fa
Feedback
⸂ موهویجی و رزکوچولو ⸃

⸂ موهویجی و رزکوچولو ⸃

رفتن به کانال در Telegram

‏𝑇ℎ𝑒 𝐿𝑒𝑡𝑡𝑒𝑟𝑠 𝑜𝑓 𝐾𝑖𝑛𝑑𝑟𝑒𝑑 𝑆𝑝𝑖𝑟𝑖𝑡𝑠 📜 𝑖𝑛 𝐺𝑟𝑒𝑒𝑛 𝐺𝑎𝑏𝑙𝑒𝑠 🧺🪄 |月星| ﹏ بهشتی در میان ستاره‌های دریاچه نقره‌ای آونلی🧙🏻‍♀️

نمایش بیشتر
إيران135 913دسته بندی مشخص نشده است
326
مشترکین
-1324 ساعت
+417 روز
+9130 روز
آرشیو پست ها
دلم بابا لنگ درازمو می‌خواد فقط حیف بابای من مثل جودی از وجودم خبر نداره👩🏻‍🌾!

از لحاظ روحی روانی فاجعه ای بیش نیستم ولی دنیا واسه من و حال روحم منتظر نمیشینه پس مجبورم مثل همیشه بازم ادامه بدم!

sticker.webp0.16 KB

بزرگ سبزی از دفتر خاطرات آخرین روزای بهار ۱۴۰۵.

93b25386.mp31.77 MB

حالا که عکسم رو ثبت کرده بودم می‌تونستم حتی زیر دونه‌های درشت بارون هم راه بیافتم و قدم بزنم. بیخیال اطرافم غرق دنیای رویایی خودم شدم. دیدم خورشید کوچولو چجوری دستاشو تو دستای باران خانم قفل کرده و روی چرخ و فلک آسمون باهم می‌چرخن و خوش بازی میکنن! دیدم که باهم می‌خندن و خوش‌حالن هرچند اگر این‌ها بخشی از ذهن من باشن اما من می‌دیدم زیبایی نگاهشون، طنین دلنشین صداشون و عطر رنگین کمونی لباسشون رو.. دل کندن سخت بود ولی خب برای تکمیل کردن این حال خوب فقط اون کتابفروشی نقلی کنار نون فروشی که همیشه عطر شیرینی و آردش بین سینه‌ات می‌پیچید رو کم داشتم. خیلی زود خودم رو بهش رسوندم. دخترک کتاب‌فروش با گرفتن یک کاپ قهوه بین دستاش، عطرش رو مابین موهایی که خیلی روون و ناز گوشه‌ی چهره‌اش نشسته بود پخش می‌کرد. غرق در بارون بهاری بود تا اینکه نگاهش به من افتاد و لبخندش خیلی راحت به چهره بامزه‌اش رنگ جدیدی داد! -عه سلام خوبی؟ با حرکت سرم جوابش رو دادم و باهم رفتیم داخل تا مهمون ناخونده امروزش باشم. خیلی زود شناختم بامزه ترین قسمتش همین بود که با سه چهار بار دیدنم انگار چند ساله می‌شناستم! با لحنی که شیطونی کمی درش موج می‌زد بهش گفتم. +این بار و برای خواهرم اومدم میدونی که سهم این ماه خودم پر شده! خنده ریزی کرد و گفت: -خوش اومدی. بین قفسه‌ها می‌گشتم و بعد از حدود بیست دقیقه به نتیجه قابل قبولی برای خریدن کتاب‌ها رسیدم. اولین کتابی که بدون شک انتخابش کردم «شازده کوچولو» بود یکی از مورد علاقه ترینام و بعد از اون رفتم سراغ «پنج قدم فاصله اثر ریچل لیپینکات» و «سم هستم بفرمائید» و برای آخری کتاب «ایچی گو ای‌چی‌یه» تونست خیالم رو بابت خریدشون راحت کنه. نگاهم انقدر دورتادور کتابفروشی می‌چرخید که حس می‌کردم الانه بگه مگه بار اولته آخه اینجایی! ولی خب من دنبال اون چیزی بودم که عوض شده بود و حالا به چشمم غریبه میومد. با پرویی بهش گفتم: +این جدیده مگه نه؟ آخه دفعه قبلی که اومدم ندیدمش! به خنده‌ افتاده بود و این باعث چین هایی گوشه‌ی چشماش شد. همزمان باهم به سبدی که پر از میوه های کاج خشک شده، بود چشم دوختیم. -آره درست میگی اینجا نبود تازه گذاشتیمش.. +می‌دونستم.. هوم میدونی کلاً زیادی رو این چیزا دقت می‌کنم مخصوصاً اگه از چیزی خوشم بیاد! با مهربونی نگاهش رو تو چشمام چرخوند و گفت: -این خیلی شیرین و قشنگه واقعاً که انقدر دقت می‌کنی و حواست هست. سری تکون دادم و برای کامل کردن خریدم یک پوستر از گل‌فروشی چوبی و سه تا استیکر کوچولو از میدون آزادی تـ.طهران، تلوزیون قدیمی و برج راپونزل برداشتم. دقیقا همونایی که چشمم رو از بار قبلی بدجور گرفته بودن. خیالم راحت شده بود. خرید رو حساب کردم و با انداختن نگاه آخری داخل فضای خنک کتابفروشی مسیر نگاهم رو به خیسی برگ‌های درختای سبز پشت قاب شیشه‌ای دادم و با خدافظی آرومی از گوشه دنج خیابون رویاهام بیرون اومدم و قدم‌هام رو سمت خونه برداشتم.
آره تموم شده بود ولی هنوز حال و هوام عطر یاس داشت و نسیمی لطیف که روی پوستم دست می‌کشید. شاید عیبی هم نداشته باشه اگه بین اینهمه آدم من اونی باشم که از دنیای بیرونی به درونیم نفوذ کرده باشم و محو وهم‌های رنگارنگم باشم!🕰️☔️

