fa
Feedback
⸂ موهویجی و رزکوچولو ⸃

⸂ موهویجی و رزکوچولو ⸃

رفتن به کانال در Telegram

‏𝑇ℎ𝑒 𝐿𝑒𝑡𝑡𝑒𝑟𝑠 𝑜𝑓 𝐾𝑖𝑛𝑑𝑟𝑒𝑑 𝑆𝑝𝑖𝑟𝑖𝑡𝑠 📜 𝑖𝑛 𝐺𝑟𝑒𝑒𝑛 𝐺𝑎𝑏𝑙𝑒𝑠 🧺🪄 |月星| ﹏ بهشتی در میان ستاره‌های دریاچه نقره‌ای آونلی🧙🏻‍♀️

نمایش بیشتر
إيران135 913دسته بندی مشخص نشده است
326
مشترکین
-1324 ساعت
+417 روز
+9130 روز
آرشیو پست ها
یکی از ابعاد درس خوندن اینه از یه جایی به بعد انقدر هیچی و نمیفهمی ترجیح میدی به روی خودت نیاری و فقط ادامه بدی تا شاید تهش یه چیزی فهمیدی ولی خب بماند که اون تهشم هیچی نمیفهمی! و هنوز نفهمیدم مشکل ناشره و نوع قلمش یا من و ذهن خستم..

ولی جالب ترین بخش درس خوندن اینه تو حتی به مورچه روی زمینم جذب میشی جز مطلبی که جلوی روته!

10:20-11:15 13:15-14:15 15:05-16:21 17:30-18:30 18:30-19:00
برسم خونه و بقیه‌اش.

دلم برای کار با گِل تنگ شده.. ولی باید یه ۲۴ روزی صبر کنم براش!

|حوالی خانه پلاک ۱۶|
+8
|حوالی خانه پلاک ۱۶|

sticker.webp0.00 KB

امروز خورشید یه جوری بهم سلام کرد که قشنگ فهمیدم تابستونه🦦

امیدوارم اولین روز تابستون ۴۰۵ براتون خوب شروع بشه و به پایان برسه شبتون آروم おやすみ 🌙.

sticker.webp0.14 KB

9cf6846a.mp32.15 MB

بهار خانم سفرت به سلامت🌸✨.

روسری حریر و سفیدش را به روی گیسوان خرمایی اش انداخت. با برداشتن چمدان و ساکش، به نزدیکی میز چوبی ام که کنار درب اتاق بود، آمد. -آره منتظر پسر شر و شیطونمم که امشب قراره بعد یک سال برگرده! ابرویی بالا انداختم و با کنجکاوی خیره ی لب های خندانش شدم که انگار پارادوکس عجیبی با چشم های غمگینش داشت. +پسرت؟ دستی به سرم کشید. همانطور که در را باز می کرد و از اتاق خارج می شد، جوابم را داد. -آره مادر، حالا که دیگه خورشیدم رفت پشت کوه وقت رفتنه من رسیده و بازگشتِ پسرم، تابستان! با خروج بهار خانم از خانه، پسرک جوان و خوش قد و بالایی را دیدم. با چهره ای خندان و دلنشین که چاشنی کمی از شیطنت درش نهان بود به بهار جانم عمیق چشم داده بود. لحظه ای بعد شاهد در آغوش کشیده شدن پیرزن دوست داشتنی این روزهایم، به مابین بازوان آن مرد جوان شدم. صحنه عجیبی بود. تا به حال غم و شادی را هم زمان به یک اندازه لمس نکرده بودم. اگر در افسانه ها تعریفی برای این حال بود می توانستم قسم یاد کنم که چیزی درخور تر از تضاد ناموزون شادی لب ها و اشک های ریخته شده ی چشم های بهار خانمم در جهان نیست. درک حال خوب وصال و صبوریش از غم دوری اجباری سه فرزندش، عجیب برایم نفس گیر بود🧳🌳.

