشکافد
و به روانی خون، از رگها میگذرد
و به رسایی شعر، در مغز مینشیند
و چون فرود آید، جز با جان برنخواهد خاست
چشمی که تو را دیده است، چشم خداست.
ای دیدنیتر!
گیرم به چشمخانه عَمّار
یا در کاسه سرِ بوذر
هلا، ای رهگذران دارالخلافه!
ای خرمافروشان کوفه!
ای ساربانان ساده روستا!
تمام بصیرتم برخی چشم شمایان باد
اگر به نیمروز، چون از کوچههای کوفه میگذشتهاید:
از دیدگاه معبری برای علی ساخته باشید،
گیرم، که هیچ او را نشناخته باشید.
چگونه شمشیری زهرآگین
پیشانی بلند تو، این کتاب خداوند را، از هم میگشاید
چگونه میتوان به شمشیری، دریایی را شکافت!
به پای تو میگریم
با اندوهی، والاتر از غمگزایی عشق
و دیرینگی غم
برای تو با چشمِ همه محرومان میگریم
با چشمانی: یتیمِ ندیدنت
گریهام، شعر شبانه غم توست...
هنگام که به همراه آفتاب
به خانه یتیمکان بیوهزنی تابیدی
و صَولتِ حیدری را
دستمایه شادی کودکانهشان کردی
204
اینها بخشی از متنی بود که راجع به ناکامی بهینه در کودک نوشتم. آگاهانه ناکام کردن کودک، یک اصل مهم در تربیته. دقیقا یادم نیست کِی بود اما خانمی که تابستانها به مناطق محروم میرفتند و کلاس برگزار میکردند،( مادر دو فرزند بودند)، ازشون پرسیده شد بچهها اذیت نمیشن؟ برای غذا و جای خواب و... بعد ایشون گفتند که بچهی من تو خونه همیشه جای راحتی داره یا همیشه غذاش رو میخوره اما باید یاد بگیره گاهی ممکنه تشکی نداشته باشه و برای ناهار یک روز باید ماست بخوره و همیشه همهچیز نباید فراهم باشه تا بتونه خودش رو با شرایط مختلف تطبیق بده.
این در تربیت مسئلهی بسیار مهمیه؛ نه گفتن به موقع و تغییر ندادن اون نه، علیرغم خواهشهای کودک. بعد صرفا توی رفاهیات هم خلاصه نمیشه توی داشتن یک اسباببازی هم میتونه خودش رو نشون بده که والدین در این لحظات باید با توجه به شرایطی که دارند و کودک درش قرار داره بهترین تصمیم رو بگیرید.
#ت_مثل_تربیت.
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