|بارانِ خورشید| با بستن کتابم و قرار دادنش داخل کیفم پله‌ها رو دنبال کردم تا به خروجی برسم. به دور از باورم این شبنم‌های رنگ
+8
|بارانِ خورشید|
با بستن کتابم و قرار دادنش داخل کیفم پله‌ها رو دنبال کردم تا به خروجی برسم. به دور از باورم این شبنم‌های رنگ گرفته بارون خانم بود که تو آسمون دور خودش می‌چرخید، برعکس چند ساعت پیش که آبی بالای سرم غرق در آغوش گرم خورشید بود. جوری می‌بارید که نمیشد قدمی بردارم. چی از این بهتر واسه منی که عاشق دیدن رقصش، شنیدن آوازش و نفس کشیدن عطرش بودم! دقایقی رو صبر کردم و خیره ابرهایی شدم که پشت سرهم در آغوش هم فرو می‌رفتن و رعد و برقاشون رو ریسه آسمون می‌کردن. لبخندی زدم و دستم رو باز کردم تا پوست کف دستم با نم نم هاش نوازش بشه. شاید ده دقیقه منتظر موندم تا بتونم هماهنگ با چشمک ابرا بهم، عکسی بگیرم. وقتی بالاخره تونستم حداقل یکی از اونا رو بخشی از خاطره امروز لنز گوشیم کنم با ذوقی کودکانه که در وجودم به خوبی ریشه دونده بود تشکری از اون بالا سری کردم که با اینکه ما خیلی وقتا یادمون میره حضورش رو ولی خودش همیشه برای دلبری داوطلب میشه..

sticker.webp0.13 KB

Reminiscence.mp34.17 MB

تاجر ونیزی.pdf6.08 MB

در شهری که همه‌چیز بهای خود را دارد، گاهی بهای یک اشتباه، تکه‌ای از قلب آدمی است…
وسط خوندن کتابا خیلی دوست داشتم همیشه نمایشنامه بخونم! و کمدی تاجر ونیزی یکی از اون‌هایی بود که مدت‌ها نظرم رو به خودش جلب کرده و حالا که شروعش کردم بعضی از دیالوگاش برام دوست داشتنین و فعلا از انتخابش و خوندنش راضیم امیدوارم شما‌هم خوشتون بیاد.
بعضی قراردادها با جوهر امضا نمی‌شن؛ بلکه با سرنوشت نوشته می‌شن. «تاجر ونیزی» اثر ویلیام شکسپیر، داستان دوستی، عشق، طمع و عدالت هست. آنتونیو برای کمک به دوستش باسانیو از شایلاک، پول قرض می‌گیره و در قرارداد شرطی عجیب پذیرفته می‌شه: "اگر بدهی به‌موقع پرداخت نشود، شایلاک می‌تواند یک پوند گوشت از بدن او بردارد." با پیچیده‌تر شدن ماجراها و رسیدن داستان به دادگاه، مفاهیمی چون انتقام، بخشش، انسانیت و عدالت به چالش کشیده می‌شن. این نمایشنامه یکی از مشهورترین آثار شکسپیر هست که نشون می‌ده گاهی قانون بدون رحم، از بی‌عدالتی هم دردناک تره! ‌ شکسپیر تو این نمایشنامه نشون می‌ده که انسان‌ها گاهی در جست‌وجوی حق، انسانیت رو فراموش می‌کنن و گاهی تنها چیزی که می‌تونه زخم‌ها رو التیام بده، بخششه..
-روایتی ماندگار از قلب‌هایی که میان عشق و نفرت، قانون و رحمت، و انتقام و گذشت سرگردان‌اند؛ داستانی که پس از قرن‌ها هنوز حرف‌های زیادی برای گفتن دارد.