|سفرِ بهار خانم| نگاهش کردم که چطور با عجله داشت وسایل و لباس هایش را جمع می کرد. دستی به سر و صورتش کشید. حالا چهره ی ملیح و
+7
|سفرِ بهار خانم|
نگاهش کردم که چطور با عجله داشت وسایل و لباس هایش را جمع می کرد. دستی به سر و صورتش کشید. حالا چهره ی ملیح و دوست داشتنیش بیشتر از دقایقی قبل می درخشید. با بی حواسی قدمی برداشت. دامن بلند و سبز رنگش زیر کفشش گیر کرد و اخم ریزی را مابین ابروانش نشاند. دقایقی بعد تمام گلبرگ هایی که به روی دامنش جمع کرده بود، مهمان ناخوانده زمین شد. شانه ای بالا انداختم و با گذاشتن دست هایم به زیر چانه ام با دقت بیشتری نگاهش کردم. +بهار خانم اینهمه عجله لازمه؟ همانطور که در حال بستن چمدان قهوه ای رنگش بود با غرغری زیر لبی صدایش را به گوش هایم رساند. -معلومه دختر جان تو نمی دونی امشب میاد.. وقتی نمونده برام باید تا دوازده آماده باشم! +منتظر کسی هستی؟

sticker.webp0.10 KB

جدیداً هربار که ذهنم میاد خودشو با بقیه مقایسه کنه بهش تَشَر می‌زنم تا قبل از شنیدن هر سخنرانی‌ای، جوابش رو بدم و بگم: «هیچکدوم، تاکید می‌کنم هیچکدوم از اینا تو رو زندگی نکردن که حالا بخوای خودت رو سرزنش کنی! هیچکدوم از اینا روزای تو رو، دردای تو رو، زخم‌های تو رو، مشکلات تو رو، غم‌های تو رو، سکوت تو رو، صبوری تو رو، تحمل تو رو، شرایط تو رو و.. نداشتن.» پس؛ به خودت افتخار کن همین الانم هر چیزی که هستی بازم خوبه حداقل به دیگران آسیب نمیزنی و سرت به کار خودته!

sticker.webp0.17 KB

393b4f6c.mp34.17 MB

💌 بابا لنگ دراز عزیزم؛ بهار داره نفس های آخرش و می کشه تا به تابستون بسپره درخت های سرسبز شهر رو! هوا گرم ‌تر شده و خورشید د
+4
💌 بابا لنگ دراز عزیزم؛ بهار داره نفس های آخرش و می کشه تا به تابستون بسپره درخت های سرسبز شهر رو! هوا گرم ‌تر شده و خورشید در بین روز به شدت در حال تابیدنه. خیلی دلم می خواد اینجا باشی و با هم به اون کتاب فروشی ای که جدیداً پیداش کردم و با پس اندازم کلی برای خودم کتاب خریدم، بریم. بابا؛ این جا همه درگیر شلوغی های زندگیشونن زیادی خسته کننده اس، با دیدنشون احساس می کنم دیگه خوشحال نیستم! راستش دلم می خواد با تو یک فنجون چایی گرم بخورم. دوست دارم کلی باهات حرف بزنم در حالی که داخل باغچه ی کوچیک پر از گل و درختِ «مزرعه ی لاک ویلو» روی چمنای خنک و خیسش نشستیم و کف پاهامونو چسبوندیم روی نمِ سبزه کوچولو هایی که پوستمونو قلقلک میدن! پدر عزیزم دلم برات خیلی تنگ شده اگه تونستی این بار به دیدنم بیا. من واقعاً منتظر روزیم که شما رو از نزدیک ببینم و بتونم آغوش مهربونتون رو حس کنم.
-دخترک پر حرف و لجباز شما مو هویجی 👒☀️.

دلم بابا لنگ درازمو می‌خواد فقط حیف بابای من مثل جودی از وجودم خبر نداره👩🏻‍🌾!