-نمایشنامه تاجر ونیزی،ویلیام شکسپیر
-نمایشنامه تاجر ونیزی،ویلیام شکسپیر

sticker.webp0.10 KB

🏴محرم مورد علاقه‌ترین ماه قمریه برام .. هرسال دل دل می‌کنم تا زودتر محرم حسین بیاد و باشم، باشم و اسمش تو گوش کوچه خیابونا ب
+4
🏴محرم مورد علاقه‌ترین ماه قمریه برام ..
هرسال دل دل می‌کنم تا زودتر محرم حسین بیاد و باشم، باشم و اسمش تو گوش کوچه خیابونا بپیچه، باشم و سطح شهر رنگ عزاش رو بگیره، باشم و لب‌هامون بازم متبرک بشه با اسم زیباش، باشم و بیام زیر پرچم و علماش! هرسال انتظار می‌کشم تا ماهش بیاد. بیاد و شاید امسال بطلبه که برم کربلاش! شاید امسال بشم همونی که اون می‌خواد! شاید دیگه باعث شرمندگیش نباشم! بیاد و درد تو سینه‌ام عجین بشه با درداش. فراموش کنم غمی دارم وقتی قلب شکسته اون ابرمرد رو به یاد میارم! که بازم بی مهابا و بی هیچ هراسی خیس بشه نگاه سرخ شده‌ام از عشقش از غمش از بزرگیش از مرد بودنش از پدر بودنش از تنهاییش از مظلومیتش و.. بیاد و بگم محرم اومده داره صداش میاد صدای روضه عزاداراش میاد! که بیاد و پیراهن مشکی بپوشم به حرمت عزیزترین مرد جهانم به خاطر دستگیری تو ته چاه دنیا.. اومد محرم و من بازم عاشق توم. جز این نیست که تو با همه‌ی بدیام اجازه عاشقی داده باشی بهم، وگرنه من کی باشم که لایق عشقت باشم با همه‌ی سیاهیام؛ ولی تو رضایت دادی با همه‌ی خوبیات..
دوستت دارم بزرگ مرد تاریخِ قلبم🖤

sticker.webp0.14 KB

پدر دوست داشتنی🌱🕊️
هوانگ هیونجین همیشه احساسات من رو به شکل عجیبی درگیر خودش و شخصیت دوست داشتنیش میکنه .. اون قطعاً عشق اول زندگی دخترش در آینده میشه! با حضور حجم عظیمی از احساسات از نظرم جزئی از مرد ترین مردهای دنیا می‌تونه باشه. لطافت، محبت، عشق و بزرگی قلبی که داره می‌تونه هر دختری رو عاشق خودش کنه مخصوصاً پرنسس کوچولو خودش رو.
Sometimes, l miss being the little girl who needed to be just in her father's arms to forget all her worries.

حضور یک مرد در زندگی هر دختری از ضروریاته.. و چقدر اون دختر می‌تونه خوشبخت باشه اگه اون مرد پدرش باشه، مردی که عاشقشه، مردی ک
+1
حضور یک مرد در زندگی هر دختری از ضروریاته.. و چقدر اون دختر می‌تونه خوشبخت باشه اگه اون مرد پدرش باشه، مردی که عاشقشه، مردی که دنیاشه، مردی که تکیه‌گاهشه، مردی که پشتوانشه، مردی که آغوش امنشه، مردی که… مرد اول زندگیش! مردها در برابر دختراشون ضعیف‌ترین موجودات دنیا میشن جوری که حساسن روی دختر کوچولوشون .. هرچند که قوی‌ترینن برای همون دختر! فقط کاش همه دخترا بتونن این نعمت ارزشمند رو لمس و تجربه کنن زیادی شیرین و دوست داشتنیه "عشقِ پدری به نازدونه‌اش".
I saw a man with a golden heart, By the way, he's my father.🤍🩰

sticker.webp0.07 KB

هیچ عیبی نداره اگه تو دلت می‌خواد میتونی گریه کنی! به خودت سخت نگیر فقط اجازه بده قلبت باهاش آروم بشه..

sticker.webp0.05 KB